گیسو عصبی میشود. دلش میخواهد، دستیار پدرش را باریدیگر ببیند و هنگامیکه سرش را بالا میآورد، با تعجب او را مینگرد. خودِ خودش بود که با لبخندی محو، او را مینگریست.
با همان چشمان اشکی و سیاهگوناش، جلو میآید و میخواهد او را در آغوش خودش بیندازد که با حرف او، مکث میکند:
«ما به هم نامحرم...
هامین هم با یک چشمکزدن، کار او را امتداد میدهد.
«هه! تو فکر کردی که من از تو و اون رئیست میترسم؟»
سپس رویش را از او میگرداند و میخواهد برود که فرهاد، بازوی مردانه و قوی او را در دستش میگیرد و به طرف خودش متمایل میکند.
هنوز حرفم تموم نشده که بذارم بری!
میایستد، ولی باز نمیگردد و میگوید...
زیر لب که میشد لبخوانی، میگوید:
«هامین، نقشه تغییر کرده، اما سرهنگ توی نقشه هست. تو باید فعلاً حواس ناصر رو پرت کنی تا یک نقشهی دیگه برای ناصر فلاح صادر بشه!»
هامین خواست چیزی بگوید که ناصر فلاح از سرجای خود برخاست و پشت به آن مردک مرموز میگوید:
«حواست باشه که چی میگی فرهاد!»
بلاخره اسمش لو...
گلم، من پارت جدید قرار دادم.
نوشته در موضوع 'رمان گریز از مرکز دور | اثر سیده نرگس مرادی خانقاه' https://forum.cafewriters.xyz/threads/46158/post-499552
در دل پوفی میکشد و چشمهای خود را میبندد. میداند که روزی باید از ناصر فلاحی که پدرش را کشته انتقام بگیرد؛ اما تکلیف دخترش گیسو چه میشود؟
اخمی میکند و سرش را به سوی آن مردک مرموز سوق مینهد. مرد، خوب بلد بود که چگونه، شانسآزمایی را به نفع خود بخواند؛ اما ناصر فلاح، زرنگتر از هر کسیست.
«سعی نکن...
«با اجازهتون من دیگه رفع زحمت بکنم؛ فعلاً!»
سپس احترامی نظامی میگذارد و از اتاقش بیرون میآید و سرهنگ بهرامی را که متعجب گشته بود را تنها میگذارد.
***
«فصل پنجم: بازنده یا برنده؟»
پوفی میکشد و پاستوری که مخصوص شانسآزمایی بود را دید میزند. لبخند اهریمنی میزند و پاستوری که مخصوص کیشومات کردن آن...