اُمید در من رخنه کرده بود؛
همانند تکّهی کوچک خُرده شیشه، از گلویم پایین میرفت و با مشقت بر قلبم آوار میگشت. سپس با مرارت بسیار، آنچنان قلبم را میبوسید که گویا عطش دوری از معشوقهاش را رفع و رجوع میکرد.
امّا چه سود؟
وقتی سرانجام لبه های تیز حضورش، مویرگهای خونین قلبم را میشکافت و من را...