چند ثانیه فقط ایستادم و به جمع نگاه کردم.
سالن شلوغ بود و همه ماسکهای عجیب و غریبی به صورتشون زده بودن. پیدا کردن آرش سختتر از چیزی بود که فکر میکردم.
یه مرد با پیرهن سفید که کل دکمههای پیرهنش باز بود به همراه ماسک سفید شیکی به صورتش زده بود.
حس کردم خیلی بیهدف راه میره اما بد نیست کنار...
من که از دنیاشون نبودم پس با خیال راحت لبخند کوچیکی زدم و خواستم به سمت گوشهی سالن برم که ناگهان صدای زنی از کنارم بلند شد.
«تازه واردی... نه؟!»
با این حرف با تعجب به سمت صدا برگشتم. زنی با ماسک نقرهای رو دیدم. لبخند کج پرعشوه و لباس بلند براق به رنگ قرمز که روی زمین کشیده میشد، کنارم...
یوسف ماشین رو دقیقا مقابل پلههای ورودی متوقف کرد.
با شنیدن صدای موسیقی، قلبم بیاراده فشرده شد. چقدر آدمها بیرحم شدن. کشتن یه آدم براشون مثل یه سر بریدن مرغ شده بود. همینقدر معمولی، بیصدا، بدون احساس.
با این فکر لباسم رو از فشار بغض گلوم توی دستم مچاله کردم و توی دلم گفتم: «آخ، داوود...
با دیدن پیام، گوشی رو قفل کردم و نفسی عمیق کشیدم. بعد ماسک و کیف کوچیک مشکیام رو از روی میز آرایشم برداشتم و چراغ اتاق رو خاموش کردم و از اتاقم بیرون زدم. هنگام باز کردن در، یه لحظه دستگیره زیر انگشتهام لیز شد و بیاراده قلبم شروع به تند کوبیدن کرد.
«دلربا… برای امشب خواهش میکنم قوی باش،...
***
دوباره رژلب قرمز آتشین رو روی لبهام کشیدم، چون این رنگ به اندازهی کافی به معنی اعلان جنگ بود.
اما نمیدونم چرا درونم یه استرس و ترس ریزی بود. اونقدری بود که رژلب رو روی میز آرایشی داغونم با لرزش گذاشتم.
نفس عمیقی کشیدم و به خودم توی آیینه نگاه کردم.
تقریبا آرایشم تکمیل شده بود؛ چون خطچشم...
با حرف یوسف با استرس دستهام رو بهم قفل کردم و گفتم: «خیالت راحت باشه یوسف، حواسم هست. ولی خب این مراسم کِی برگزار میشه؟»
یوسف با حرفم دندونهاش رو روی هم سایید و گفت: «من هم دقیق نمیدونم؛ اما میدونم که آخر این ماهه.»
با استرس سرم رو تکون دادم که یوسف در ادامه گفت: «تا اخر ماه فکر کن دلربا،...
«دلربا، چون اصرار کردی باید حقیقت رو هم مثل تیغ نشونت بدم.»
با این حرف چشمهاش رو از روی صورتم پایین آورد و لبهاش رو تر کرد و گفت: «آرش ستوده… مردِ ستودهای که هیچوقت ستوده نمونده. همه میگن میفهمه، همه میگن کمک میکنه، حق رو میگیره. اما وقتی یکی وارد دنیای ستودهها میشه… تازه میفهمه حقکشی...
با حرف یوسف آروم چشمهام رو باز و بسته کردم و گفتم: «آره، مطمئنم.»
صدام برعکس ظاهر محکمم، بیاراده لرز خفیفی گرفت.
یوسف با حرفم بیقرارانه روی مبل جابهجا شد. انگشتهای درشتش رو توی هم قفل کرد. سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد.
«یوسف؟»
یوسف ناگهان با حرفم با لحنی عصبی بهم توپید و گفت: «مگه ندیدی...
صداش آروم بود اما بوی غم میداد. میدونستم از دست دادن داوود براش خیلی سنگین بود؛ چون رفاقتشون خیلی قشنگ بود. با این فکر نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایی محکم و قاطعی از خودم داشته باشم. صدایی که نشون بده دیگه اون دختر ضعیف و گریون چند دقیقه پیش نیستم. «یوسف... منم دلربا.»
یوسف با شنیدن صدام،...
با بیحالی از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.
بعد از شستن دست و صورتم با آب سرد با بیحالی به طرف اتاق خواب کوچیکم برگشتم. در همین لحظه چشمم به آینهی ترکخوردهی اتاقخوابم افتاد. برای لحظهای خودم رو در اون دیدم.
من دلربا، بیستوچهار سال از عمرم گذشته بود؛ دختری با یه دیپلم علوم انسانیام...
مقدمه:
برای اون، اشک نشونهی ضعف نبود؛ بیشتر شبیه جوهری بود برای انتقامی که تو دلِ تاریکی مینوشت. با تنهاییش عهد بسته بود که هیچ زخمی رو بیجواب نذاره. میخندید ولی خندههاش یه پوشش بود برای خالیهای دلش تا کسی نفهمه تهِ چشمهای سیاهش چه خبره...
صدای تنهاییش همیشه مثل یه زمزمهی سرد تو گوشش...
نام رمان: آوای دروغین ماه
نام نویسنده: شکوفه فدیعمی
ژانر رمان: عاشقانه، هیجانی، معمایی
خلاصه:
دلربا سوگندی خورده؛ سوگندی که به طرز فجیعی بوی خون میدهد.
اما وقتی نقشهاش از مسیر خارج میشود، همهچیز پیچیدهتر از آن میشود که فکرش را میکرد و این حادثه، آغازگر بازی تاریک و فراتر از حد تصور است...