چالش تمرین نویسندگی[15]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
متن زیر را ادامه دهید:
کودک درونم را به آغوش کشیدم، کودک درونم را به آغوش کشیدم؛ زمانی که از دردهای بزرگسالی، سر به جنون نهاده بودم و جز او پناهی نمی‌یافتم.
«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
متن زیر را ادامه دهید:
کودک درونم را به آغوش کشیدم، زمانی که...

«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
متن زیر را ادامه دهید:
کودک درونم را به آغوش کشیدم، زمانی که...
کودک درونم را به آغوش کشیدم؛ زمانی که از دردهای بزرگسالی، سر به جنون نهاده بودم و جز او پناهی نمی‌یافتم.
 
کودک درونم را به آغوش کشیدم زمانی که می‌دانستم گرما‌ی محبت دیگر برای شوق بخشیدن به او کافی نیست. عمق بیهودگی کارم را هر دو درک می‌کردیم. اما خب ادم باید بتواند طوری حسن نیتش را نشان دهد بلکه برای برآورده کردن آرزوی تنها کسی که نسبت به آن احساس دین می‌کند زمان بخرد.
 
کودک درونم را به آغوش کشیدم
هنگامی که خویش را رها کردن.
او را چنان محکم در تن پنهان نمودم،
که نه کسی در بیرون، او را بدید،
و نه او در آلامِ من، گم گشت.
به درون خویش بردمش تا از آسیبِ امروز،
در امان بماند و رنجِ آن را تاب نیاورد.
 
کودک درونم را به آغوش کشیدم، زمانی که به سکوت تنهایی نیاز داشتم که مبادا این سکوت بشکند.
 
کودک درونم را در اغوش کشیدم تا گره ها باز شوند . . .
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
کودک درونم را در آغوش کشیدم، زمانی که در سکوت به من نگاه می‌کرد و دیگر صدای خنده هایش در روحم اهنگ نمی‌نواخت
 
کودک درونم را به اغوش کشیدم زمانی که زهر بزرگسالی مانند اتشی جان مرا ارام ارام نابود کرد
زمانی که دیدم دیگر کسی به استواری پدر و فرشته مانند مادر ندارم زمانی که به درونم خیره شدم اما درمیان تاریکی ها چیزی از من نمانده بود
 
کودک درونم را به آغوش کشیدم زمانی که فهمیدم هیچ وقت قهر نکرده بودم
فقط خیلی وقت بود که صدایش را نمی‌شنیدم
انگار جایی آرام نشسته بود و صبر می‌کرد. صبر می‌کرد تا من از این همه سردی و جدی بودن خسته شم
راستش من هیچ وقت مثل خیلی از بچه‌ها زیاد بچگی نکردم. بازی‌هایی که باید می‌کردم نصفه موند...
خنده‌هایی که باید بلند می‌شد بیشتر وقت‌ها در گلو موند...
کودک درونم اما نرفته بود؛فقط آرام آرام نگاهم می‌کرد
انگار می‌گفت اگر یک روز دلت خواست از این همه سکوت و سردی بیرون بیای، بیا بنشینیم با هم آشتی کنیم.
ولی من هنوز همین جا هستم...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Hes_am
کودک درونم را به آغوش کشیدم، زمانی که دیگر کسی برای به آغوش کشیدن باقی نمانده بود. در این شرایط هم، احمقانه به آغوش هرکس دست‌هایش را باز کند می‌رود.
 
«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
متن زیر را ادامه دهید:
کودک درونم را به آغوش کشیدم، زمانی که...
فهمیدم چه چیز هایی درون خود نهفته است
زمانی که لبخند بر لب نداشت
همچو بقیه کوکان حرفی از خوشبختیش نداشت
زمانی که لبخندش وقتی به اتاقش رسید...
در اغوش تخت و در نرمی بالش...
تبدیل شد به گوهر های اشک که بی صدا میریختن
 
عقب
بالا پایین