پدر، دخترک را در آغوشش فشرد، بوی موهای نمدار و خاکخوردهی خاتون را نفس کشید و آهسته از ایوان بالا رفت. سقف چوبی خانه با صدای تقتق نرم قدمهایشان میلرزید. در آستانهی در مادر ایستاده بود؛ با چادر گلدار و صورت خستهاش که رد تب طولانیِ روزهای تیفوس در گونههایش نشسته بود. نگاهی به خاتون انداخت،...