آرش بعد از اینکه قلپی از آب خورد. خیلی آروم بطری آب رو پایین آورد و با نگاهی مشکوکی گفت: «ولی یه چیزی...»
با حرفش سوالی نگاهش کردم و گفتم: «چی؟!»
آرش با بطری به دست به سمت من اشاره کرد و گفت: «حس میکنم دلیل اصلی اومدنت فقط آب و حوله نبوده.»
با این حرف قلبم یه ضرب جا افتاد. منظورش از این حرف چی...
هوای خنک صبح خیلی دلبرانه روی صورتم نشست و عطر گلهای باغ همهجا حسابی پیچیده بود. سینی رو محکم توی دستم گرفتم و از پلههای سنگی پایین رفتم. آرش اون طرف باغ بین مسیرهای سنگفرششده میدوید. با هر قدمی که برمیداشت، تیشرت مشکی خیس از عرقش به تنش میچسبید و موهای نمدارش روی پیشونیش میریخت.
چند...
***
صبح روز بعد، نور کمرنگ آفتاب از پنجرههای بزرگ عمارت داخل میریخت و فضای داخل رو حسابی روشن کرده بود. برخلاف دیشب که ذهنم پر از فکر و استرس بود، صبح رو با صدای رفتوآمد خدمتکارها شروع کردم.
وقتی پایین رفتم، تقریباً همه توی آشپزخونه بودن. لیلا روی صندلی نشسته بود و بیحوصله داشت با قاشق...
با دیدنش قلبم هنوز تند میزد و نگاهم ناخودآگاه به سمت تابلو برگشت. دیگه نمیتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم. انگار یه چیزی ته ذهنم هی فشار میآورد که باید بفهمم پشت اون در بسته چی قایم شده.
تصمیمم رو همون لحظه گرفتم؛ باید وارد اون اتاق مخفی آرتام میشدم. هرچقدر هم خطرناک به نظر میرسید، دیگه...
فضای سنگین و عجیبی بینشون حاکم بود و این سنگینی داشت اعصاب من رو خطخطی میکرد. چون هم حس استرس داشتم و هم ترس... تکینخان بعد از اتمام غذاش بدون اینکه حرفی بزنه از جاش بلند شد. همزمان آرش هم با پاک کردن دهنش با دستمال مخصوص... از جاش بلند شد و همراه پدرش به سمت اتاق هاشون رفتند که کمی استراحت...
تکینخان هنوز هم انگار هیچکدوم از آدمهای دور میز براش مهم نبودن… نگاهش هنوز که هنوز روی من قفل شده بود. بعد ناگهان گوشهی لبش کمی بالا رفت. نه از اون لبخندهای واقعی… بیشتر شبیه یه پوزخند سرد و نصفهنیمه بود. همونجوری که آدم رو هم عصبی میکنه هم نمیفهمی قراره بخنده یا نابودت کنه. اصلا حس...
تکینخان با قدمهای آروم و استوار به سمت میز غذاخوری رفت. بدون اینکه چیزی بگه، به صندلی مخصوص خودش در صدر میز نزدیک شد و روی اون نشست. با وقار دستش رو روی دستهی صندلی گذاشت و نگاهی کوتاه اما دقیقی به میز انداخت.
میز بزرگ غذاخوری با انواع غذاهای مجلل و رنگارنگ چیده شده بود. ظرفهای نقرهای زیر...
مریم که کنارم ایستاده بود، ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت و رنگ صورتش پرید. مشکوک به مریم نگاه کردم. این چش شده بود؟! چرا اینقدر از تکینخان میترسید؟! یع... یعنی تکینخان اینقدر وحشتناکی بود و من خبر نداشتم؟! خب یه پیرمرد شصتسالهاس دیگه هیولا که نیست؟! از دنیای افکار مزخرفم بیرون اومدم و زیر...
آرش خیلی آروم روی مبل روبهروی آرتام نشست و بیحوصله دستی به ساعتش کشید. بعد با همون خونسردی عجیبی که داشت گفت: «چیز خاصی نبود... فقط حالم یکم بههم ریخته بود. ولی الان خداروشکر بهترم.»
آرتام با این حرف هنوز داشت با شک و چشمهای باریک شده نگاش میکرد. اینقدر خیره و دقیق که انگار میخواست از توی...
با حرص نگاهم رو از روی آرتام گرفتم و میخواستم به سمت آشپزخونه برم که صدای یکنواخت و بیحس آرتام ناگهان از پشت سرم بلند شد:
«برام قهوه بیار.»
با حرفش بیاراده سرجام ایستادم و آروم به سمتش برگشتم و با چشمهای ریز شده نگاهش کردم. پسره رو ببین! انگار نه انگار چند دقیقه پیش مثل مجسمه از کنارم رد شد...