منتقد مهمان - فریال آذری: نمایش «افسانه پرِ طلایی» به کارگردانی علی شاهصفی که در تالار هنر اجرا میشود، یک فانتزی ماجرایی است که با مضمون اسطورهای و الهام از افسانههای عامیانه نوشته شده است. نمایش جهانی خیالی خلق کرده که حول محور یک پرِ طلایی اسرارآمیز میچرخد. این پر، نماد قدرت، امید یا نجات در «سرزمین موکتم» است و کاراکترهای اصلی باید برای یافتن یا حفاظت از آن، آزمونها و سفرهای دشواری را پشت سر بگذارند.
روایت، با الهام از عناصر فولکلور و اسطوره، فضایی بین یک قصهکودکانه و داستان حماسی بزرگسالان دارد. نمایش در مرز بین افسانهنویسی مدرن، فانتزی نمادین و داستان تمثیلی (Allegory) حرکت میکند و آگاهانه از پرداخت رئالیستی فاصله میگیرد تا به زبان اسطوره و نماد نزدیک شود. نمایش «افسانه پرِ طلایی» بیش از روایت فلسفی، وجه داستان روستایی و انسانیِ سادهشده دارد؛ به گونهای که تمثیل، در قالب وقایع ملموس بازآفرینی شده است.
شخصیتها بیشتر تیپهای اسطورهای هستند تا کاراکترهای روانکاوانه. قهرمان داستان واجد تحول اخلاقی است اما این تحول بیشتر اعلام میشود تا نمایش داده شود. این ویژگی، اثر را به نمایشهای تمثیلی یا آیینی نزدیک میکند (نزدیک به تئاتر قرون وسطایی یا فرمهای نمادگرا) نه رئالیسم مدرن. مضامین امید در دل ویرانی، مسئولیت اخلاقی قدرت ایمان در برابر ترس، ارزش فداکاری فردی برای جمع، اثر را به قصهای اخلاقگرا نزدیک میسازد.
میزانسنها به دو الگوی عمده تکیه دارند: ترکیبهای گروهی و منسجم با مرکز تمرکز موسیقایی یا کنش جمعی (مانند صحنه فلوتنوازی که محوریت صوتی دارد و جمع با حالت نیایش اطراف آن قرار گرفتهاند.)
مواجهههای دو نفره و تقابلی؛ مخصوصاً میان شخصیتهای متضاد یا نماد خیر و عقل در برابر جهل و فریب. آگاهی از عمق میدان بصری است. کنشها در لایههای مختلف عمق صحنه توزیع شدهاند؛ بازیگری در پسزمینه، بدنهای خمیده و محورهای نوری که موجب ایجاد حرکت در قاب ایستا شدهاند، از نقاط قوت کارگردانی محسوب میشود.
لباسها در پیوند با فضای افسانهای ساده اما مؤثرند: رنگهای خاکی و سرد برای شخصیتهای فرعی (مردم عادی/روستاییان)، رنگهای روشن و متقارن برای شخصیتهای مرکزی (قهرمانان یا نگهبانان پرِ طلایی)، استفاده از پارچههای پچورک و اشکال هندسی بزرگ برای شخصیتهای فانتزی یا جادوگر. از منظر توصیف تصویری، طراحی لباسها پویایی بصری و تعادل گروهی را ایجاد میکند اما در برخی موارد هماهنگی رنگ با نورپردازی (بهویژه در صحنه بنفش و آبی تیره) از بین میرود و کنتراست نامطلوب ایجاد میکند. در سبک این اجرا، بازیگر نه صرفاً در خدمت روانشناسی شخصیت، بلکه در خدمت جسمیت داستان است. حرکت با عصا یا ژستهای نمادین، نشانهای از دگردیسی تدریجی است. بازیهای فرعی بیشتر در قالب خطاب، بدن خمیده یا واکنش گروهی تعریف میشوند و تداعیکننده تئاتر جسم هستند. بازیها دارای وضوح فیزیکی بالا و قابلیت انتقال معنا به مخاطب کودکاند.
عنصر موسیقی (فلوتنوازی) برجسته است، بهخوبی نقش انتقالی دارد و فضای اجرا را از گفتار به شعر نزدیک میکند. بااینحال، در ریتم کل اثر، تکرار موتیفها باعث میشود انرژی آرامنماییها نسبت به لحظههای کلیدی با فاصلهی محسوسی باقی بماند. نورهای موضعی و رنگی با تأکید بر قرمز و آبی، به دنیاهای متفاوت اشاره میکنند. طراحی پسزمینه (مثل ستون چوبی یا قاب دروازه) کمجزئیات اما نمادین است. این نوع طراحی اجازه میدهد توجه به بدن و کنش بازیگر متمرکز بماند. کارگردان از محدودیت صحنه خالی، فضایی شاعرانه ساخته و با نورپردازی حسابشده، توانسته تعلیق دراماتیک ایجاد کند.
در اجرا، «پرِ طلایی» نه فقط ابژه مادی، بلکه استعارهای از زمان و وجدان انسانی است. پوستر اثر نیز با عقربه ساعت و بالهای پرنده این معنا را تقویت میکند. حرکت تدریجی شخصیتها به سوی نور، بازسازی تمثیل «پالمر» از رشد اخلاقی و فهم درونی است. پوستر «افسانه پرِ طلایی» بهدرستی جهان مفهومی نمایش را خلاصه میکند: پرِ طلایی به معنای امکان رهایی، ساعت در مفهوم زمان، انتخاب، تأخیر، قلعه معنی قدرت، حافظه، گذشته و مسیر مارپیچ، سفر اخلاقی قهرمان را تداعی میکند. پوستر از نظر زیباییشناسی قوی، روایی و کاملاً همراستا با لحن اجرا و شاید حتی پرریسکتر از خود نمایش است.
نمایش «افسانه پرِ طلایی» اخلاقمحور، قابلفهم و امن است. نمایش بیش از آنکه مخاطب را وارد بحران کند، به او ارزشها، انتخاب و مسئولیت فردی را یادآوری میکند. در نگاه نمادین، اگر به تحلیل نمایش بنشینیم، باید پَر را از دو منظر مورد بررسی قرار دهیم:
پَر در سنت اسطورهای: نشانه گذار میان زمین و آسمان، سبکبالی، رهایی و خردِ غیرمادی است و طلاییبودن آن پیوند با خورشید، حقیقت متعالی، ارزش غیرقابل تملک و چیزی که «درخشان است اما مالکیتپذیر نیست» را معنا میدهد. اما در منطق درام، پَرِ طلایی هدف سفر نیست، آزمون شایستگیِ قهرمان است؛ کسی که فقط بخواهد آن را بردارد، شکست میخورد. کسی که معنایش را بفهمد، دگرگون میشود. بنابراین پَرِ طلایی «ابژه تمنّا» نیست؛ ابژه بیداری است.
درباره پودر جادویی نیز یک کارکرد اسطورهای و یک تحلیل دراماتیک مفروض است. پودر در اسطورهها معمولاً نماد دانش غیرمتمرکز، خردی که باید «پاشیده شود»، نه انباشته و پودر جادویی برخلاف شمشیر یا شیء سخت، موقتی، مصرفشدنی و وابسته به زمان درست استفادهاش است. از سوی دیگر پودر جادویی نشان میدهد نجات با «یکبار مالکیت» حاصل نمیشود. آگاهی خرج میشود و تمام میشود و پودر جادویی، شکل افسانهایِ «مسئولیت استفاده از دانش» است.
درباره کارکرد مفهوم شش کوه، شش بار تلاش بدون تضمین رستگاری مسیرِ رشد تدریجی، نه جهش معجزهآسا است؛ بدین مفهوم قهرمان هنوز به قله نهایی نرسیده؛ در وضعیت «شدن» است.
در اغلب سنتها (عبری ـ ابراهیمی، بینالنهرینی، حتی بازتابهایی در ایران باستان): آفرینش در شش گام انجام میشود اما جهان هنوز کامل نیست. کمال، آرامش یا تقدس در گام هفتم است. پس شش = «صورتبندی جهان»، هفت = «معنایافتن جهان». شش، عددِ کار است؛ نه معنا.
کوه در اساطیر: نخستین خلقت نیست اما سختترین، خاموشترین و دیردستیابترین بخش جهان است؛ با آنکه پدیدهای در هستی است اما هنوز معنا نیافته و هنوز اهلی نشده. کوهستان گاهی در معنی جهان قبل از سکونت انسان میآید و شش کوه مراحل تکوین و آمادهسازی قهرمان را نشان میدهد، مشابه شش مرحله آفرینش که جهان را برای سکونت انسان آماده میکند اما هنوز به کمال نهایی (روز هفتم، آرامش) نرسیده است.
کتابخانه نیز نماد حافظه جمعی، دانش مکتوب و نظم است. کتابخانهای که در آن ساعت طلسم قرار دارد، میتواند نشاندهنده دانشی باشد که در زمان منجمد شده ـ دانشی که دیگر زنده و پویا نیست. طلسمکردن ساعت به معنای توقف زمان است. این میتواند نماد ترس از گذر زمان، امید به حفظ یک لحظه ایدهآل یا تلاش برای کنترل سرنوشت باشد. ساعت ممکن است حاوی راز یا دانش خطرناکی باشد که با طلسم محافظت شده است. شکستن طلسم (یا کوککردن دوباره ساعت) میتواند به معنای رهاسازی آن راز یا پذیرش جریان طبیعی زمان باشد. رنگ طلایی نماد ارزش، جاودانگی و حقیقت برتر است. ساعت طلایی ممکن است زمان حقیقی یا زمان مقدس را نشان بدهد، در مقابل زمان معمولی (ساعت معمولی).
در خوانش سه کفش باید گفت کفشها نشان میدهند مسیر، خودش آیین است، راهرفتنِ درست، مهمتر از رسیدن است. کفشها اخلاقِ حرکتاند، نه ابزار سرعت. آنچه از منظر تحلیل جنسیتی و اسطورهای درباره طلسم زنان موکتم میتوان به آن اشاره کرد، زنان موکتم در حقیقت کهنالگوی زنِ دانا/زنِ مرزی هستند. آنان نه کاملاً خیر، نه شر بیان میشوند و طلسم آنها اغواگر نیست؛ بازدارنده است. آزمونی برای تشخیص خرد. از خواسته این زنان، قدرت را نمیدزدند؛ پرده را بالا میزنند.
گوی اسرارآمیز در نمایش، نمایانگر دانایی است که نمایش داده نمیشود؛ بلکه دیده میشود. سه خواهرِ همشکل که به قهرمان کمک میکنند از کهنترین و پرمعناترین الگوهای اسطورهای است. این الگو تصادفی یا صرفاً فانتزی نیست، بلکه ساختار فهم جهان را بازنمایی میکند. عدد سه در اسطوره، عدد «کاملِ پویا» است، نه کمال ایستا. سه یعنی: آغاز/میانه/پایان، تولد/زندگی/مرگ، گذشته/حال/آینده، ناآگاهی/آگاهی/فراآگاهی. درام بدون سه، یا خطی و خام میشود یا نیمهتمام.
همشکلی خواهران این مفهوم را به ذهن متبادر میسازد که آنها سه شخصیت مستقل نیستند، بلکه سه وجه از یک نیرو یا خرد واحدند. از منظر اسطوره تفاوت در «کارکرد» است، نه «هویت». ظاهر، یکی است، نقشها متفاوت و ما با سه تجلی از یک اصل طرفیم. آنها نجات نمیدهند؛ شروط نجات را فراهم میکنند و ما با خردی غیرتهاجمی طرف میشویم. در خوانش روانشناختی سه خواهر همسان سه لایه ذهن قهرمان هستند: آگاه، نیمهآگاه و ناخودآگاه. کمک آنها یعنی ذهن، قبل از عبور از بحران، خودش را آماده میکند. آنان دروازهبانانِ آگاهیاند. «سه خواهرِ همشکلِ یاریدهنده» نماد خِرَد واحدِ چندمرحلهای هستند؛ نیرویی که نه قهرمان را جلو میاندازد و نه عقب میکشد، بلکه تنها به او میگوید حالا نوبتِ انتخاب است.