غزل نقطه آخر
این دفترِ غزل به تو ختمِ سخن گرفت
بر سطرهای خستهٔ من درد و فن گرفت
هر بیت، ردِّ خاطرهای از تو در دل است
هر واژه از فراقِ تو رنگِ کهن گرفت
گفتم که میروم زِ تو، اما نشد دلم
این دل هنوز در غمِ تو عهدِ من گرفت
رفتی و بعدِ تو همهجا بینفس شدهست
حتی قلم زِ گریهی من جانِ تن گرفت...
غزل شب بیپناهی
شب آمد و دوباره دلم بیپناه شد
چشمم اسیرِ خاطرههای سیاه شد
گفتم که میبرم زِ تو این عشقِ کهنه را
اما دلم به گریهٔ تو روبهراه شد
هر گوشهای زِ شهر، تو را باز میدهد
حتی سکوت، در غمِ تو تکیهگاه شد
رفتی و بعدِ تو همهچیزم خزان گرفت
این باغِ بیتو مانده فقط رو به ویران شد
ای...
غزل ردِّ اشک
بر گونهام هنوز نشانِ تو مانده است
هر قطرهاش روایتِ جانِ تو مانده است
گفتم که میروم زِ تو، اما نشد دلم
این دل هنوز در پیِ فرمانِ تو مانده است
در کوچههای سردِ دلم گریه میکنم
چون سایهای زِ خاطرِ پنهانِ تو مانده است
رفتی و بعدِ تو همهچیزم شکسته است
حتی نفس، اسیرِ پریشانِ تو...
غزل سکوت عاشق
در سینهام صدای تو آرام مانده است
این عشقِ بیقرارِ تو در کام مانده است
هر شب به یادِ چشمِ تو خاموش میشوم
این دل هنوز در تبِ تو تام مانده است
گفتم که میشود زِ تو دل را جدا کنم
اما نگاهِ تو به دلم دام مانده است
رفتی و بعدِ تو همهچیزم غروب کرد
حتی چراغِ خانهٔ من خام مانده است...
غزل آرامش گمشده
در جستوجویِ تو دلِ من بیقرار شد
هر کوچه از نبودِ تو آیینهدار شد
گفتم که میروم زِ تو آرام و سادهتر
اما دلم به نامِ تو صدبار دار شد
هر شب صدای خاطره در جانم آتش است
این سینه از فراقِ تو بیاختیار شد
رفتی و بعدِ تو همهجا بینشان شدست
حتی نسیم، خسته و دلداغدار شد
ای یار،...
غزل خاتمهی شب
شبهای من به نامِ تو پایان نمیپذیرد
این دردِ بیصدا به تو آسان نمیپذیرد
هرچند گفته بودم از این عشق میگریزم
اما دل از نگاهِ تو فرمان نمیپذیرد
در کوچههای خاطرهها ماندهام هنوز
این دل زِ هیچ راهِ رهایی نمیپذیرد
رفتی و بعدِ تو همهجا بینشان شدست
حتی سحر به خانهی ما جان...
غزل تمنای آخر
ای عشق، ای شکستهترین خوابِ روزگار
رفتی و مانده بر دلِ من، داغِ بیشمار
چون شمع، قطرهقطره فرو ریختم زِ درد
تا شاید از نگاهِ تو یابم شبی قرار
گفتی که میروی و دلم را نمیبری
دیدی چگونه سوخت دلِ خسته در غبار؟
بعد از تو در تمامیِ آیینههای شهر
تصویرِ گریه بود و سکوتِ شبانِ تار...
غزل مویه زیر باران
باران گرفت و باز دلم بیقرار شد
چشمم شبیه پنجرهای سوگوار شد
نامت هنوز وردِ لبِ خستهی من است
هرچند سهمِ آخرِ این عشق، خار شد
گفتم فرامشت کنم ای یارِ دلگریز
دیدم که بغض، دشمنِ صبر و قرار شد
هر شب کنارِ خاطرههایت نشستهام
تا صبح، روحِ خستهی من داغدار شد
ای کاش یک شبی زِ...
غزل سایههای خاموش
دیشب زِ هجرِ رویِ تو، جانم به لب رسید
شمعم میانِ گریهٔ شب، بیسبب رسید
گفتم مگر زِ کوچهی ما باز میگذری
آهی وزید و نالهٔ در تا به تب رسید
پیراهنِ خیالِ تو را باد برد و رفت
دستم به گوشهچینِ غمی نیمهشب رسید
ای ماهِ رفته از شبِ آیینههای من
بعد از تو هرچه بود، فقط دردِ تب...
غزل سوگ باران
باران گرفت و پنجرهها گریه میکنند
انگار ابرها به خدا گریه میکنند
از بس که رفتنت شبِ این خانه را شکست
دیوار و سقف و خاطرهها گریه میکنند
در کوچهای که عطرِ تو پیچیده بود روزی
اکنون چراغهایِ رها گریه میکنند
من ماندهام چگونه فراموشِ تو شوم
وقتی هنوز آینهها گریه میکنند
ای...
غزل اشک و آیینه
دیشب دوباره نامِ تو را گریه کردهام
با شمع تا سحر به خدا گریه کردهام
هر شب میانِ آینهها گم شده دلم
بر چشمهای خستهی خود، بیصدا گریه کردهام
گفتی که عشق، قسمتِ اندوهِ آدمیست
من سالهاست از غمِ این ماجرا گریه کردهام
رفتی و بعدِ رفتنِ تو ای تمامِ من
بر کوچههای خالیِ دنیا...
غزل خزان دیدار
ای یار، بعدِ رفتنِ تو باغ، مرده است
در شاخههای خشکِ دلم، آه، مرده است
دیگر کسی کنارِ شبم شعر نمیخوانَد
شمعِ امید در نفسِ ماه، مرده است
گفتم که میرسد سحری بعدِ این فراق
دیدم چراغِ پنجره در راه، مرده است
هر کوچه بوی خاطرههای تو میدهد
اما صدای خنده در این شهر، مرده است...
غزل شب بیپناه
امشب دلم دوباره هوای تو کرده است
با دردِ خویش خلوت و با غم نشسته است
در سینهام صدای شکستن نمیرود
این قلب از فراقِ تو بسیار خسته است
گفتم که میروم زِ خیالِ تو دورِ دور
دیدم تمامِ شهر زِ نامت سرشته است
ای آخرین ستارهی خاموشِ زندگی
بیتو چراغِ خانهٔ من نیمهمرده است
روزی اگر...
غزل به یاد تو
هر شب به یادِ تو دلِ من بیقرار شد
چشمانِ خسته آینهی انتظار شد
گفتی که عشق، قصهٔ کوتاهِ زندگیست
دیدم همین حکایتِ کوتاه، دار شد
از بس که گریه کردم و نامت صدا زدم
باران رفیقِ هر شبِ این سوگوار شد
ای ماهِ دوررفته زِ شبهای بیکسم
بعد از تو سهمِ پنجرهها، انکسار شد
من ماندهام...
غزل ماتم آیینهها
آیینهها بدونِ تو غمگین نشستهاند
در سوگِ آن نگاهِ تو سنگین نشستهاند
هر شب صدای گریهٔ باران بلند و باز
دیوارها کنارِ من اندوه بستهاند
رفتی و هیچکس نفهمید بعدِ تو
این زخمها چگونه به جانم نشستهاند
گفتم که میروم زِ خیالِ تو دورِ دور
دیدم هزار خاطره در من نشستهاند
عشقِ...
غزل خاکستر رویا
ای عشق، بعدِ تو دلِ من پیرتر شدهست
این شمعِ نیمهجان زِ غمت خاکستر شدهست
هر شب کنارِ پنجرهای رو به کوچهها
چشمم به ردِّ پایِ تو خونینتر شدهست
گفتم که میشود زِ تو دل کند و زیست باز
دیدم بدونِ نامِ تو شب، تلختر شدهست
باران گرفت و خاطرهها جان گرفتند باز
این خانه بعدِ...
غزل گریهی شمع
دیشب تمامِ خانه پر از گریهٔ من است
هر گوشهای نشانیِ خاموشِ شیون است
شمعی کنارِ پنجره تا صبح سوخت و گفت
این سرنوشتِ هر دلِ عاشق، شکستن است
گفتم مگر زِ خاطرِ تو میرود دلم
دیدم هنوز در تبِ چشمانِ روشن است
رفتی و بعدِ تو نفسِ کوچه سرد شد
حتی بهار در غمِ این خانه، بهمن است
ای که...
غزل شب گرد غم
ای عشق، در حوالیِ چشمت غروب بود
هر خندهای که بیتو شکفتم، دروغ بود
رفتی و بعدِ رفتنِ تو، کوچههای شهر
لبریزِ ردِّ پایِ سکوت و هجوم بود
من ماندهام کنارِ چراغی که سالها
در انتظارِ آمدنت بیفروغ بود
گفتی فرامشم کن و آسوده زندگی
آسودگی برای دلِ من چه دور بود
هر شب میانِ...
غزل شکستهتر از باران
باران گرفت و بغضِ دلم ناگهان شکست
آن صبرِ مانده در شبِ بیکَس، همان شکست
از بس که نامِ تو به لبم زنده مانده بود
هر بار خواستم بروم، استخوان شکست
گفتی که عشق، آخرِ این قصه مرگ نیست
دیدی چگونه روحِ من از این گمان شکست؟
در کوچههای خستهٔ بعد از نبودنت
حتی صدای پایِ نفس در...
غزل سوگند به چشم تو
سوگند خورده بود دلم با تو سر کند
این عمرِ مانده را همه در شور و شر کند
اما چه سود، قسمتِ من گریه بود و آه
تقدیر خواست عشقِ مرا مختصر کند
رفتی و بعدِ رفتنِ تو باغ پیر شد
پاییز آمد و گلِ شب را تبر کند
من ماندهام به پنجرهای رو به هیچکس
تا شاید از عبورِ تو شب را سحر کند...