آخرین محتوا توسط Nargess.khatoon

  1. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    پس از آن، از محضر حضور عطیه غیب گشت و عطیه، زیر لب «لعنتی» نثار او نمود. سپهر، پسر کله‌شق و لجبازی بود که حاضر بود خودش را جان به جان آفرین، تسلیم عطیه کند تا با او ازدواج نماید، اما او انگار عطیه را نمی‌خواست! او... . *** «این قسمت: فرار از مار بزرگ.» طهورا، روبه مادر آوینا می‌کند و نیز...
  2. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    مهنا با کمی مکث می‌گوید: «خیلی خب شیما! فقط هرکاری می‌کنی، سریع‌تر!» شیما: «باشه، فعلا!» «فعلا!» پلکی می‌زند و نفس عمیقی می‌کشد و زیر لب با خود سخن می‌گوید: «آماده برای یک رویاروئی با سانیا باش، مهنا!» با صدای پیامک تلفن‌اش، به خود می‌آید و نگاهی به آن می‌کند. شیما شماره‌ی آن تعمیرکار را برای او...
  3. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    شهاب با ژیان گفت: «دارم میگم که این دری‌ و وری‌هاتو جمع کن؛ وگرنه زنگ می‌زنم که پلیس بیاد، اونم به جرم مزاحمت!» سانیا قیافه‌ی ترسناکی به خود گرفت و گفت: «وای که چقدر ترسیدم!» سپس خنده‌ای سر داد و ادامه‌ی حرف‌اش را امتداد یافت: «نکشی ما رو بابا!» سپس در خانه را گشود. «من دارم میرم شهاب! اگر...
  4. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    پوزخندی از جنس استهزاء زد و روبه سانیا گفت: - اینا چی هستن؟ می‌خوای مهنا رو قضاوت کنم؟ می‌خوای من رو از اون جدا بکنی؟ آره سانیا؟ سانیا با ابروان بالارفته‌اش گفت: - درست نیست که آدم رو مورد قضاوت بخونی شهاب‌جان! فقط خواستم کمی حقیقت رو جلوی چشمات بیارم که بفهمی دست از سر این آدم برداری و فقط سرت...
  5. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    سامیار: دارم میگم نتونستم بهش بگم که اگه می‌گفتم نمی‌دونم چی‌ می‌شد؟! سانیا سری تأسف تکان داد و گفت: - تو آدم مناسب زندگی‌ش نبودی سامیارخان! فقط یک مزاحم براش بودی و بس! سامیار بغض می‌کند، می‌شکند و خشم تمام بدن او را به رعشه فرا می‌خواند. - پس آدم زندگی‌ش کیه که اون‌قدر به اون اهمیت میده و به...
  6. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    «این‌جا دلم برای سامیار سوخت واقعاً». سامیار: توقع که بله؛ اما من به پرویی شما رو تا به حال ندیده بودم! ابروان مهنا بالا می‌رود و با نیشی باز به او خیره می‌شود. - این حرفی که زدین، مطمئن هستین که درسته؟ چون من حرف یا کاری که در توان پرویی نیست رو انجام ندادم! سامیار ساکت می‌شود و می‌خواهد هرچه...
  7. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    مهنا پوزخندی زد. - خب این چه ربطی به من داره؟ سامیار پلکی زد. نبایستی مورد تمسخر مهنا واقع گردد. او باید حقیقت را به مهنا می‌گفت. سامیار: و اگر این مربوط به خودتون باشه چی؟ مهنا حیران می‌ماند و به سامیار خیره می‌شود. سامیار ادامه می‌دهد: - البته خیلی دوست داشتم که بی‌مقدمه پیش برم؛ اما با خودم...
  8. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    ساعت آنلاین بودنش را چک کرد. آخرین بازدید ۱۷:۵۵! نگاهی بر ساعت کرد. ۱۸:۳؟ پوفی کشید و گوشی‌اش را خاموش می‌کند و به زن و مردی که عاشقانه به یک‌دیگر خیره شده بودند گاهاً مدام نیز لبخند می‌زدند. حسودی‌اش گل کرد و با غبطه‌ی فراوان زیر لب گفت: - ای کاش من و شهاب به‌جای این دوتا می‌بودیم! ای کاش! با...
  9. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    مهنا با تعجب به صفحه‌ی گوشی‌اش چشم می‌دوزد. سامیار احمدی؟ با او چکاری داشت که این موقع ظهر به او تلفن زده بود؟! - بله، بفرمایید کارتون رو بگین! سامیار نگاه‌اش به سانیا گره می‌خورد، اما می‌گوید: - می‌خوام بدون مقدمه بگم، میشه لطفاً به این کافی‌شاپی که براتون پیامک می‌کنم بیاین؟ مهنا اخمی می‌کند...
  10. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    شیما سری تکان داد چیز دیگری نگفت. به داخل بیمارستان که رسیدیم، چشمم به همان زنی افتاد که برای چکاپ دخترش پیش من آمده بود. به شیما گفتم: - اون خانمی که برام جور کردی رو بفرست تا دخترشو یک چکاپ اساسی بشه! شیما با یک چشمک‌زدن، گفت: - نیازی نیست؛ بهش گفتم که خودم چکاپش می‌کنم! با صورتی انباشته از...
  11. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    «مهنا» شیما گفت: - بگو به نظرت دیشب چی‌شد؟! پلکی زدم و آب دهانم را قورت دادم. - نمی‌دونم، به هر حال من پیگیر اون‌جا نبودم! شیما سرش را پایین فکند. - بسیار خب، می‌خوام بهت یک‌چیزی بگم! لبخندی زدم. می‌دانستم که می‌خواهد چه بگوید، برای همان صبر نمودم که همه‌چیز را که دیشب رخ داده بود برایم تعریف...
  12. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    هیچ چیزی نداشت جز شبکه‌ی امید که آن را هم فیلم آنشرلی نشان می‌داد. نمی‌دانم قسمت چندمش بود. آن‌جایی که آنشرلی از شدت حرص و عصبانیت خود، تخته‌ی سیاه خود را بر سر گیلبِرد فرو می‌کند و چندتا به او چیز می‌گوید. سرم را خاراندم و کلافه چشم‌هایم را بستم. حوصله‌ی هیچی را نداشتم. تلویزیون را خاموش کردم...
  13. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    شیما پلکی زد تا کمی چشم‌هایم پر از اشکش از جلوی دید او کنار برود. شیما با بغض می‌گوید: - چه بلایی سر خودت و زندگیت آوردی سهیل؟ سهیل پوزخندی حواله‌ی او نهاد و گفت: - هرچیزی به وقتش شیماخانم! شیما چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت. صدایشان محرک گوش‌هایم گردیده بود. واضح و تابناک! سهیل از فرصت نگفتن...
  14. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    یک‌تای ابرویم را به بالا فرستادم. - همین که فهمیدین! سپس از اتاق بیرون رفتم و به سوی اتاق خودم کوچ کردم. ناخودآگاه نیز یک‌نفر از سرجای صندلی عقب که در داخل سالن بود، برخاست و به همراهم آمد. حتماً این همان مریض جدی و جدید است که شیما آن را معرفی نموده است! نفسی تازه کردم و به سویش بازگشتم و گفتم...
  15. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    خب‌خب! داریم می‌رسیم به پارت‌های هیجانی رمان که خودمم شوقشو دارم از الان! این پارت برای من یک هیجانی داره و خودمم نمی‌دونم چرا؟! کسی دلیلشو می‌دونه؟! 4584+"_ مهسا با لبخند به او نگریست. - داری میگی که داری از دست شهاب فرار می‌کنی؟ مهنا لبخندی زد. - نه، کاری که به من محول شده رو انجام میدم...
عقب
بالا پایین