در پایانِ روایت، به یک نتیجهٔ ساده رسیدم؛ اینکه آدمها آنقدر که فکر میکنند انسان نیستند.
هرکدامشان واکنشیاند به چیزی که زمانی زخمیشان کرده و از کودکی همراه با آن به رشد و تکامل رسیدهاند. یکی به دیده نشدن مانند طاووس، یکی به ترس از کم آوردن مانند شیر، یکی به ناامنیِ نزدیک مانند سنجاب و...
بخش دهم: دلفینِ آگاه
انسانهای دلفیننما همیشه خندان هستند، حتی وقتی درونشان پر از سؤال، فریاد و درد است.
اولین دلفینی که دیدم بسیار جذاب بود کسی که همه دوستش داشتند. او باهوش، آگاه، حقیقتجو و حامیِ حقیقی بود.
او با همه حرف میزد و همه را میفهمید اما من در تنهایی میدیدم که از معاشرت خستهاست...
بخش نهم: شیرِ مسئولیتپذیر
شیرها همیشه دیده میشوند؛ نه چون میخواهند جلب توجه کنند؛ بلکه چون قدرت بیصدا هم جلب توجه میکند.
اولین شیری که دیدم، وسط جمع ایستاده بود بیآنکه حرف بزند. صداها اطرافش میچرخیدند اما تصمیم، همیشه از آن بیرون میآمد.
قدرتش در فریاد نبود؛ در ایستادگی و پایداری بود...
بخش هشتم: لاکپشتِ صبور
انسانهای لاکپشتنما هیچ عجلهای ندارند. نه از روی بیتفاوتی و نه از تنبلی بلکه از فهم عمیق زمان و حرکت؛ آنها میدانند که صدای هر تیکتاک از ساعت چه قدر ارزشمند است.
اولین لاکپشتی که دیدم، باغبانی پیر و سالخورده بود و با هر گام سنگین و سبک زندگی را حس میکرد...
بخش هفتم: میمونِ مقلد
میمونها همیشه در حال تقلیدند؛ نه از روی نیاز بلکه از ترسِ تنهایی و دیده نشدن.
اولین میمونی که دیدم، دوست دوران کودکیام بود.
معمولاً با آن چهرهای آغشته به شیطنت نگاهم میکرد و با آن صدای تقلیدیاش میگفت:
«اگه همه بخندن، منم میخندم مگه نه؟ این میتونه بد باشه؟»
گاهی...
بخش ششم: خرگوشِ ترسو
خرگوشها همیشه آمادهاند که فرار کنند؛ نه از چیزی که میبیند، بلکه از چیزی که حس میکنند ممکن است رخ دهد.
اولین خرگوشی که دیدم، احمق به نظر میرسید اما گوشهایش همیشه تیز بود و نگاهش دائم به اطراف میچرخید.
پاهایش انگار همیشه آمادهی دویدن بودند، حتی وقتی روی زمین نشسته بود...
بخش پنجم: کلاغِ بدبین
کلاغها همه چیز را میبینند، اما هیچوقت همهچیز را نمیگویند.
نه از اینکه چیزی برای گفتن ندارند، بلکه از اینکه دانستن و نشان ندادن، قدرت آنهاست.
اولین کلاغی که دیدم، دبیر یکی از دروسم بود. نگاهش تیز بود و حتی وقتی بال نمیزد، انگار همهچیز را به خاطر میسپرد و هیچچیز را...
بخش چهارم: سنجابِ مضطرب
سنجابها همیشه دستهایشان پر است؛ نه از کمبود بلکه از ترسِ چیزی که بیشتر اوقات اتفاق نمیافتد.
انگار اگر چیزی در مشتشان نباشد، جهان فرو میریزد.
اولین سنجابی که دیدم همسایهام بود و مدام در حال جمع کردن بود.
نه فقط پول و نه فقط اشیا؛ گاهی اوقات خاطره، آدم، فرصت و حتی رنج...
بخش سوم: گربهی مستقل
گربهها هیچوقت خودشان را توضیح نمیدهند؛ نه چون میترسند بلکه چون نمیخواهند.
اگر بپرسی چرا کاری کردند، چرا رفتند، چرا ماندند یا چرا ناگهان فاصله گرفتند فقط نگاهت میکنند؛ انگار تو سؤال اشتباهی پرسیدهای و کار آنها به هیچوجه اشتباه نبوده است.
همیشه حق با گربه است، حتی...
بخش دوم: طاووسِ مغرور
طاووسها همیشه اول دیده میشوند.
نه چون بلندترند و نه چون حرف مهمتری دارند؛ تنها چون خوب بلدند خودشان را نشان بدهند. پیش از آنکه دهان باز کنند، چشمها را میگیرند و پیش از آنکه کلمهای بگویند، سکوت جمع برای شنیدنشان آماده میشود.
شاید همین توجه آنها را مغرور میکند...
بخش اول: روباهِ زیرک
من روباهام.
این را سالها پیش فهمیدم؛ نه به کسی دروغ گفتم، نه زرنگی کردم، بلکه وقتی دیدم زودتر از بقیه متوجه چیزهایی میشوم که اشخاص دوست ندارند دیده شود.
از بچگی بیشتر حرف میزدم، اما همهچیز را با تمام جزئیات به خاطر میسپردم.
حرف زدن را بسیار خوب بلد بودم، اما جزئیات را...
من روباهام؛ نه از آنهایی که در قصهها میدوند و دنبال شکارند؛ من انسانیام که جهان را روباهوار میبیند.
برای من آدمها شکل ثابتی ندارند؛ اخلاق، ترس و غرورشان مدام آنها را تغییر میدهد.
هر کسی که از کنارم رد میشود در ذهنم چیزی بیش از یک انسان است؛ موجودی که دُم دارد، بال دارد یا پنجههایی...
داستانک: هشت دُم و دو بال
نویسنده: هستی جباری
ژانر: اجتماعی
مقدمه:
ابتدا فکر میکردم من متفاوت هستم؛
سپس متوجه شدم بقیه هم فرق دارند، فقط خودشان نمیدانند.
یکی دُم، یکی بال، یکی پنجه و دیگری پَر دارد.
همهی انسانها اسمش را «اخلاق» و «شخصیت» گذاشتهاند.
من روباهام؛ اینجا همه نقاب دارند و...