آخرین محتوا توسط سارابهار

  1. سارابهار

    نظارت همراه رمان دکا | ناظر: جهنم

    سلام مرسی ازت، خسته نباشی t-icon12
  2. سارابهار

    نظارت همراه رمان ورجمه‌دار | ناظر: Noghre

    سلام قشنگم خسته نباشی. یه سری ویرایشاتی که گفته بودین رو اعمال کردم.
  3. سارابهار

    نظارت همراه رمان دکا | ناظر: جهنم

    سلام عزیزدل♡ بنده همین هفته چند پارت آپلود کردم.
  4. سارابهار

    نظارت همراه رمان دروازه لورال | ناظر: Noghre

    سلام عزیزدل. بنده 4 پارت جدید همین هفته آپلود کردم.
  5. سارابهار

    در حال تایپ رمان دِکا | سارابهار

    *** با قدم‌های بلند و محکم وارد اداره پلیس شدم. همگی برایم سر و دستی تکان دادند و پاتر سریعاً خود را به من رساند. - هی سرسی! چطور مطوری؟ سری به نشانه تأسف تکان دادم و گفتم: - مرتیکه! چطور مطوری چیه؟ مثلاً منو تو کارآگاهیم. نیشش را تا بناگوش برایم باز کرد و گفت: - مثلاً چیه باو! واقعاً کارآگاهیم...
  6. سارابهار

    در حال تایپ رمان دِکا | سارابهار

    دو صندلی از کنار آن میز که به علاوه آن دو صندلی و میز و کاناپه، هیچ وسیله‌ی نشستن و استراحت دیگری در آن خانه دیده نمی‌شد، برداشتم و مقابل آن دختر گذاشتم. روی یکی از آن‌ها نشستم و اشاره کردم که او هم بنشیند. دسته صندلی را گرفت، کمی صندلی را عقب‌تر کشید و نشست. سپس با لحنی که گمان می‌کرد زیادی...
  7. سارابهار

    در حال تایپ رمان دِکا | سارابهار

    *** پاتر ماشین را مقابل آپارتمان کوچک شخص مورد نظر پارک کرد. نگاهی به پنجره اتاقش انداختم که نورش در تاریکیِ دیگر خانه‌های اطراف، چشم را میزد. از ماشین پیاده شدم و با قدم‌های بلند خود را به درب منزلش رساندم. صدای بلند موزیکش، از پشت در هم شنیده میشد. قرار نبود چیزی عادی پیش برود، پس آن‌چنان لگد...
  8. سارابهار

    در حال تایپ رمان دِکا | سارابهار

    نمی‌دانستم پاتر چه‌طور تشخیص داد که آن مرد ناشناس، جزئی از آن ارازل نیست که به او کاری نداشت و به تیم دستور داد تک‌تک آن‌ هشت نفر را دستگیر کنند و خرکش‌کنان به سمت ماشین‌های پلیس ببرند؛ ولی خوشحال بودم که آمبولانس خبر کرده است. چون نمی‌خواستم به خاطر من، به یک بی گناه کوچک‌ترین آسیبی برسد، آن هم...
  9. سارابهار

    در حال تایپ رمان دِکا | سارابهار

    یکی از آن‌ها جلو آمد و فکم را در مشتش گرفت و غرید: - ان‌قدر مقاومت نکن کارآگاه، تو گیر افتادی! ناخودآگاه به حرفش نیش‌خند می‌زنم. بی‌هیچ فکری تف می‌کنم روی صورتش، که لحظه‌ای چشمان آبی‌اش را می‌بندد و با حالت چندشی می‌خواهد عقب برود که پاهایم را بلند می‌کنم و با جفت پاهایم در تخت سینه‌اش می‌کوبم و...
  10. سارابهار

    در حال تایپ رمان دِکا | سارابهار

    قدم‌هایم را آهسته‌تر برداشتم. چرخیدم. هشت نفر، لباس‌های نسبتاً تیره، صورت‌های ناشناس؛ اما نگاه‌هایی که چیزی برای از دست دادن نداشتند. مهمان‌ها هشت نفر هستند. دور و برم ایستاده‌اند و محاصره‌ام کرده‌اند. برای پذیرایی از آن‌ها، دست می‌برم به کمرم؛ ولی تنها چیزی که می‌توانم لمس کنم، جای خالی کُلتم...
  11. سارابهار

    در حال تایپ رمان دِکا | سارابهار

    *** نفسم را کلافه بیرون دادم و زیرلب به ترافیک شهر لعنتی فرستادم. موبایلم را از روی داشبورد چنگ زدم و نگاهی به تاریخ انداختم. با دیدن تاریخ و زمان کمی که تا ارائه گزارش پرونده به رئیس داشتم، عصبی مشتی روی فرمان کوبیدم. تاریخ ارائه گزارش با تاریخ سالگرد آشنایی من و برایان هم‌زمان بود. با یادآوری...
  12. سارابهار

    در حال تایپ رمان دِکا | سارابهار

    کفش‌های چرمی‌ام را روی آسفالت خیس می‌کشیدم. هوا به شدت سرد بود و بخار نفس‌هایم در شب تاریک و بی‌صدا به آسمان می‌رفت. وقتی قدم‌هایم را به سمت محل جرم برداشتم، احساس کردم چیزی در هوا سنگین‌تر از همیشه است. نوار قرمز رنگی که دور محل جرم کشیده شده بود را کنار زدم. قدم‌هایم محکم و حساب‌شده بودند. نور...
  13. سارابهار

    در حال تایپ رمان دِکا | سارابهار

    مقدمه: در دل شب، جایی میان سایه‌ها و خیابان‌های خالی، کارآگاهی ایستاده است که هدفش روشن است: حل کردن پرونده قتل‌هایی که پی در پی به وقوع می‌پیوندند. تمام شواهد، تمام سرنخ‌ها، تنها به یک مکان ختم می‌شوند؛ جایی که هیچ‌چیز واضح نیست! کارآگاه با اراده‌ای پولادین، دست می‌برد تا پرده از راز آن قتل‌های...
  14. سارابهار

    در حال تایپ رمان دروازه لورال | سارا بهار

    آهی کشیدم و خواستم کامل به زیر پتو به‌خزم که صدای زنگ موبایلم به صدا در آمد. نیم‌خیز شدم موبایلم را از روی میز کوچک چنگ زدم، تریسی پشت خط بود. حال صحبت نداشتم؛ ولی نمی‌خواستم حال تریسی بد شود. می‌دانستم او هم حال خوشی در نبود ماریان ندارد. ما سه دوست عمیقاً صمیمی بودیم که نمی‌دانم چرا ماریان...
  15. سارابهار

    در حال تایپ رمان دروازه لورال | سارا بهار

    یک لحظه هیچ صدایی نشنیدم. انگار دنیا صدایش را خاموش کرده باشد. تنها چیزی که مانده بود تپش تند و سنگین قلبم بود که انگار می‌کوشید از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بزند. - نه… نه نه! زیر لب تکرار می‌کردم، به‌قدری بی‌جان که حتی صدای خودم هم برایم غریبه بود. فرمان زیر دستم لرزید، یا شاید این من بودم که...
عقب
بالا پایین