نتایح جستجو

  1. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    دستم رو به کمرم زدم و نگاهم رو توی اتاق چرخوندم بلکه موبایلم رو پیدا کنم. اصلاً یادم نمی‌اومد آخرین بار کی ازش استفاده کردم و کجا گذاشتمش. با شنیدن صدای مامان که از فاصلهٔ دوری به گوشم رسید، نگاهم به سمت در کشیده شد. «مژده؟ لباس‌هات رو جمع کردی؟ راستی چرا پشت در بودی؟ دیشب بابات چیزی نگفت؟»...
  2. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    لحظه‌ای جلوی چشم‌هام سیاه شد؛ دستم رو به سرم گرفتم. تلوتلوخوران عقب رفتم و سخت نفس کشیدم. قدمی جلو اومد و همین که خواست دست‌هاش رو به تن ضعیف و بی‌جون من برسونه، با صدای گرفته ‌و خش‌دارم گفتم: «نه! برو... خواهش... می‌کنم... این‌دفعه اگه خواستم... بمیرم... جلوم رو... نگیر... برو!» نفسش رو با...
  3. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    با لحن جدی و صدای بمش در جوابم گفت: «خواهش می‌کنم، امیدوارم خوب باشین.» زیر لب خداحافظی کردم، از ماشین پیاده و از زیر نگاه سنگینش بیرون اومدم. آهسته و محتاط جلو رفتم و زنگ خونه رو فشردم. چند لحظه‌ای صبر کردم اما کسی جوابم رو نداد. دوباره انگشتم رو روی زنگ فشردم. یعنی کسی منتظرم نبود؟ کسی نگرانم...
  4. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    به نگین نگاه کردم و خواستم مخالفت کنم که پسر جدید در جوابش گفت: «آخه دکتر گفت بعد از بهوش اومدنشون باهاش تماس بگیرم.» نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بالا گرفتم. به پسر که حالا نزدیک ما سه نفر ایستاده بود، نگاه کردم. کلاه کپ مشکی روی موهاش بود که روی چشم‌هاش سایه انداخته بود. به آرومی پلک زدم، دیگه...
  5. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    «وای قربونت برم، چرا گریه می‌کنی؟» یک قدم فاصلۀ بینمون رو پر کرد، دست‌هاش رو دور بدن لرزونم حلقه کرد و محکم در آغوشم گرفت. «عزیزدلم، من کاملاً بهت حق میدم، هر چقدر می‌خوای گریه کن تا سبک بشی.» چه می‌دونست؟ از هزارتوی زندگی من چه می‌دونست؟ تحمل زندگیم سخت بود؛ حالا که به زندگی برگشته بودم،...
  6. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    گلوم خشک شده بود و زبونم نای تکون خوردن نداشت. دختر، لبخند پر مهرش رو به روم پاشید. «میری عزیزم، ولی اول اجازه بده حالت بهتر بشه، شب سختی رو گذروندی، حادثۀ بدی از سرت گذشته! دیشب کلی هذیون می‌گفتی و الان بدنت نیاز به استراحت داره.» «نگین جان درست میگه، نیاز به استراحت دارین، دیشب اصلاً حالتون...
  7. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    پلک‌های سنگینم، تمایل به باز شدن نداشتند. میون زندگی پر دغدغه‌‌ای که داشتم، این سکوت و آرامشی که اطرافم رو فرا گرفته بود، غنیمت بود و لذت‌بخش. البته که این آرامش تا همیشه کنار من می‌موند. واقعاً مرگ به همین راحتی بود؟ دفتر زندگی به همین آسونی بسته می‌شد؟ خوب بود، راضی بودم. شاید از الان به بعد...
  8. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    *** انگشت اشاره‌ش رو روی تک دکمه‌ی آیفون فشرد‌. چند لحظه‌ای صبر کرد و بعد برای بار دوم هم زنگ رو فشرد؛ این‌بار طولانی‌تر اما بی‌فایده بود. با تعجب چند قدم عقب رفت، روی پنجۀ پا ایستاد و سعی کرد از پشت دیوارهای آجری کوتاه، داخل خونه رو ببینه. در بسته، پرده‌ها کشیده و‌ چراغ‌ها به نظر خاموش بود...
  9. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    همیشه کوتاه جوابم رو می‌داد. زبونم رو روی لبم کشیدم و از سر ناچاری پرسیدم: «نمیشه نرین؟ یا... یا با مامان صحبت کنین؟ بابا اگه... .» حرفم با صدای قاطع بابا، ناتمام موند. «خسته‌م و می‌خوام بخوابم، برو بیرون.» ایستاد، پنجره رو بست و به سمت کمد لباسش چرخید. بی‌عاطفه بود، حداقل نسبت به من. پس چرا...
  10. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    شمارش از دستم در رفته بود اما دو ماهی هست که زندگیم غير قابل كنترل شده. دعوای مامان و بابا در این دو ماه به اوج خودش رسید، جوری که زندگيمون از چيزی كه بود هم بدتر شد؛ مثل جسمی بود که دیگه توان ادامه دادن نداشت و نفس‌های آخرش رو می‌كشید. من كارم سوختن و ساختن بود. كارم بخيه زدن به زخم‌ها بود، حتی...
  11. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    موهای کنار صورتش رو پشت گوش زد، خم شد و مشغول جمع‌و‌جور کردن لباس‌های رهاشده شد. «مجبوریم بریم. ما این‌جا جایی رو برای زندگی نداریم. نگران کار هم نباش، قطعاً توی شهر بزرگ موقعیت‌های بهتری هست؛ خصوصاً برای تو.» «ولی مامان... .» حرفم رو قطع کرد و کلافه گفت: «بسه دختر، بسه. این‌قدر حرف بیخود نزن.»...
  12. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    کلافه اما با لحنی آروم، در جوابم گفت: «سؤال‌های تکراری، جواب تکراری داره دخترم.» جلو رفتم و روی دو زانو، کنارش نشستم. به نیم‌رخ خسته‌ش نگاه کردم. تارهای موی سفید، میون موهای بلوندش در کنار شقیقه‌ش، حسابی خودنمایی می‌کرد. چین و چروک محوی که روی صورتش بود هم بی‌شک حاصل همین یک ماه اخیر بود؛ اما...
  13. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    «هستی جان! می‌دونی که شما همیشه اولویت من هستین؛ اما باور کن الان درگیر مشکلاتی شدم که نمی‌تونم بیام مؤسسه.» نمی‌تونستم برم، نه اینکه اخراج شده باشم! با نوک کفشم، به سنگ‌ریزه‌های مقابل پام، ضربه‌ای زدم. از سکوت هستی استفاده کردم و ادامه دادم: «خواهش می‌کنم خوب درس بخونین، من منتظر نتایج...
  14. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    «توضیح بدین ببینم. خیلی دوست دارم بدونم این‌بار چه دلیلی می‌خواین تحویلم بدین، مثل‌ تموم این یک‌ ماه.» حقیقتی که به زبون می‌آورد، مایهٔ شرم و خجالتم بود. جوری که لب‌هام روی هم چفت شد و چیزی نگفتم. انگار برخلاف این مدت، امروز دلیل‌های جورواجور و غیرمنطقی من قرار نبود نجاتم بده. زیر لب «متأسفم» رو...
  15. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    مقدمه: تو برایم کنجی امن در عمق تاریکی‌های زندگی بساز؛ من از سایه‌های سرد و سیاه خیالم، به سایهٔ گرم و روشنت پناه می‌برم. تو برایم قصهٔ خوش زندگی را بنواز؛ من به سازِ خوش‌آهنگِ جاری از چشمانِ پرمهرت می‌رقصم. چنان که زمان، برای لحظه‌ای کوتاه… از حرکت می‌ایستد و فقط عاشقانه نفس می‌کشد. **** به نام...
  16. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    به نام خدا نام رمان: سایه‌نواز نام نویسنده: فاطمه امینی ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی ناظر: @malihe خلاصه: این بیست‌ و پنج سال، زندگیِ آمیخته به بی‌اعتمادی را برایش به ارث گذاشته بود. او در پس عبور از تاریکی‌های ناتمامِ مسیرش به سایه‌ها پناه برد و با سایه‌اش، بی‌صدا به نزدیکانش، نزدیک شد. این بار...
عقب
بالا پایین