نتایح جستجو

  1. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    خودم مراجعینم زیاد نبودند و وقت کافی داشتم. پاسخ پیام مراجعی به نام الهام را می‌دهم و لحظه‌ای غرق زندگی‌ِ الهام می‌شوم. او دیوانه‌وار عاشق همسرش بود و یک دختر 4 ساله هم داشتند. مشکل این‌جا بود که همسرش از تولد دخترکش تا کنون بنابر دلایلی که خودش هم نمی‌توانست بفهمد، از آن‌ها فاصله گرفته است...
  2. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    بی‌ آنکه چشم از نمایش‌گر سینما بگیرد با لحنی ناخوشایند گفت: «بله خانم محترم مطمئنم. حالا هم اگه میشه بفرمایید و اجازه بدید به ادامه تماشای فیلم برسم.» از لحن کنایه آمیزش هیچ حسی به من دست نداد. من فقط آن «مطمئنم» گفتنش را شنیده بودم. دیگر نمی‌توانستم روی پاهایم بند شوم. ناتوان روی صندلی فرود...
  3. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    اول صدای ساحل که داشت از او می‌خواست آیپدش را لحظاتی به او قرض بدهد و سپس صدای خودش پیچید: «ماه! من خونه‌ی ساحلم... زنگ زدم بگم دیرتر میام و اگه تنها خونه راحت نیستی بیا پیش ما.» قفل کرده بودم هم جسماً هم روحاً! سعی کردم نفس عمیق بکشم. یکی کارساز نبود و چند نفس عمیق پی‌درپی کشیدم تا توانستم به...
  4. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    در همین حین صدای در خانه مرا از جا پراند. با خستگی به طرف در خانه رفتم و از چشمی نگاه کردم که چه کسی است. عادت همیشگی‌ام بود که اول نگاه می‌کردم ببینم پشت در چه کسی است و سپس در را باز می‌کردم. پشت در دلوین بود. بی‌درنگ در را باز کردم و گفتم: «وای دلی، چه خوب که ان‌قدر زود اومدی خونه.» چشمانش...
  5. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    آرام با بغض و اشک لب می‌زنم: «من کلی آرزو دارم مازیار؛ ولی حس نمی‌کنم بتونم بهشون برسم.» عمیق نگاهم می‌کند و می‌پرسد: «دوست نداری بری دنبال آرزوهات؟» با اطمینان می‌گویم: «نه من حس میکنم از زندگی جا موندم، دیگه بهش نمی‌رسم.» این‌بار برعکس دیگر مواقع، چیزی نمی‌گوید و او به جای من سکوت می‌کند...
  6. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سؤالی نگاهم کرد و پرسید: «می‌دونی چرا این حس بد بهت دست داد؟» سرم را به نشانه منفی تکان دادم که گفت: «چون تو زیبایی... و این زیبایی رو باور داری. من نمی‌گم اشخاصی که مُدام در حد این‌که با آرایش روی صورتشون ماسک طراحی می‌کنن زشتن نه، اصلاً همچین دیدگاهی ندارم؛ ولی فقط همین رو می‌دونم که هرکسی که...
  7. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    در همین حین صدای زنگ موبایلم بلند شد و از کیف کوچکِ رنگ و رو رفته‌ی کرمی‌ام که وقتی در این زندگی جدید وارد شده‌ام از زندگی قبلی همراهم بود، بیرون می‌کشم و به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کنم. دلوین است. خطاب به مازیار می‌گویم: «باید جواب بدم. ببخشید.» لب می‌زند: «راحت باش عزیزم.» با لبخند تماس را...
  8. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    آرام می‌گویم: «اوه نه اصلاً خسته نشدم، بلکه بیشتر مشتاق شنیدن شدم. یا بهتره بگم بیشتر مشتاق خوندن.» نگاهش گیج نیست، فقط سؤالی‌ست. ادامه می‌دهم: «مازیار تو یه طوری هستی که... نمی‌دونم چطور دقیق توصیف کنم؛ ولی مُدام دلم می‌خواد مثل یه کتاب بخونمت، یه کتاب قطور که تا آخرین لحظه عمرم تموم نشه.»...
  9. سارابهار

    اطلاعیه اطلاعیه اعلام و درخواست مشاور -1405

    سلام مجدد. درخواست مشاور برای اون یکی رمانم😶
  10. سارابهار

    تولد تولد وانیلمون 🥺💕 | وانیـلྉ

    تولدت خیلی خیلی خیلی مبارررررک🧡✨🎂
  11. سارابهار

    مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره رمان | malihe

    سلام عزیزدل. این حرفتون باعث میشه خیالم تا حدودی راحت بشه و بدونم دارم راه رو درست میرم✨ وای بر من😭 گزینه دوم رو یه مدت روش کار کردم، دیدم حیفه. دوباره بیخیالش شدم برگشتم سر گزینه اول. حالا بازم شک دارم ولی سعی میکنم روش دقیق‌تر تمرکز کنم. متوجهم گلم من ازت عذر میخوام که زیاد پارت میذارم...
  12. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سرم را تکان دادم و گفتم: «بعضیا هم خوب نقششون رو بازی می‌کنن. ان‌قدر که حتی اگه از درون مُرده باشن بازم نقش زنده‌ها رو در حد اسکار عالی بازی می‌کنن.» اشاره‌ام به خودم و امثال خودم بود و او چه می‌دانست من چه‌ها از سر گذرانده‌ام. «می‌دونی ماهوا، به‌نظرم ما همه آدما بیشتر از این‌که زندگی کنیم، فقط...
  13. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    برای چند لحظه هوای دورم سنگین شد. از کجا فهمیده بود من می‌ترسم؟ با جبر لب زدم: «از قضاوت شدن. از این‌که یه روز کسی که دوستش دارم بفهمه من خیلی چیزا نیستم که باید باشم.» آرام سرش را تکان داد و آرام‌تر گفت: «من اگه کسی رو دوست داشته باشم، به‌خاطر چیزایی که هست دوستش دارم، نه چیزایی که باید باشه.»...
  14. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سپس کتابی برداشت و دستش را راهنمایی‌وار به سمتی گرفت و اشاره کرد که بنشینیم. امروز پیراهن قهوه‌ای‌اش را با چشمانش ست کرده بود و من بی‌خبر از همه جا، لباسم را هم‌رنگ چشمانش انتخاب کرده بودم. نشستیم و چشمم خورد به عنوان کتابی که دستش بود. «همه می‌میرند» اثر سیمون دوبووار. صفحات کتاب را ورق می‌زند...
  15. سارابهار

    شاخص رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    خستگی و سنگینی‌ام بیشتر شده بود و شانه‌هایم به شّدت درد می‌کردند. کلافه از جایم بلند می‌شوم. بهتر است کمی بخوابم تا حالم جا بیایید. ال‌‌سی‌‌دی را خاموش می‌کنم و کنترل را پرت می‌کنم روی کاناپه. فنجان چای‌ام را هم می‌گذارم روی میز و بدونِ نوشیدن رهایش می‌کنم. می‌روم اتاقم، روی تختم ولو می‌شوم و...
  16. سارابهار

    اطلاعیه درخواست نقد اولیه شورا | رمان

    سلام و دروود. درخواست نقد https://forum.cafewriters.xyz/threads/43625/
  17. سارابهار

    تولد تولد مجنون انجمن 💜 | Majnun

    تولدتون مبارک💫
  18. سارابهار

    مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره رمان | malihe

    سلام عزیزدل بله. دوتا مشکل دارم برای غایت وهم ماهوا. اولی درباره ژانرهاشه حس میکنم تراژدی به اندازه کافی اعمال شده ولی ترسناک و عاشقانه اصلاً به اندازه کافی و چشم گیر نیست خصوصا ترسناک. راهنمایی میخوام که چطور و چیکار کنم که بتونم وحشتش رو دوچندان کنم؟ دوم درباره پایان رمانه که دچار مشکل شدم...
عقب
بالا پایین