پیش از آنکه بتوانم افکارم را هضم کنم، مافی از رهگذری پرسید:
«ببخشید! این همسایه کناری یعنی خانم تقوی کی فوت کردن؟»
مرد جوانی که تا به حال او را ندیده بودم با تعجب به ما نگریست و سپس گفت:
«امروز هفتمشونه.»
مافی زیر لب میگوید:
«خدا رحمتش کنه.»
مرد جوان بیهیچ حرفی به راهش ادامه میدهد و من...
بلند شدم و کمی جلوتر رفتم. کنار اپن ایستادم و درحالیکه دلم برای کله پاچه ضعف میرفت، خیلی جدی سؤالم را خطاب به او پرسیدم:
«شما گفته بودین یه دعا به ما میدین، پس چرا الآن میخواین با ما بیایید برای بررسی دوبارهی خونه؟»
مافی فقط لحظهی کوتاهی دست از خوردن کشید.
«دیشب توضیح دادم.»
سپس دوباره...
با صدای یاالله گفتن کسی از خواب پریدم و سریع بلند شدم سر جایم نشستم و سعی کردم انبوه گیسوانم را لای روسری مدفون کنم. نازلی هم سریع سر جایش سیخ نشست و هاج و واج اطراف را نگریست. جنگیر با ظرف بزرگ یکبار مصرفی که در دست داشت به سمت آشپزخانه رفت و پشت سرش، رایان فریاد کشید:
«هی به تیر غیب گرفتار...
سریع مخالفت کردم و گفتم:
«نه! این درست نیست. نمیشه که شما بهخاطر ما بیخانمان بشین.»
عزم رفتن کردم و به نازلی اشاره کردم راه بیفتد.
پفیلاخور که موبایلش را از روی میز چنگ میزد همزمان گفت:
«نگران نباشین. ما یکی دوساعت میریم خونه فک و فامیلای جنمون!»
ایستادم. از وحشت یک لحظه نمیتوانستم حرکت...
جنگیر بعد از آنکه همهچیز را شنید گفت:
«که اینطور. پس بهتره امشب همینجا بمونید.»
نفهمیدم چرا اینطور میگوید و با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
«شما گفتین که یک ماه فقط توی خونه سرتون بلا میومد و امشب که از بیمارستان برگشتین، بیرون از خونه هم کلی بلا سرتون اومده. پس به خاطر خودتون ازتون...
صدای نازلی را که شنیدم، چشمانم را با وحشت باز کردم به او خیره شدم. خودش بود، نازلیام، دوستم. خدا را شکر. به سختی نفسم را بیرون دادم و نازلی گفت:
«آروم باش خب؟ ببین رسیدیم خونه جنگیر.»
در طول مسیر هرچند کوتاه، آنقدر چیزهای ترسناک تجربه کرده بودم که اصلاً نفهمیدم چطور به خانه مافی رسیدیم. هردو...
نازلی با ترس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
«ساعت از دوازده گذشته ماهوا!»
اعصابم متشنج بود و تحمل هیچچیز دیگر را نداشتم. با هر قدمی که در زندگی بر میداشتم یک سنگ ماورائی به پایم گیر میکرد و این چیزی نبود که بشود با وجود آن آرام زندگی را ادامه داد. پس بیتوجه به اعلام ساعت نازلی درب ماشین را...
گمان کردم نازلی از بیمارستان بودنمان باخبرش ساخته که گفتم:
«بله خانم تقوی، امشب مرخص شدم.»
لحظهای متفکر نگاهمان کرد و سپس پرسید:
«خدا بد نده، مریض بودی دخترم؟»
لبخند کمرنگی روی لبم نشاندم و گفتم:
«یکم بیحال بودم و این دو شبی که بیمارستان بودم حسابی خوب شدم.»
چشمانش یک آن رنگ تعجب گرفت و...
***
چشمانم را که گشودم خود را در اتاقی با سقف سفید دیدم. سوزش سوزنی در دستم احساس میشد و مرا به دردهای دنیای واقعی وصل میکرد. نازلی کنار تختم نشسته بود و دستم را در دستش گرفته بود. با دیدن چشمان بازم، لبخندی روی لبش نشست و گفت:
«خداروشکر به هوش اومدی... برم دکتر رو صدا بزنم.»
نه، نمیخواستم...
جای انکار نبود، حتی نمیتوانستم تشخیص دهم که کدامشان نازلی رفیق من بود و کدامشان... نه! نمیتوانستم تصور کنم، خدایا نه! اشکهایم از وحشت گونههای استخوانیام را شستند. ترسم غیر قابل کنترل بود، من داشتم میمردم. حتی میترسیدم چشمانم را در اتاق بچرخانم و دنبال نازلیای که وارد اتاق شده بود بگردم و...
نازلی قابلمه غذا را مقابلم میگذارد و درحالیکه همچون من روی زمین مینشیند میگوید:
«عصرونه چیه دختر؟ این شاممونه!»
با خنده چنگالم را در لابهلای ماکارونیها فرو میکنم و میگویم:
«وای باشه ناز! الآن سیر شم تا صبح اسم غذارو نمیآرم.»
نازلی با خنده سر تکان میدهد و میگوید:
«امیدوارم.»
غذا...
لعنتی آنقدر این مدت در آنجا ترس را تجربه کردهام که دیگر میشود به جای خانه، آنجا را جهنمی دیگر نامید. تلخخندی روی لبم نقش میبندد. آخر من از جهنمی به آن جهنم پا گذاشتهام. خانه پدریام به لطف مادر و برادرم از این جهنم کنونی دست کمی نداشتند. روزی که از خانه پدریام رفتم، میدانستم باید عادت...
با لبخند سری تکان میدهم و دقایقی از روزمرههایمان باهم سخن میگوییم و سپس او مشغول تحقیق میشود و من بلند میشوم کتابی از آثار داستایفسکی از قفسه بیرون میکشم و دوباره به جایم روی صندلی مقابل رها برمیگردم. بیقید صفحهای از کتاب را میگشایم و شروع به مطالعه میکنم. «فقط میخواستم در کنارش...
سپس درب ماشین را باز میکنم و کیفم را کنارم روی صندلی پرت میکنم و با آخرین سرعت از محله قدیمیام، از خانه پدریام، از خانواده و زندگی و آدمهایی که جز پدرم، هیچکدامشان هیچ سنخیتی با من ندارند، دور میشوم. آنقدر ذهنم درگیر است که وقتی به خود میآیم ماشین را مقابل کتابخانه همیشگی متوقف...
«ماهوا؟ خوبی بابا جان؟»
بلافاصله با دیدن چشمهای اشکآلودم، غم و نگرانی مهمانِ چهرهی مهربان پدرم میشود. برای آنکه نگرانیاش ادامه پیدا نکند، سریع میگویم:
«سلام بابا... خوبمخوبم نگران نباش، یه چیزی رفت توی چشمم.»
و هردویمان میدانستیم دروغ میگویم.
از جلوی در کنار میرود و با مهربانترین...