یاسر بلند خندید و با انرژی زیاد، در حالی که دور تا دور سکو قدم میزد، گفت:
- با اینکه همه مبارزها رو میشناسید، ولی معرفی میکنم...
با اشاره بهسمت راست رینگ بلند فریاد زد:
- پلنگ سیاه.
النا با اخم و صورتی عنق، نگاهی به دور و اطرافش انداخت. با اینکه نزدیک به او فقط دختر بود؛ اما باز هم...
همان لحظه آریا با گامهایی بلند، از طرف دیگر سالن، وارد شده و به طرف قفس قدم برداشت. افشین بهسمتش رفت. گیتاری به او داد و با تاکید چیزی را یادآوری کرد. آریا نیز با لبخند جوابش را داد. سپس بهسمت دیگر اعضا رفته و روی صندلی نشست. النا متعجب به او نگریست. آخرین چیزی که احتمالش را میداد، نواختن...
النا ایستاد و قدم در آن جمعیت انبوه نگذاشت. گونههایش گلگون شدهبود؛ انگار که کمی خشمگین بود. خاطره متعجب نگاهش کرد و او تندتند گفت:
- بسه بسه بسه! دیگه برگردیم، من نمیتونم، نگاه کن چقدر آدم اینجاست! من... من دیگه دارم عصبی میشم.
خاطره به دستان لرزان او و حرکات عصبی و تندش نگاه کرد. کمی به او...
از طرف دیگر خاطره در حالی که همراه النا زیر میز قایم شدهبود و با دست به سر النا فشار وارد میکرد، نفسزنان و وحشتزده گفت:
- نزدیک بود لو بریم... حواست کجاست؟
ناگهان با شنیدن صدای مردی جوان در نزدیکی خود، هینی گفتند.
- میشه بدونم چرا اینجا قایم شدین لیدیهای زیبا؟
خاطره زودتر از النا به خود...
با شنیدن سر و صدای چند جوان که نزدیک و نزدیکتر میشدند، سریع اشکهایش را پاک کرد و اخم کرده، مسیر خانهی استادش را در پیش گرفت. دلش شکستهبود و احساس سرافکندگی میکرد. زیرا نتوانسته بود آرزوی پدرش را برآورده و لطفی که او در حقش کردهبود را جبران کند؛ اما با این حال نوای ضعیفی از انتهای قلب...
***
روزها از پی هم میگذشت و آرش روز به روز بزرگتر میشد. تمام دوران نوزادیاش تا زمانی که کمکم گام برمیداشت و راه رفتن را میآموخت، در خانه بود و حتی یکبار هم بیرون از خانه دیدهنشد. اگر سودابه بیرون بود، کاوه کنارش میماند و اگر کاوه بیرون میرفت، همسرش همراه کودک در خانه بود. انگار که...
با شنیدن سخن پسر بچهی ژندهپوش، بیل از دستش افتاد. حیران و ترسیده زمینش را به همان حال رها کرد و با سرعت همراه پسرک بهسمت دِه دوید. ترس وجودش را فرا گرفتهبود و عرق از پیشانی بلندش شرشر میریخت. صدای پسر بچه مدام در گوشش تکرار و اوضاعش از پیش بدتر میشد.
- کاوه، سودابه از درد فلک شده... دایه...
مقدمه:
نغمهی دلنشینت در هم شکست هر آنچه را که بافته بودم!
آوای خوشآهنگت ربود دل منِ عامی را... حال باید به دنبالش بروم.
آواز تویِ برترزاده، منی را که پدرم ساختهبود، نابود کرد و اکنون هیچ فاصلهای میان من حقیقی و تو نیست؛ جز نقابی آکنده از دروغ که آن هم در حال ترک برداشتن است.
..pen lady..
لبای النا لرزید و با صدایی گریه مانند گفت:
- خاطره توروخدا برگردیم... حس خوبی ندارم.
خاطره اما با سرعت به داخل کوچهای پیچید و مقابل دری دروازه مانند و بزرگ ترمز گرفت. لبخندی بزرگ بر لبان رژلب زدهاش نشاند و به حالت ترسیدهی النا نگاه کرد و بلند خندید. النا اما نفسنفسزنان چشمانش را بست و سپس...
افشین زودتر از همه پیاده شد و سپس با گشودن در، دستش را بهسمت سوسن دراز کرد. سوسن نیز با گرفتن دست او چون پرنسسها پایین آمد؛ بعد هم با گرفتن بازوی افشین، بهسمت عمارت رفتند. آریا اما با باز کردن در نه دستش را بهسمت او دراز کرد، نه بازویش را. این کارش از روی احترام بود؛ اما عجیب دل دلبر افسار...
استرس لحظهای رهایش نمیکرد، اما در کنارش هیجانی دلنشین را تجربه میکرد. نگاهی به سر کوچه انداخت که ماشین آریا را دید؛ ماشین گرانقیمتی که خیلی کم با آن به دانشگاه میآمد. سریع بهسمت ماشین قدم برداشت و معذب از چادر نپوشیدنش، با سری پایین افتاده، درِ صندلی جلو را باز کرد. همینکه سرش را بالا...
آریا سریع نگاهش را به صفحهی گوشیش دوخت و در کمال تأسف دلبر قطع کردهبود. پوفی کشید؛ انگار که قسمت نبود دو کلامی با هم حرف بزنند. آن از صبح که با آمدن خاطره سریع خداحافظی کرد و رفت و این هم از الان که تماس را قطع کردهبود. بیحوصله نگاهش را به افشینِ منتظرِ جواب دوخت و گفت:
- طرف صاحبخونهست،...
محبوبه و امین نیز محترمانه جواب او را دادند و بعد از خداحافظی از هم جدا شده و بهسمت خروجی رفتند. النا دامن مادرش را گرفتهبود و همراه او تندتند بهسمت پارکینگ قدم برمیداشت و در این بین با حواس پرتی به اطرافش نگاه میکرد تا برای لحظهی آخر کسی را که به خاطرش، به دانشگاه آمدهبود را ببیند. خدا...