فصل سوم: رد سایهها
«امیر ارسلان:»
«بردار، بردار ... بردار دیگه!»
زیرلب با خودم غریدم و موبایل را از کنار گوشم پایین آوردم. هر چه زنگ میزدم بر نمیداشت و من در این خانه داشتم دیوانه میشدم.
ساعت ده شب بود که از خانه بیرون رفت و حالا که ساعت دو بامداد بود هنوز بازنگشته بود. با نگرانی وسط...