۱. عنوان
عنوان انتخابی با فضای کلی اثر هماهنگ است و بار عاطفی خوبی دارد. «مطرود» حس طردشدگی، فقدان و نرسیدن را منتقل میکند و از عنوانهای کلیشهای فاصله دارد. بااینحال، محتوای اشعار هنوز بهطور کامل مفهوم «مطرود بودن از عشق» را بسط نداده و بیشتر بر دلتنگی و جدایی متمرکز است.
۲. ژانر و قالب...
میگویند از خاک دلهای نگفته نسترن میروید، گویی زمین خود مرهمی میجوید برای زخمهایی که هرگز به کلام درنیامدند.
اگر این افسانه راست باشد، بر گور من باید جنگلی از نسترن سر برآورد نه یک شاخه...
آن روز، تو نیز آمده بودی.
میان ازدحام سیاهپوشان، نگاهم حتی از پس پردهی مرگ تو را بازشناخت همچون تمام...
امروز میان شلوغی شهر، ناگهان دلم برای خودم تنگ شد...
برای آن دختری که پیش از آمدن تو، دلش اینهمه حرفِ نگفته نداشت؛ شبها زودتر میخوابید و کمتر به پنجره خیره میماند و از صدای قدمهایی که هیچگاه به خانهاش نمیرسید خیال نمیبافت.
نمیدانم تو با من چه کردی؛ اما از روزی که دوستت داشتم، انگار...
گاهی با خود میگویم شاید اگر اندکی بیشتر میماندی و یکبار دیگر نگاهم میکردی، اگر میان آن همه رفتوآمد بیخبر لحظهای درنگ میکردی شاید چیزی میان ما شکل میگرفت که اینهمه سال نامش را نمیدانم.
از تو انتظار معجزه نداشتم؛ فقط دلم میخواست یکبار، فقط یکبار، آنگونه نگاهم کنی که من تو را نگاه...
نمیدانم چرا هر بار که نامت در خاطرم میآمد، دلم بیاختیار به سوی تو میرفت؛ گویی در میان این همه راه نرفته، تنها کوچهای که میشناخت همان بود که به تو میرسید.
تو را نداشتم...
اما چه غریب بود این نداشتن؛ که گاهی نبودنت از بودن تمام آدمهای اطرافم پررنگتر میشد.
شب که میرسید، سکوت بر خانه...
گاهی دلم میخواهد از تو بپرسم؛
مگر نمیدیدی این دل بیقرار را که هر بار از کنار تو میگذشت، تمام خویش را در سکوت پنهان میکرد؟
مگر نگاهم آن همه حرف نگفته نداشت؟
مگر چشمهایم، پیش از آنکه لبانم جرئت سخن بیابند،
راز این دلدادگی را بر تو آشکار نکرده بودند؟
چیزی نگفتم...
نه از آن رو که حرفی نداشتم؛...
این دل، از روزی که تو را شناخت دیگر به خویشتن بازنگشت. گویی نامت را بر لوح جانش حک کردهاند و هرچه روزگار بر آن غبار افکند، باز همان نقش از میان تیرگیها سر برمیآورد.
چه بسیار کوشیدم با خویش عهد کنم که دیگر به هوای تو ننشینم؛ اما مگر دل را میتوان به فرمان عقل آورد؟ شب که فرامیرسد و جهان در...
گاهی دلم برای خودم میسوزد؛ برای آن دلی که چه بیمحابا تو را پذیرفت و چه ساده باور کرد که شاید اینبار، قصه به ماندن ختم شود.
از تو چیزی جز اندکی مهر نمیخواستم؛ نه قسمی، نه پیمانی نه حتی آن وعدههای دور و درازی که عاشقان برای فردای نامعلوم به یکدیگر میدهند. همین که گاهی نگاهم کنی و بدانی در...
چه در سر داری؟ خیال او را...
باز آن نام آشنا را در خلوت خویش زمزمه میکنی؟ باز چون شام بر جهان پرده میافکند، دیده بر راه مینهی و در هر سایه نشان او میجویی؟
چه سود از این همه انکار؛ مگر دل را میتوان فریفت؟ مگر میشود کسی را از خاطر برد، آنگاه که هر کوی خاطره به نام او ختم میشود؟
گاه هنوز با...
من هنوز گاهی با خودم فکر میکنم که شاید اگر کمی بیشتر نگاهم میکردی، اگر یکبار از پشت آن همه بیتفاوتی، به چشمهایم دقیقتر مینگریستی، میفهمیدی چه کسی روبهرویت ایستاده است.
من زنی نبودم که از تو دنیا بخواهد؛ من فقط دلم میخواست در دنیای تو، گوشهای کوچک داشته باشم.
یک جای ساده...
کنار...
من تو را دوست داشتم...
نه آنگونه که آدمها در حرفهایشان از عشق میگویند؛
دوست داشتنم در جزئیترین چیزهای زندگیام ریشه دوانده بود.
در فنجانی که صبحها کنار پنجره میگذاشتم،
در خیابانی که بیدلیل از آن عبور میکردم
در آهنگی که هر بار میشنیدم دلم میخواست تو هم همان لحظه جایی آن را بشنوی...
گاه گمان میکنم اگر دل زبان داشت، از این همه خاموشی به ستوه میآمد. مگر میشود اینهمه دوست داشتن را در سینه پنهان کرد و انتظار داشت دل همچنان آرام بماند؟
بارها خواستم از تو بگذرم؛ خواستم نامت را از ذهنم بزدایم، خاطرهات را به دست فراموشی بسپارم، و مثل آدمی که از خوابی سنگین برخاسته، چشم بگشایم...
آیا چشمانم برایت نگفت که چقدر دوستت دارم...؟
مگر میشود این همه حرف در نگاه آدمی باشد و کسی آن را نخواند؟ هر بار که به تو مینگریستم، تمامِ آنچه را زبانم از گفتنش عاجز بود به چشمانم میسپردم؛ شاید میخواندی و خود را به نادیدن میزدی، شاید هم اصلاً ندیدی...
اما من که دیدم.
دیدم چگونه هر بار نامت...
پس از آن، نامت در من ماند؛ نه همچون خاطرهای که روزگار به دست فراموشی بسپارد، بلکه چون زخمی کهن که هر بار نسیمی از یادش بگذرد، دوباره دهان میگشاید.
در سکوت خویش دوستت میداشتم، در همان خلوتهایی که هیچکس جز شب از آن آگاه نبود. گاه نامت آهسته بر لبم جاری میشد و سپس خاموشیام فرا میرسید که...
نمیدانم چه شد که نامت آهستهآهسته در خلوت دل من مأوا گرفت؛ نخست تنها خاطرهای بودی گذرا و حالا تمام خاطراتم شدهای.
هر شب، چون سایهی شام بر بام شهر مینشست، بیقراریای در دلم بیدار میشد به هوای تو. گویی در سینهام پرندهای اسیر بود که جز به سوی آشیان تو پر نمیگشود.
عشق را نمیشناختم؛ تا...
نام اثر: غرقاب سرخ
ژانر: تراژدی، عاشقانه
نویسنده: ایراندخت سلطانزاده
دیباچه:
این سطرها را از خلوتی نوشتهام که هیچ دیدهای بدان راه نیافت؛ از شبهایی که جز تنهایی، همدمی در کنارم نبود.
این واژهها را از ژرفای غرقابی برآوردهام
که تو مرا در آن افکندی و بیهیچ درنگی، از کنارش گذشتی.
اشک از...