سلام دوست عزیزم
دلنوشتهت موضوع جالبی داره و اینکه سعی کردی از یه برنامه، دلنوشتهای با جنبهی نقد بنویسی برام خاص بود و از دلنوشتهت لذت بردم.
جملهبندیت عالی بود، غلط املایی به چشم نمیخورد و علائم نگارشی و اصول درست نویسی رعایت شده.
موفق باشی.
مادرش ترسیده با صورتی پر از اشک عقب رفت و تندتند کلمات را پشت هم چید:
- چی شده عزیزم؟ دلم هزار راه رفت!
چشمش که به خون خشکشدهیِ روی لباس آریا افتاد، باری دیگر صدای گریهاش بلند شد. دستانش را مشت کرد و همانطور که به سینهی پسرش میکوبید، نالید:
- مگه قرار نبود که دیگه دعوا نکنی تو بهم قول...
بالاخره زمان کلاس تموم شد و استاد تا آخرش اینقدر گفت و گفت و گفت که دهن خودش کف کرد و برخلاف قولش زمانی برای سوال پرسیدن بهمون نداد و سریع از کلاس خارج شد. تارا بنده خدا که هنوز غصهی آدامسه رو میخورد، دستمون رو کشید تا بریم و به استاد بگیم. استاد توی راهرو به سمت در قهوهای میرفت، همین ما...
الان که نگاه میکنم میبینم چنان آتیشی تو چشاش شعلهوره که نگو، برای همین سعی کردیم اون رو به یه لبخند ملیح دعوت کنیم که طرف بدون اینکه چیزی بگه وارد کلاس شد. ما هم مثل دخترانی مظلوم دنبالش رفتیم، در نگاه اول رهبر رو دیدیم که ردیف اول متشخصانه نشسته و همونطور که با انگشتاش میز رو به ضرب گرفته،...
چند دقیقه بعد دکتری جوان وارد اتاق شده و بعد از چک کردن وضعیت آریا، اجازهی مرخصی را داد اما دخترک همچنان در خواب به سر میبرد. گاهی در خواب ل*ب برچیده و همچون گربهای ملوس گونهی استخوانیاش را به پشت دست آریا میمالید. در تمام این مدت آریا خیرهی صورت معصوم او بود که ل*ب پایینش را جلو آورده و...
...
انگار دعوای ما باعث شد تا سربازای رهبر تا حدودی قضیه رو جدی بگیرن و این بار راه جدیدی برای فراری دادن ما بکنن... . تصمیم گرفتیم ایندفعه دوستانه به دانشگاه بریم و دست دوستی به سمت بقیه دراز کنیم، هر چی نباشه بهسختی تونستیم وارد دانشگاه بشیم و نباید به این آسونی عقب بکشیم. اجباراً دست به...
***
با تشنگی شدید و خشکی ل*بهایش هوشیار شد، تلاش کرد چشمانش را باز کند اما انگار که مژگانش را به هم چسباندهبودند. کمی تن خستهاش را تکان داد که بازویش تیر کشید و صورتش در هم رفت. سعی کرد پلکهایش را از هم جدا کند، ابتدا نور سفیدی چشمانش را آزار داد اما کمکم تصاویر اطرافش واضح شد. خود را در...
اون روز عجیب احساس خفن و باحال بودن، میکردم. حتی وقتی که تو خیابون قدم میزدیم و بهسمت خونه میرفتیم، بقیه اول نگاهی ساده و عاری از حس به من مینداختن اما دو قدم که جلو میرفتن، برمیگشتن و دوباره نگام میکردن. اینبار با تعجب و حیرت! این برای دختری با ظاهری معمولی و در نگاه بقیه نامرئی مثل...
قدمی بهسمتش برداشت اما پشیمان شد و برگشت و با خود زمزمه کرد:
- نهنه، نه... .
اما با فریاد آریا پشیمان شد و خود را به او رساند. مرد با صورتی درهم و اخمانی گره خورده بازویش را گرفته و بهسمت ماشینش رفت. النا همراهش رفت، در ماشین را باز کرده و روی صندلیِ شاگرد جا خوش کرد. آریا ماشین را روشن کرد و...
سلام یاسی گلی
داستان کوتاهت خیلی قشنگه
با اینکه یه موضوع کلیشهای رو انتخاب کردی اما نگارش و شیوهی بیانت اون رو متفاوت از بقیه رمانها کرده(آخه مگه میشه پنج سال با هم زندگی کنند ولی بازم دوست باشن🤯 اصلا من دیگه حرفی ندارم).
اشکالات تایپی خیلی کمی به چشم میخورد(فکر کنم یه جا به جای دست دین...