وقتی داشتن دخترمو احیا میکردن من بیرون اتاق منتظر بودم، یه خانومی از بهزیستی اومده بود یه نوزاد ده دوازده روزه هم تو گهواره کنارش بود میگفت تو بیمارستان ولش کردن، این بچه هی پاش تیک میزد، دکتر که اومد بالاسرش گفت تشنج میکنه که اینجوری میشه. خانومه دید من بیقراری میکنم گفت نذرِ این بچهها کن...
اومدم خونه خودم، اتاق خالیه، همه جا یه جوریه انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده، همه میگن فکر کن یه خواب بوده. ولی شب که میشه.. چهرهش گریهش بوی بدنش همون شبی که تا صبح تو بیمارستان خودم بالاسرش بودم همه میان جلو چشمام انگار واقعیه، کاش واقعی بود.
از ساعت ۵ تا ۱۲ اینا از ۱۸ و نیم شد ۱۱، از ۲ به بعد به هیچ عنوان اجازه نداد بذارمش تو دستگاه به قدری که از گریه صداش گرفته میشد. نهایتاً یه ساعت. الان خانومه میگه زیر ۱۰ باشه مرخص میکنه فقط دعا دعا میکنم زیر ۱۰ باشه من دیگه طاقت ندارم💔 خانومه به زور از تو بغلم درش آورد گذاشتش تو دستگاه نیم ساعت...
من چون داداش ندارم، از ته دل شوهر خواهرمو به عنوان داداشم دوسش داشتم. هیچوقتم به همسرم اجازه ندادم حتی یک بار بهش پشت سرش یا جلوش بی احترامی کنه.
مخصوصاً اینکه پسر خالمم هست.
ولی جدیدا یه کارایی میکنه یه رفتارایی داره واقعاً داره ازش بدم میاد. خیلی احساس بدی دارم خیلی. واقعاً دوست داشتم یه...