#پارت_سوم
با باریکه نوری که از لابه لای پرده، پنجره تمام قد اتاق به صورتم برخورد میکرد، بیدار شدم.
جوری به اطراف نگاه میکردم، که انگار اولین بارمه اینجام و تا به حال چنین جایی نبودم. کمی منتظر موندم تا ویندوزم بالا بیاد، بعد متوجه شدم اوپس! اینجا اتاقمه، من جانانم و الآن صبحِ، چه کشف بزرگی...
#پارت_دوم
از ماشین پیاده شدم، با حساب کردن کرایه در رو باز کردم.
حیاط بزرگی که پر از گل و درخت بود رو از نظر گذروندم، البته بگم بیشتر گلی که ازشون حرف میزنم کاکتوسه! علاقه زیادی به کاکتوس دارم.
خودم رو به در ورودی رسوندم، با باز کردن در کفشهام رو به گوشهای پرتاب کردم. اونقدری خسته بودم که...
#پارت_اول
«جانان»
مثل همیشه این وقت روز توی کتابخونه دانشگاه بودم. اونهم به همراه وراجی مثل آرمین! جزوهام رو ورق زدم، بدون توجه به آرمین که سعی در جلب توجهم داشت، مطالبی که میخوندم رو به ذهن میسپردم.
- هوووی... باتوام! میشنوی چی میگم؟
دلم میخواست از فرط عصبانیت، همین جزوه رو از پهنا توی...