خدا! دلم دنیای خودم را میخواهد؛
جایی که کسی تک و تنها علمدار نباشد،
جایی که کسی غریب کنعان نباشد،
جایی که دغدغه جای نداشته باشد،
و جایی که فقط من باشم و دلم باشد که روزی در دنیایم زندگی کنم.
در بیکسی و تنهایی دلم آرام گیرد.
با قطرهای باران، با قلمی رنگی و با فنجانی چایی.
همینقدر ساده... .
یادت بخیر شهر! شهره قلبم... .
یاد شب گردیهایم در دل شبهایت بخیر.
میدانی دلم برایت تنگ میشود؛
برای تو، برای هوایت، برای هوای شهرت.
دلم برای خیابانها و کوچههای شلوغ این شهر، و حتی ماشینهای سفید و پر تردید شهرت تنگ میشود.
این دل برای غربت روز اول من و میزبانی تو تنگ میشود؛
دل است دیگر! حتی...
کاش میشد گاهی آدمها، ربات وار زندگی کنند؛
از آن رباتهایی که نه قلب دارند و نه حسی را احساس میکنند. آخر آدمها گاهی بین دردهایشان گیر میکنند؛
نمیدانند دل بسوزانند یا اینکه دلتنگ شوند.
دلی که گاهی آنقدر گرفته و شبیه هوای پایتخت میشود که دیگر نای نفس کشیدن ندارد... .
دل مگر چه قدر طاقت...