نتایح جستجو

  1. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    چند ساعت گذشت. اما با این فکر و خیال‌های عجیب توی سرم مگه خواب به چشمم اومد؟! آروم روی تخت نیم‌خیز شدم. گوشیم رو با دست گرفتم و ساعت رو چک کردم. ساعت دو و نیمِ نیمه‌شب رو نشون می‌داد. یه نگاه به محدثه انداختم که با خستگی رو شکمش خوابیده بود؛ نفس‌های منظمش با صدای آروم کولر قاطی شده بود. اما من…...
  2. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: serena

    میشه اینطور باشه? اخه کل پارت رمانم اینطوره😑 اذیت میشم
  3. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: serena

    یعنی اینطوری؟ گفتم: «چرا خوابیدی» و من این اینطور ی کردم گفتم: «چرا خوابیدی» دومی غلطع درسته؟
  4. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با ناراحتی دستم رو دوباره زیر چونم گذاشتم و گفتم: «آخی.» محدثه دست‌هاش رو به‌هم کوبید و با هیجان در ادامه و گفت: «بعدِ رفتنِ نجماخانم، تکین‌خان با لحنی سرد و بی‌رحم رو به آرتام کرد و گفت: «دیگه نبینم حرفی از مادرت بزنی. هیچ تماسی هم حق نداری باهاش بگیری. اون دیگه توی زندگی ما جایی نداره. از حالا...
  5. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    محدثه با حرفم پوزخند تلخی زد و گفت: «تو اون خونه؟! همه فهمیدن... فقط کسی جرئت نداشت چیزی بگه. تا این‌که شکم ریحانه‌خانم بالا اومد و همه فهمیدند.» بعد از این حرف صداش رو پایین‌تر آورد و گفت: «نجما خانوم که فهمید، قیامت به پا شد. گلی‌خانم می‌گه اون شب نجما‌خانم این‌قدر داد زد که نزدیک بود حنجره‌اش...
  6. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با این بخش حرفش یه لرز ریز به دلم افتاد. محدثه بعد این حرف یه نفس پر حرص عمیقی کشید و گفت: «حالا آرتام... آخ آخ از دستش. اون که کاملا یه فاز دیگه‌ست.» با شنیدن اسمش، بی‌اراده بدنم سفت شد. واقعا هم یه فاز دیگه‌اس... اصلا این دو برادر از زمین تا آسمون باهم فرق می‌کردند. «آرتام برعکسِ آقا آرشه. از...
  7. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرفش چپ‌چپ نگاهش کردم که اون‌هم با دهن کجی نگاهم کرد و گفت: «ها چیه؟! مگه دروغ میگم؟!» ابروی بالا پروندم و با همون نگاه چپ‌چپم گفتم: «می‌شه بگی سلمان‌خان توی آسانسور ستوده‌ها چیکار می‌کنه؟!» با این حرف ناگهان هر دو پقی زیر خنده زدیم. که من با دست بهش اشاره کردم و گفتم: «یعنی توروحت محدثه...
  8. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    خب امشب قرار بود محدثه کنارم بخوابه، من دقیقاً با چه منطقی می‌تونستم بیام پیشت؟! با حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و تند تایپ کردم: «شرمنده، امشب نمی‌تونم بیام. محدثه قراره کنارم بخوابه.» پیام رو فرستادم و منتظر موندم. هنوز پنج دقیقه هم نگذشته بود که آرتام در جوابم نوشت: «شب منتظرتم.» با دیدن...
  9. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    ماشین بعد از یه مسیر نسبتاً طولانی جلوی درِ آهنی و بلند عمارت ایستاد. نگهبان با دیدن ماشین آرش سریع در رو باز کرد و ماشین آروم وارد حیاط سنگ‌فرش‌شده شد. چراغ‌های زرد عمارت روشن بود و نورش روی نمای سفید و ستون‌های بلندش افتاده بود. ماشین که خاموش شد، آرش اول پیاده شد بعد با سر به نگهبان اشاره...
  10. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    مرده که رفت، چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. فقط صدای فن کوچیک گوشه‌ی اتاق می‌اومد که ویز ویز می‌کرد. بعد از چند دقیقه مرده با لیوان آبی به سمت آرش اومد و گفت: «بفرمایید.» آرش زیر لب تشکری کرد و با قدم‌های آروم به سمتم اومد. من‌هم با تشکر لیوان رو از دستش گرفتم و با تشنگی سریع لیوان رو به دهنم...
  11. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش سرش رو به سمت صدا بلند کرد و داد زد: «نه خوب نیستیم... کمک کنین سریع بیرون بیایم.» ناگهان در آسانسور به صورت کامل باز شد و دو نفر از کارکنای ساختمون سریع به ما نزدیک شدن. آرش با دقت من رو بلند کرد و من رو به خودش چسبوند تا نیفتم. اما من سرم هنوز سنگین بود و حس می‌کردم دست‌هاش امن‌ترین جا روی...
  12. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    نمی‌دونم چرا ناگهان بدنم بی‌حال و سنگین شد. با چشم‌های نیمه باز نگاهم رو به دکمه‌های پیرهن آرش دوختم که درست همون لحظه، صدای مکانیکی ضعیفی از بیرون اومد… آرش با شنیدن صدا، سریع چشم‌هاش رو توی چشم‌هام گذاشت و گفت: «شنیدی؟! دارن بازش می‌کنن، تمومه، فقط یه کم دیگه صبر کن.» ولی من دیگه چیزی...
  13. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بعد بازوم رو کمی فشار داد. یه نفس عمیق کشید و گفت: «فقط با من نفس بکش. هیچی رو نگاه نکن. فقط منو ببین، باشه؟!» با حرفش سرم رو خیلی آروم ولی کم تکون دادم. دلم می‌خواست محکم بگم باشه، ولی گلوم حسابی خشک شده بود. آرش با حال پریشونی به خودش اشاره کرد و گفت: «ببین من رو.» بعد از این حرف نفس عمیقی...
  14. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با این حرف گوشیش رو از جیبش در آورد و می‌خواست به یکی زنگ بزنه که با نبودن آنتن زیر لب لعنتی گفت و گوشی رو داخل جیبش انداخت. با کلافگی دست‌هاش رو آروم توی جیب شلوارش گذاشت و به دیوار آسانسور تکیه داد. من‌هم همین‌طور که کنارش وایساده بودم. با استرس شروع به کندن پوست لبم شدم‌. فضای آسانسور حسابی...
  15. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    همین جمله کافی بود تا با شک و تردید از جام بلند شم. نمی‌دونم چرا پاهام یه جوری سست شده بودند که انگار روی هوا راه می‌رفتم! ولی سعی کردم یه جوری رفتار نکنم که ضایع بشم جلوش... آرش هم خیلی بی‌تفاوت و سرد، هیچی نگفت و به سمت در رفت. من‌هم مجبور شدم دنبالش راه بیفتم. آرش طبق معمول از من جلوتر بود،...
  16. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: serena

    باشه عزیزم پارت گذاری رو نمی‌تونم قطع کنم چون وقتی فاصله میفته.. من دلسرد میشم و دنبال کننده هم دارم 🥺❤️ شما راحت باشید من هر روز منتظر نظارتتون هستم
  17. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: serena

    منتظر اشکالات پارت بعدی هستم عزیزم🤩❤️🙏 میگم عزیزم می‌خوای برای اینکه هر دومون اذیت نشیم. هر هروز یک یا دو پارت رو برام چک کنی؟! نظرت چیه؟
  18. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    همین سه کلمه کافی بود تا تموم اعصابم برای چند لحظه از کار بیفته. با اخم ریزی به پشتش نگاه کردم؛ به مردی که بدون ذره‌ای توضیح، بدون اینکه حتی بخواد نظر من رو بپرسه، ساده و محکم تصمیم گرفته بود من اینجا بمونم... آخه آدم این‌قدر زورگو؟! اینقدر قلدر؟! خب البته حق داره دیگه، بیچاره‌تر از من اینجا کسی...
  19. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: serena

    پارت سه ویرایش شد🤩🙏🌸
عقب
بالا پایین