شهاب متعجب به سانیا خیره شد.
- منظورت چیه؟ هان؟
سانیا لبخند اهریمنی زد و ابروانش را بالا فکند.
- ترسیدی آقای افروزی؟
شهاب، یک پلک راستاش پرید.
- تو کارت با منه، نه با خواهرات سانیا!
کمی از موهای فرش را با وسواسی خاص کنار زد و با همان لبخند اهریمنیاش، لبهی کت سیاهفام شهاب را در دستاناش گرفت...
خسروخان پلکی زد و با پوزخند گفت:
- چرا آدمی رو که یک عمر تو رو میشناسه، مسخره میکنی؟ هان؟
کمی از موهای فر دادهاش را در دستهایش نهاد و با صدای نازکی گفت:
- بیخیال خسروخان! بیا فعلاً از این مهمونی لذت ببریم که بعداً حسرتشو نخوریم!
خسروخان پوفی کشید و از جای صندلی مخصوصاش بلند شد.
- من برم...
از این حرفاش، بغضی در گلویم جولان میدهد. چرا با من لج میکرد؟ چرا نمیگذاشت یک آب خوش از گلویم پایین برود؟ چرا؟
چشمهایم را بستم و چیزی جز یک نفس بغضدار در گلویم، نکشیدم.
- خیلی خب، خودت خواستی!
حس کردم لبخند پیروزمندانهای جایگزین لبهایش کرد. بدون توجه، دست راستم را بالا آوردم و جلوی رویش...
پس از رفتن مریم، نگاهم به فرید میافتد که همچنان در خواب غوطهور است. این پسرک عجیب دل مرا برده بود. نگاهم به موهای فرفری و قهوهایش میافتد. دستی بر آنها میکشم و نگاهم را به روبهرویم که کاغذدیواری بر آن دیوار پوشانده شده بود، افتاد. طرح کاغذدیواری، گلهای نرگس را به تصویر میکشاند که حسابی...
پس از رفتن مریم، نگاهم به فرید میافتد که همچنان در خواب غوطهور است. این پسرک عجیب دل مرا برده بود. نگاهم به موهای فرفری و قهوهایش میافتد. دستی بر آنها میکشم و نگاهم را به روبهرویم که کاغذدیواری بر آن دیوار پوشانده شده بود، افتاد. طرح کاغذدیواری، گلهای نرگس را به تصویر میکشاند که حسابی...
- تو الآن باید به حرف آرمان گوش بدی و خودتو برای ازدواج باهاش آماده کنی!
بغضی که مرا در این میان هیاهو خفه میکرد، شکسته شد.
- واقعاً برات متأسفم که اونو بیشتر از دخترت قبول داری!
برخاستم و از پدرم دور شدم. دیگر از این ماجرا نمیگذارم آرمان پیروز گردد، خودم باید در آن کنترلی داشته باشم! باید...
آب دهانم را قورت دادم و سرم را تأیید تکان دادم.
- پس تا فرداشب، ببینم چی میشه و چه چیزهایی برام رقم خورده!
مهسا تک خندهای کرد.
- اولالا! تا فرداشب که شهاب رو خواهی دید!
لبخندی زدم.
- تا فرداشب که شهاب رو خواهم دید!
مهسا مکث نمود.
- مهنا، با این دو ماهی که گذشت، شد ششسال! واقعاً دمتگرم که...
آنکه در درونشان به چه چیزی فکر میکنند؟ چگونه تغییر میکنند؟ چه کاره میشوند؟ چه رفتارهایی در حسن خلقتش روی میدهد؟!
آب دهانم را میبلعم. دیگری چیزی را نمیتوان به کسی گفت. کسیکه رازدار و خموش باشد، چه بسا که همان رازدار و خموش باقی بماند! رازداری، خودش چیزیست که حتی در درون تو باشد و تو...
مامان با صدای خوشحالی گفت:
- الو مهنا؟ خوبی؟
سرگشته گفتم:
- جانم مامان؟ میشنوم!
مامان با همان صدا میگوید:
- مهنا، یه خبر خوب!
آب دهانم را بلعیدم.
- جانم بگو!
صدای مهسا که پرشور و نشاط در بلندگو بود، آمد که میگفت:
- مهنا، سانیا و شهاب عقد موقتشون فسخ یا بهتره که بگم باطل کردن!
سپس خندهی...
مامان با صدای خوشحالی گفت:
- الو مهنا؟ خوبی؟
سرگشته گفتم:
- جانم مامان؟ میشنوم!
مامان با همان صدا میگوید:
- مهنا، یه خبر خوب!
آب دهانم را بلعیدم.
- جانم بگو!
صدای مهسا که پرشور و نشاط در بلندگو بود، آمد که میگفت:
- مهنا، سانیا و شهاب عقد موقتشون فسخ یا بهتره که بگم باطل کردن!
سپس خندهی...
اخمی از کنجکاوی نمودم.
- سعی داری بهم چی بگی شیلا؟
چشم غرهای رفت و با نیش و کنایه گفت:
- بهجای این حرفا، بیا یه کاری بکن تا این خواهرت نبود بشه!
فریادی از خشم زدم:
- ساکت شو شیلا! معنا درسته که همهچیز من رو توی دستوبال خودش قرار داده، اما در واقع خواهر منه!
شیلا پوزخندی زد و با طعنه گفت:
-...
استرس بر جاناش تهی کرده بود و برای او مضر و بیسود بود. همانند بقیه، بیماری ناراحتی قلبی داشت و نمیتوانست استرس و اضطراب را به همراه خود بیاورد.
نفسی تازه کرد و از داخل جعبهای، قلب اهداءگشته را به دست شهاب داد و گفت:
- میشه شما بذارین؟
شهاب چیزی نگفت و قلب را داخل سینهی مینا قرار داد و گفت...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_635bc383_1779690934.mp3
خیال، شاید یک پاکت عاشقانه برای او باشد!
عشق آدم را میسازد و او خیال را به همراه میآورد و از آن بابت که خیال در وصف ما آشکار میگردد.
در این بخش از ویترین آثار نویسندگان انجمن، رمان " تَلازُم " را برای شما عزیزان آماده کردهایم. برای دانلود این اثر به قلم سیده نرگس مرادی خانقاه با ما همراه باشید.
خلاصه:
عشق، چه ساده بیرحمانه در قلبش میگنجد! عشقی که دختر قصهی ما به جانش افتاده است، مُهَنایی که گمان میکرد عشق چیزی بیهوده...