زهراخانم سری تکان داد و گفت:
«خدا رو شکر هنوز وقت هست که به این مهمونی بریم پسرم!»
هامین نفس عمیقی کشید و عمیق به مادرش نگریست. میتوانست به راحتی او را به خالهاش محبوبه بسپرد که در شیراز بهسر میبرد و حال دلتنگ اوست! فکر خوبی بود، اما نمیتوانست دوری او را تحمل نماید.
نفس عمیقی کشید و دست...
کلاس رقص را به خوبی رفته و یاد گرفته بودم؛ اما جلوی آرمان بسیار خجالت میکشیدم و این برایم غیرقابل تحمل بود. لبم را گزیدم و به اویی که با شیطنت فراوان مرا مینگریست، خیره شدم. سرش را به «چیه» تکان داد که با خجالت، سرم را پایین فکندم. چرا از او خجالت میکشیدم؟!
من نباید خراب میکردم. باید تا آخرش...
با وارد شدن آرمان، برخاستم و بهسویش روانه شدم. لبخندی به رویش زدم و گفتم:
«خوش اومدی!»
آرمان با لبخند دستم را گرفت و گفت:
«به پدرت گفتن بیاد، ولی روش نشد که بیاد.»
با همان لبخند نگاهاش کردم و با شیطنت فراوان گفتم:
«موقع اومدن که اشهدت رو که نخوندی، نه؟»
سرش را به سویم فرستاد و لبخند زهرآگینی...
عنوان اثر: تَلازُم.
نوع اثر: ادبی.
نام نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.
ژانر: عاشقانه.
سطح اثر: پایه.
لینک اثر بر روی سایت اصلی یا لینک تاپیک:
موضوع 'رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه' https://forum.cafewriters.xyz/threads/39108/
موضوع 'رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه' https://forum.cafewriters.xyz/threads/39108/
سلام گلم پارت دیگهای هم گذاشته شده و رمان تلازم به اتمام رسید.
فرزین خندهی طمأنینهای کرد و دقیق در چشمهایش خیره شد.
«میشه بعد از مراسم عقد و بلهبرون، بیستدقیقه وقتتون رو بگیرم؟»
انگار به شیما، برق بیست ولتی وصل کرده باشند، گفت:
«چی؟»
فرزین خندهاش یکبار دیگر گرفت و سرش را پایین افکند.
«عرض کردم که!»
پلکی زد و نیز آب دهانش را بلعید تا بلکه به خودش...
«فصل سیزدهم»
«از زبان مهنا»
یکهفته از روزی که مرخص شدهام میگذرد و من همچنان مشتاق دیدار با سانیا را داشتم. لبخندی زدم و قهوه را برداشتم و آن را به لبهی دهانم نزدیک کردم و بوی قهوه را استشمام نمودم. بویش آدم را مس*ت و وسوسه میکرد و چه بسا بوی قهوه، مرا یاد عشق و شعرهای سعدی میانداخت. به...
شهاب با خوشحالی بسیار، از اتاق خارج گشت و نیز همه را برای به هوش آمدن خبر نمود. دکتر بالایسر مهنا ظاهر شد و با لبخند گفت:
«سلام عزیزم، خوشحالم که به هوش اومدی!»
مهنا لبخندی به رویش زد و با لبانی خشکزده گفت:
«ممنونم خانم دکتر! فقط میشه یکم بهم آب بدین؟»
دکتر ابرویی بالا انداخت و با لحنی که او...
سهیلاخانم بوسهای بر سر زلف سیاه پسرش نمود و گفت:
«به هوش میاد پسرم! به هوش میاد! بسپارش به خدا!»
مهنا ناراحت و مغموم میگردد و میخواهد چیزی بگوید که با حرف شهاب حیران میماند.
«خدا میدونه که چقدر دوستش دارم و اون الان به خاطر من توی تخت بیمارستانه!»
مهنا بازمیگردد و به فرشتهی آسمانی چشم...