یاسر بلند خندید و با انرژی زیاد، در حالی که دور تا دور سکو قدم میزد، گفت:
- با اینکه همه مبارزها رو میشناسید، ولی معرفی میکنم...
با اشاره بهسمت راست رینگ بلند فریاد زد:
- پلنگ سیاه.
النا با اخم و صورتی عنق، نگاهی به دور و اطرافش انداخت. با اینکه نزدیک به او فقط دختر بود؛ اما باز هم...
همان لحظه آریا با گامهایی بلند، از طرف دیگر سالن، وارد شده و به طرف قفس قدم برداشت. افشین بهسمتش رفت. گیتاری به او داد و با تاکید چیزی را یادآوری کرد. آریا نیز با لبخند جوابش را داد. سپس بهسمت دیگر اعضا رفته و روی صندلی نشست. النا متعجب به او نگریست. آخرین چیزی که احتمالش را میداد، نواختن...