دوباره شانه بالا انداخت و بینیِ فندق را بوسید.
«نمیدونم والا. کنجکاوم بدونم چند سالشه؟ انگار بر خلاف زرق و برقِ ظاهرش حسابی پیره. شاید مشکلی داره که به پیریش مربوطه. ولی نمیدونم چی؟»
اما من روزها بعد فهمیده بودم. وقتی بالاخره دلم برای کارگاه تنگ شد، سرِ عصر به آنجا رفته بودم. مثل همیشه در...