پاهای طوبی آرام روی پلههای چوبی بالا میرفت و هر قدم که برمیداشت، صدای نالهمانند چوب در سکوت خانه میپیچید و چند لحظه بعد خاموش میشد. دستش روی نردهی سرد فلزی سر میخورد و گاهی انگشتهایش آن را محکمتر میفشردند، انگار هنوز چیزی درونش میترسید که اگر دستش را رها کند، خودش هم مثل تمام چیزهایی...