پشت تابوت ایستادهام. زانوهایم سست شدهاند. سیاهیِ لباسی که به تن کردهام، روی سینهام سنگینی میکند. دانههای برف، آرام و رقصان روی تابوتِ تیره مینشینند و غیب میشوند. به او فکر میکنم... برادرم حالا در زیباترین لباسهایش درون جعبهی تنگ و مجلل خوابیده. به چشمهایش فکر میکنم و به دانههای...
به اینکه بالاخره داستانهای تیکه پارهای که ته گوشیم بودن و خدا میدونه چند هزارسال پیش نوشته بودمشون رو منتشر کردم و الان وقتشه یه داستان کوتاه بنویسم و از فکر اونای دیگه در بیام -4-+=_
وانمود نکن ندیدی چی نوشتم، توی امضام هستن برو بخون و تعریف و تجمید نمای252927_25228
یه کتاب درمورد شیطانپرستی
برای نوشتن داستان نیازش داشتم، خرده نگیریدsmilies
و کتاب شاهزادهی قلابی
اونطوری نبود که فکرشو میکردم. دوست داشتم هیجانیتر و سیاسیتر به ماجرا بپردازه.
صدای ساعت درون سرش زنگمیزد. لبخند زد و دستانش را بیشتر فشرده کرد. چیزی در گلوی زن صدای شکستگی داد. چشمانش ناگاه بیحالت شدند و صورتش کم کم رنگ باخت. خون گرمی از کنار لبش پایین چکید و همزمان دستانش شل و سنگین شدند.
بدن سرد نسرین از زیر دستانش سر خورد و روی زمین افتاد.
تیک، تاک
تیک، تاک
تیک،...
زن فریاد کشید و با گامهای بلند به سمت در خروجی رفت:
- روی سگتو نشون بده ببینم! مرتیکهی معتاد بی غیرت! از امشب دیگه جنازهی منم نمیبینی!
حامد آتش گرفت. بدنش گر گرفته بود و سرش ذق ذق میکرد. دندانهایش را روی هم سایید و تلوتلو خوران به سمت زن حمله کرد.
نسرین جیغ کشید اما صدای ضعیفش با دستهای...