کودک درونم را به آغوش کشیدم، زمانی که نفسهای آخرش را میان دستهای سردم میکشید. با چشمان پر عشق و گرمش به من خیره شده و با آخرین نفسهایش نجوای ضعیفی را زمزمه کرد. برای اینکه بهتر بشنومش گوشم را نزدیک کردم و تنها چیزی که شنیدم این بود؛ فقط..می...خواستم..که کمی.....خوشحالت.. کنم.
با تمام شدن جملهاش چشمانش سرد و بیروح شد و تنها کاری که از من بر میآمد این بود که برگردم و در صورت دیوانهوار قاتلی که خندههای مستانهاش تا آسمانها کشیده میشد نگاه کنم. آری قاتل او کسی نبود جز بزرگسالی خودم؛ در واقع خود من بودم که او را کشتم.
نوشتهای از K.A.K
با تمام شدن جملهاش چشمانش سرد و بیروح شد و تنها کاری که از من بر میآمد این بود که برگردم و در صورت دیوانهوار قاتلی که خندههای مستانهاش تا آسمانها کشیده میشد نگاه کنم. آری قاتل او کسی نبود جز بزرگسالی خودم؛ در واقع خود من بودم که او را کشتم.
نوشتهای از K.A.K