نتایح جستجو

  1. ب

    در حال تایپ دلنوشته‌ی ژان | اثری از BHROO

    درد، مجالی برای مرهم نمی‌داد. می‌دیدم که چگونه، تکّه‌تکّه از درون متلاشی می‌شدم و بر روی زمین می‌ریختم. ولی توانی برای رهایی نداشتم. گاه در خود که می‌‌گشتم، بوی گندِ لاشه‌ی روحم را استشمام می‌کردم که هم‌چون زباله‌ای متعفن، درون جسمم رها شده بود. و چه غریبانه بود آن‌هنگام که گونه‌ام از مرگ...
  2. ب

    دفترکار دفترکار ناظرارشد|BHROO

    رمان: خون جادو | تایید شده✅️ نویسنده: @Eccedentesiast وضعیت: در حال تایپ✔ ‌‌
  3. ب

    دفترکار دفترکار ناظرارشد|BHROO

    رمان: آخرین وارث | عدم تایید❌️ علت: عدم همکاری نویسنده و پاسخگو نبودن.
  4. ب

    نظارت همراه «رمان زوال‌نشان| ناظر:نرگس مرادی»

    دو پارت گذاشته شد. @. سیده نرگس مرادی .
  5. ب

    در حال تایپ رمان زَوال‌ نِشان | اثر باهار

    خون در رگ‌های سیاوش منجمد می‌شود. اتفاقی که برایش رُخ داده بود را نمی‌توانست درک کند. با انگشت‌هایی لرزان، صورت اشک آلودش را قاب می‌گیرد. برای یک مرد، چه چیزی سخت‌تر از آن بود که خانواده‌اش را از دست بدهد؟ به هر زحمتی که بود، روی پاهایش می‌ایستد. نگاه سرد‌ش، که حالا هیچ‌گونه حسی در آن‌ها دیده...
  6. ب

    در حال تایپ رمان زَوال‌ نِشان | اثر باهار

    گوش‌هایش از فرط آن‌چه شنیده بود، سوت می‌کشید. نگاه بهت زده‌اش هم‌چنان بر روی صورت پرستار دو دو می‌زد. نمی‌فهمید که چه می‌گوید. یا دست‌کم نمی‌خواست که باور کند. منتظر بود، زن دوباره صدای تو دماغی‌اش را آزاد کند و بگوید که شوخی کرده است؛ امّا چهره‌ی جدی و پر اخم مقابلش، فرضیه‌ی شوخی بودن...
  7. ب

    تولد تولد ایراندخت انجمن ✨💜

    تولدتون مبارک بانو🌸
  8. ب

    سوژه شو سری ۱۲۵ | -Taraneh

    بر اساس خوشگلی از وقتی باهاش آشنا شدم همین بوده، و به‌نظرم اسمش خیلی زیباست. دو رو باشه و شبیه حرفایی که می‌زنه نباشه. دین، اقتصاد هیچی. دیگه نهایت یه لایک مهمونشون می‌کرد کتکش میزنه بلند میشه یه فصل فحش میده دوباره می‌خوابه بقیه رو فحش میده اگه نشد شاید گریه. برای مدیر ارشد شدن( فعلاً...
  9. ب

    نظارت همراه «رمان زوال‌نشان| ناظر:نرگس مرادی»

    دو پارت گذاشته شد. @. سیده نرگس مرادی .
  10. ب

    در حال تایپ رمان زَوال‌ نِشان | اثر باهار

    دست‌های سیاوش جایی بر روی جیب شلوارش مشت می‌شود. می‌دانست که اگر مرد جوان و خوشتیپ مقابلش فقط چند ثانیه دیگر، با آن چشم‌های پرتمسخر به صورت خسته‌‌اش نگاه می‌کرد، مشتش دقیقاً جایی میان دهانش پایین می‌آمد. این‌بار تُن صدایش بالا می‌رود: «مرتیکه میگم از این‌جا بهم زنگ گفتن باید بیام، کری مگه؟» بعد...
  11. ب

    در حال تایپ رمان زَوال‌ نِشان | اثر باهار

    با آوردن نام حنا، برای لحظه‌ای سرش گیج می‌رود. نزدیک است بر روی زمین بی‌اُفتد، که به سختی تعادلش را حفظ می‌کند. با انگشت شست و اشاره‌، شقیقه‌اش را فشار می‌دهد تا بلکه بتواند درد ناگهانی پیچیده شده در سرش را التیام ببخشد. نفس عمیقی می‌کشد. سعی می‌کند افکار منفی‌ هجوم آورده در سرش را خاموش کند...
عقب
بالا پایین