نتایح جستجو

  1. ZeinabHdm

    اتمام یافته رمان مژدار | نویسنده: زینب هادی مقدم

    پله‌ها را یکی‌یکی طی کرد، چیزی جز سکوت بر چهره کنجکاوش سیلی نمیزد، مسکوت به مسیری که فکر می‌کرد به محوطه ختم می‌شود، ادامه داد و پس از دقایقی خود را نزدیک دریا یافت؛ به سمت آب‌های خروشان خزر قدمی برداشت؛ هیچ‌گاه فکرش را هم نمی‌کرد این مکان ناشناخته را برای زندگی بپذیرد، در این نقطه او دیگر...
  2. ZeinabHdm

    اتمام یافته رمان مژدار | نویسنده: زینب هادی مقدم

    رو به باوان گفت: - دیدی گفتم، از این غذا نمیشه گذشت. دختر به او جوابی نداد و در عوض مقداری سوپ برای خود کشید و مشغول شد؛ علی نیز سکوت کرد تا دختر بدون هیچ حس عذاب‌آوری غذایش را بخورد ؛ تجربه اولین بار غذا خوردن در کنار او، حسی وصف‌نشدنی را برایش به ارمغان می‌آورد که نمی‌توانست لذتش را نادیده...
  3. ZeinabHdm

    اتمام یافته رمان مژدار | نویسنده: زینب هادی مقدم

    با اولتیماتومی که به پدرش داده بود، مطمئن بود که او را به خواسته‌اش می‌رساند؛ دقایقی بعد به همراه تیرداد جسم مچاله شده باوان را درون ملحفه‌ای پوشاندند و او را عقب جیپ رها کردند؛ علی در ماشین را بست و نفسش را از خستگی بیرون راند و رو به تیرداد نیم لبخندی زد و لب زد: - خیلی مردی؛ جبران می‌کنم...
  4. ZeinabHdm

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/40475/#post-337929 درخواست تگ داستان مرگ ماهی داستان اتمام یافته
  5. ZeinabHdm

    اتمام یافته داستان کوتاه قاصدک نارنجی‌پوش | زینب هادی مقدم کاربر انجمن کافه نویسندگان

    سومین روز دادگاه نیز با سر و صدای خانواده نعیم در هم آمیخته شده، همسر نعیم پیشتر از گناه زن گذشته بود. او همسر نالایق و احمق خود را می‌شناخت اما پدر و مادر او حرف دیگری برای گفتن داشتند. کسی به جایگاه همسری او اعتنایی نداشت و در هر حال او اولیای دم نیز محسوب نمیشد. مضخرف بود نزدیک‌ترین فرد به...
  6. ZeinabHdm

    اتمام یافته داستان کوتاه قاصدک نارنجی‌پوش | زینب هادی مقدم کاربر انجمن کافه نویسندگان

    سعید که جسم بی‌جان مرد را بر روی زمین دید؛ ترسیده به سمت مهوا نزدیک شد. چهره ترسیده و بهت‌زده مهوا با ورود سعید از رد خون گرفته شد، سعید شوکه زیر لب گفت: - چه غلطی کردی؟! با دو خودش را به مهوا رساند و دستش را دور گردن او پیچاند. دخترک شوکه و دردمند عقب عقب حرکت کرد آنقدر که به میز ناهارخوری...
  7. ZeinabHdm

    اتمام یافته داستان کوتاه قاصدک نارنجی‌پوش | زینب هادی مقدم کاربر انجمن کافه نویسندگان

    سعید در کنارش نبود تا نجواهای عاشقانه‌ محالش را بشنود و دولت عشق را درون پایتخت وجودش بکارد. گفته بود تنهایی برو، هر چه می‌خواهی بخر و برگرد. همین! خستگی با همین جمله او بارها بر تن رنجورش آویزان می‌شود. تازه عروس مرده‌ای می‌مانست که روح زندگی با همین جمله ساده درونش به یغما رفته است. سفره هفت...
  8. ZeinabHdm

    اتمام یافته داستان کوتاه قاصدک نارنجی‌پوش | زینب هادی مقدم کاربر انجمن کافه نویسندگان

    صدای چرخش کلید که به گوشش خورد دستپاچه دستش به ادکلن مارک سعید برخورد کرد اما قبل از اینکه بیفتد آن را در هوا قاپید و با دستانی لرزان سرجایش قرار داد. کمی بعد به استقبال مرد رفت. با دیدنش پیش دستی کرده و لب زد: - سلام، خسته نباشی. سعید نیم نگاهی به او کرد و بی‌حال و حوصله گفت: - سلام، ممنون. سپس...
عقب
بالا پایین