باوان با تقهای به در، وارد اتاق شد. تاریکی اتاق، علی را در آغوش خود گرفته بود و تنها باوان از نور کم سوی محوطه که به داخل گسیل میکرد؛ او را در پشت پنجره شکار کرد.
نزدیکش جایی پشت سرش ایستاد.
دستش را پیش برد تا با لمس شانه مردانهاش بتواند دلگرمی او شود. تردید را رها کرد و شانه پهن مردانه علی...
علی رو به باوان گفت:
«شما برو بالا منم الان میام.»
باوان که نگران بحث میان او و مادرش بود. ساکت همان جا ایستاد اما علی دوباره اما این بار با کمی جدیت لب زد:
«من الان با شما بودم یا نه؟!»
نگاه باوان به خشم نهفته در چشمان شکوه گیر کرد. انگار بخواهد آنچه که در ذهن زن میگذرد را ترجمه کند به او خیره...