#۷
رنگ از رُخ هر سه میپرد. چشمهای ریزبین سروان با دقت بر روی چهرههای رنگپریدۀ مقابلش میچرخد و در نهایت بر روی صورت برنزۀ سیاوش میایستد. سیاوش نامحسوس کف دستش را که بر اثر عرقِ سرد مرطوب شده بود، به ملافۀ سفید رنگ « سفیدرنگ✓» تخت میکشد. ملافه کملطفی نمیکند و رد خیسی محوی را بر روی خود...
کلا همهی نویسندهها گذاشتن و اون کسی که دیالوگ رو با مونولوگ پیچیده کرده شما هستین عزیزم و نباید دیالوگ و مونولوگ با هم قاطی بشه. منم مثل شما نویسنده هستم ولی این دلیل نمیشه که دیالوگم رو با مونولوگم قاطی کنم عزیزم. این رو برای صرف از خود تعریف کردن نبود، فقط گفتم که دیالوگ و مونولوگ نباید قاطی...
کلمه پلیسا یا مثلاً کلمهی «اینو» اشتباهه. مثلاً اینو که باید بنویسی این رو.
یا پلیسا: این اشتباهه و باید پلیسها نوشته بشه.
ببینید، رمان شما دست من هست عزیزم و باید رسیدگی کنم؛ ولی هدف ما نظارت رمان شما و بهتر شدن قلم و غلط املایی شماست گلم.
عزیز من، جمله خودش رو از دست نمیده. جملهی شما...
نوشته در موضوع 'رمان گریز از مرکز دور | اثر سیده نرگس مرادی خانقاه' https://forum.cafewriters.xyz/threads/46158/post-493292
سلام پارت جدید گذاشته شد.
@جهنم
نماز خواندنش، بیست دقیقه وقت میبرد. هیراد در را گشود و با دیدن برادرش که در حین نماز خواندن بود، لبخندی زد و وارد اتاق هامین گشت.
از همان بدو ورود تا اتمامی نماز هامین، فقط با لبخند نگاهاش میکرد. به هیچوجه نمیتوانست بفهمد که با آنکه در خانواده مذهبی بزرگ نشدهاند و در خانوادهای بیبند و...
#۶
۱۶ آذر، ساعت ۹:۱۰ دقیقه صبح
«شانزدهم آذر: ساعت ۹:۱۰ صبح✓»
پلکهای سنگینش «سنگیناش، کنار همین کلمه ویرگول بذار✓» آهسته از هم باز میشوند. سقف سفید رنگی «سفیدرنگی✓» که در نگاه اول میبیند، تار بهنظر میرسد. چندباری چشمهایش را باز و بسته میکند تا بتواند واضحتر ببیند. همراه با از بین رفتن...
#۵
یک مرد جوان که پالتویی مشکی به تن دارد و ابروهایش کمی در هم کشیده شدهاند، «عزیزم نقطه بذار»✓
آن زن جذاب با صدای دلسوزانه که طرهای از موهای بلوندش از شالش بیرون ریخته شده، « ریخته شده بود. ✓»
یک پیرمرد عصا به دست و یک مرد میانسال با کلّهای کچل که شکم گندهاش « برای اینجا، کنار...
#۴
صدای گوشخراش آلارم گوشی پنج دقیقهای است که قطع نشده. بهنظر میرسد
صدای گوشخراش آلارم گوشی پنج دقیقهای است که قطع نشده است. بهنظر میرسد...✓
به خودش نگاهی انداخت
«نقطه رو بذار»✓
خونی شده بودند، سرش
«خونی شده بودند و سرش»✓
بقیهی جملهات:
به شدّت تیر میکشید انگار یکی با پتک به سرش...