نتایح جستجو

  1. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: serena

    اها بله حتما https://forum.cafewriters.xyz/threads/44967/post-458970
  2. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    وارد سالن طبقه‌ی بالا شدیم. روبه‌روی پله‌ها، تراسی شیک با نرده‌های چوبی و گلدون‌های مرتب خودنمایی می‌کرد. سه‌تا اتاق در سمت راست و دو اتاق در سمت چپ قرار داشت. گلی‌خانم به سمت اولین اتاق سمت چپ رفت. نگاه مهربونی به من انداخت و گفت: «برو داخل دخترم… من برمی‌گردم آشپزخونه.» با حرفش سری تکون دادم...
  3. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و زیر لب آروم با خودم زمزمه کردم: «آروم باش دلربا… تو فقط برای کار اینجا اومدی اون‌هم چه کاری؟! یه مراقبت ساده دیگه... باید تموم تلاشت رو بکنی که خراب‌کاری نکنی تا آینده‌ات تباه نشه.» با این حرف‌ها خوب داشتم خودم رو گول می‌زدم چون ته دلم می‌دونستم قضیه فقط...
  4. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    زن مسن کنارم اخمی کرد و گفت: «این چه رفتاریه جلوی عضو جدیدمون؟!» مریم دست‌های خیسش رو با پشت پاک کرد و از دور گفت: «خوش اومدی شیوا جون... من مریمم.» بعد در ادامه به دختری که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: «ایشون هم لیلا هستند اما متاسفانه نه می‌تونه حرف بزنه و نه گوش بده.» نگاه ترحم‌انگیزی...
  5. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    که ناگهان در عمارت به آرومی باز شد و یه خانم مسن جلوم ظاهر شد. زنی حدودا چهل و پنج ساله‌ای با پوست گندمی و موی سفیدی بود که به طرز شیکی موهاش رو گوجه‌ای بالای سرش بسته بود. پیرهن دکمه‌ای سفید تمیز و دامن مشکی کوتاه بدون جوراب شورتی پوشیده بود. از فرم لباسش مشخصه که خدمتکار عمارت بودش. با دیدنش...
  6. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    درِ آهنی عمارت با صدای کشیده و عمیقی باز شد؛ صدایی که انگار ورودم رو اعلام می‌کرد، یا شاید هم هشداری بود برای چیزی که قرار بود شروع بشه. ماشین به‌ آرومی داخل عمارت شد که چشم‌هام بی‌اختیار با دیدن فضای داخل از حدقه بیرون زدند. این عمارت زیادی قشنگ بود. حیاط داخل بیشتر شبیه یه باغ سلطنتی بود تا...
  7. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرف آخرش انگار زمین زیر پام خالی شد. چطور ممکنه آخه؟! قراره من از یه آدم خطرناک مراقبت کنم، بعد هم‌زمان باید نقش نامرئی عمارت رو هم بازی می‌کردم؟! با صدایی که از شدت استرس کمی می‌لرزید گفتم: «یعنی… یعنی من باید پنهونی ازش مراقبت کنم؟!» مهری خانم شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت: «دقیقاً... شما...
  8. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بدون اهمیت دادن به نگاه مهری خانم، با بی‌بیخیالی روی مبل نشستم و گفتم: «خب می‌شنوم مهری خانم؟!» مهری خانم نفسش رو با حرص بیرون داد. حس می‌کنم از من همچین زیادی خوشش نیومد. خب نیاد... به درک والله. همین کم مونده این زن کج‌کوله از من خوشش بیاد. مهری خانم دوباره نگاهی به‌هم کرد و لب‌هاش رو تر کرد و...
  9. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** یک هفته از اومدن آرتام گذشته بود. هنوز بوی تلخ عطرش و لحن تهدیدآمیزش دور سرم می‌چرخید و نمی‌ذاشت درست حسابی نفس بکشم. اما من قبول کرده بودم. اون‌هم نه از روی رضایت، نه از روی انسانیت، نه حتی از روی دلسوزی. قبول کرده بودم چون بدجور گیر افتاده بودم و دیگه راهی برای فرار هم نداشتم. زندگیم،...
  10. شکوفه فدیعمی:

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/44967/post-458970 درخواست تگ دارم برای رمانم❤️❤️
  11. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام با دیدن کلافگیم نگاه نافذی به‌هم انداخت و گفت: «گاهی وقت‌ها فکر می‌کنه غذاش سمیه و اون غذا رو یا می‌ریزه یا نمی‌خوره؛ حتی گاهی با خودش هم حرف می‌زنه‌.» با حرف آرتام بی‌اراده استرس تموم بدنم رو فرا گرفت. آخه من رو چه به آدم مریض روحی؟! فکر نکنم بتونم از پس همچین آدمی بر بیام. آخه من برای...
  12. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار بین دلسوزی و چیزی که تهِ چشم‌هاش برق می‌زد مردد بود. بعد آهی کشید و آروم گفت: «متأسف بودن چیزی رو عوض نمی‌کنه.» سرم پایین بود که با حرفش، سوالی نگاش کردم و گفتم: «پس چی کار کنم؟! بگو چی کار کنم که یه ذره از این کثافت‌کاری داداشم جبران بشه.» آرتام با حرفم...
  13. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام با دیدن اشک‌هام چند ثانیه مکث کرد. انگار کلمات روی زبونش سنگین‌تر از قبل شده بودند. «چون اگه بگم دیگه نمی‌تونی مثل قبل به برادرت فکر کنی. می‌دونم الان اون رو توی ذهنت به اسطوره تبدیل کردی.» با این حرف، با چشم‌های خیس و متعجب به آرتام نگاه کردم و گفتم: «منظورت چیه؟!» آرتام با حرفم لبش رو به...
  14. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام ناگهان پیرهن سمت راستش رو کنار زد و من با دیدن بخیه‌های سینه‌اش، چشم‌هام رو از درد روی هم بستم و با لحن ناراحت‌کننده‌‌ای گفتم: «متاسفم.» آرتام با دیدن صورتم پوزخند صداداری بهم زد و گفت: «اما تو به‌هم آسیب رسوندی، شیوا... عاعا ببخشید. دلربا خانم.» با این حرف با شرمندگی نگاهم رو به قالی...
  15. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با دیدن آرتام شوکه شدم. آرتام زنده بود؟! نگاهی از سر تا پا بهش انداختم، با دیدن هیکل ورزیده‌اش بی‌اختیار آب دهنم رو قورت دادم. پیرهن و شلوار سورمه‌ای شیکی پوشیده بود و آستین‌های پیرهنش رو هم با دقت بالا زده بود. در کنارش یه ساعت مچی گرون‌قیمتی به دستش زده بود که خیلی برق می‌زد. کفش‌های براق...
  16. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** سه هفته گذشت. سه هفته‌ای که هر روزش برای من به اندازه‌ی یه سال طول کشید. سه هفته‌ای که در سکوتِ و ترس فقط منتظر نشستم. منتظر یوسف که از همون شب مهمونی غیبش زده بود. هر لحظه منتظر خبر مرگ آرتام ستوده بودم. اما با جا گذاشتن گوشیم توی مهمونی، از همه‌ی خبر‌ها عقب موندم. حتی شماره‌ی یوسف رو حفظ...
  17. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرص ماسک مسخره‌ی صورتم رو در آوردم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم. «دخترم بیا این روسری خانمم رو بنداز روی خودت.» با حرف راننده‌ی تاکسی که یه مرد میانسالی بود، به سمتش نگاه کردم و روسری رو از دستش به طور نامحسوس کشیدم تا خون روی دست‌هام رو نبینه؛ چون فقط دستی که توش چاقو رو گرفته بودم، کمی...
  18. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    اتاق سکوت وحشتناکی به خود گرفته بود. - نه… نه، داری دروغ میگی! داری بازی می‌کنی تا زنده بمونی! با این حرفم، هیچ جوابی ازش دریافت نکردم. با ترس به سمتش رفتم و می‌خواستم کاری کنم تا جلوی خون‌ریزی رو بگیرم، اما پاهام سست شدن. خدای من! کمکم کن؛ چون توی وضعیت بدی قرار گرفتم. آرتام چشم‌هاش رو کمی باز...
  19. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    «ببخشید اتاق اشتباهی اومدم.» با این حرف ازش فاصله گرفتم و پشتم رو بهش کردم، یهو از پشت محکم دستم رو گرفت‌. «چه جالب، که اتاق اشتباهی اومدی آره؟!» نمی‌دونم چرا اما از بم صداش لحظه‌‌ای ترسیدم. نکنه از پسش بر‌نیام؟! نفس عمیقی کشیدم و روی خودم مسلط شدم. با قدرت به سمتش برگشتم و صورتم رو این‌بار خیلی...
  20. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با دیدنشون از روی حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و نگاهی به اطراف کردم. با دیدن چاقوی تیز میوه‌خوری، پوزخندی زدم و به سمت میز رفتم. نامحسوس چاقو رو برداشتم و توی آستین لباسم قایم کرد که ناگهان یکی از پشت صدام زد. من از ترس به خودم لرزیدم و با چشم‌های گرد به سمت صدا برگشتم: «افتخار رقص رو به...
عقب
بالا پایین