نتایح جستجو

  1. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    «6 ماه بعد» انکار نمی‌کنم، وحشت کرده بودم. اصلاً نمی‌توانستم بفهمم باز چه قرار بود به سرم بیایید. آشفته به نازلی که کنارم روی مبل رنگ و رو رفته نشسته بود، نگاه کردم که دستم را گرم فشرد و زیر لب گفت: «آروم باش ماهوا... با هم حلش می‌کنیم.» تا خواستم چیزی بگویم صدای دو نفر بلند شد و سپس خودشان...
  2. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    چهره‌اش را کامل دیدم. قلبم…نه تند زد نه آرام، فقط افتاد، مثل جسمی سنگین داخل چاهی تاریک. می‌ترسیدم پلک بزنم و او غیب شود. پاهایم سست شد؛ ولی جلو رفتم. گویا دنیا مرا هل می‌داد. او سرش را بلند کرد. نزدیک شدنم را دید. نگاهش لحظه‌ای روی صورتم مکث کرد و وقتی دید به او خیره مانده‌ام مانند همیشه آرام...
  3. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** یک ماه گذشته بود. صلحی کم‌رنگ روی زندگی‌مان نشست. نه آرامش، نه خوشی، فقط یک سکوت بی‌جنگ. من زندگی‌ام را ذره‌به‌ذره جمع می‌کردم. کتابخانه شده بود پناه‌گاهم. جایی که آدم‌ها نگاهت نمی‌کنند، قضاوتت نمی‌کنند و تو می‌توانی بین قفسه‌ها گم بشوی. آن روز باران نم‌نم می‌بارید. می‌خواستم از خیابان رد...
  4. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** چشم‌هایم را که بستم، فکر می‌کردم به تاریکی سقوط می‌کنم؛ اما سقوط نبود. یک‌جور فشار بود، مثل مه‌ای که وارد ریه‌ها می‌شود و اجازه نفس کشیدن نمی‌دهد. وقتی چشم باز کردم سقف سفید اتاقم بالای سرم بود. دقیقاً همان نقطه ترک‌خورده گوشه سقف که صدها بار به آن خیره شده بودم. هوا بوی رطوبت می‌داد. نه بوی...
  5. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    او ادامه داد: «ماه خانم... تو باید برگردی. چون این‌جا، هر چقدر هم امن و زیبا، باز هم یه زندانه. یه زندان طلایی. من نمی‌تونم تو رو توی چیزی نگه دارم که انتخاب تو نیست. تو هیچ‌وقت نخواستی توی خوابی اسیر بشی و خوشبختی رو توی خواب تجربه کنی.» آهسته‌تر و عمیق‌تر گفت: «تو رو به اجبار به این خواب...
  6. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    پیرزن به جای او پاسخ داد: «اون بخشی از رویاست که آرزوش رو داشتی؛ اما اگه خوب نگاه کنی، از تو واقعی‌تره. چون عشقیه که تو آفریدی.» دست‌هام می‌لرزیدند. نمی‌دانستم باید بخندم یا فریاد بزنم. «پس من دارم یه دروغ رو زندگی می‌کنم؟» پیرزن آهی کشید. «دروغ نیست دخترم. رویاست. گاهی رویاها، مهربون‌تر از...
  7. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    ابروهایم از تعجب بالا پریدند. منظورش چه بود؟ در یک لحظه عصبی شدم و گفتم: «منظورتون اینه که من یه بیمار روانی هستم و توی خیالاتم زندگی می‌کنم؟» لبخند زد. از آن لبخند‌هایی که نیمی از آن هولناک و نیمه‌ی دیگرش آرامش‌بخش است. «خیالاتت نه، تو توی یه خواب زندگی می‌کنی.» گیج و مشکوک نگاهش می‌کردم که...
  8. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    حرفش تهِ دلم نشست؛ ولی نمی‌دانستم چرا با همه‌ی حرف‌های فلسفی و ترسناکش، وقتی کنارم بود احساس آرامش می‌کردم. یک جور امنیت غریب. گویا هیچ اتفاق بدی نمی‌توانست برایم کنار او بیفتد. من دوستش داشتم و نمی‌توانستم انکار کنم که او اولین انسان درستی‌ است که تا آن لحظه دیده بودمش. مازیار تنها کسی بود که...
  9. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** بعد از روزی که همه چیز را به او گفتم دیگر هم را ندیده بودیم. تا این‌که امروز پیام داد: «لطفاً بیا کنار دریاچه، یه موضوع مهمی رو باید بهت بگم.» و حالا کنار دریاچه روی نیمکت نشسته بودیم. لحظاتی را در سکوت هم‌دیگر را تماشا کردیم. دلتنگی‌ام با نگاه کردنش رفع نمی‌شد، دلم صدایش را می‌خواست،...
  10. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    بی‌ حرف، آرام دستانم را گرفت که احساس امنیت کردم و ادامه دادم: «من برات هیچ‌چیز نمی‌تونم باشم. نه دوست، نه معشوق، نه حتی یه آشنای معمولی.» به عمق چشمانش که قفل چشمانم بودند نگاه کردم و لرزان‌تر از قبل گفتم: «من مُدام توهم می‌زنم... من یه زندگی دیگه داشتم، الآن یه زندگی دیگه دارم، نمی‌دونم...
  11. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    اما من بدنم مثل آبی بود که روی آتش گذاشته‌‌اند. از بیرون آرام، از درون جوشان. ذهنم در آن لحظه هم‌چون درب یک انباری تاریک، بی‌اجازه باز و بسته میشد. تصاویر، صداها، خاطراتی که فکر می‌کردم دفنشان کرده‌ام، یکی‌یکی از خاک بیرون می‌آمدند. چیزهایی که مازیار نمی‌دانست. چیزهایی که اگر می‌فهمید، شاید همان...
  12. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    اشک‌هایم بند می‌آیند و حیرت و غم سرتاسر وجودم را می‌گیرند و زیر لب زمزمه می‌کنم: «یعنی تو و الهام... زن و شوهر نیستین؟» چشمانش را آرام باز و بسته می‌کند و می‌گوید: «معلومه که نه. اگه به حرف من اعتماد نداری می‌تونی از بررسی شناسنامه جفتمون که مجردیم تا دی‌ان‌ای من و ماری و سؤال و جواب از...
  13. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    الهام به طرف منی که در چنگ افکارم افتادم بودم، حمله‌ور شد و فریاد کشید: «می‌کشمت زنیکه بی‌شرف.» سیلی‌اش روی گونه راستم، سوزشش عمیقی ایجاد کرد و مازیار با عربده نام الهام را صدا زد. الهام باز هم بی‌توجه به مازیار خطاب به من غرید: «خوشبختی منو ازم گرفتی، الهی به خاک سیاه بشینی.» دلم می‌خواست...
  14. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    غش خندیدم و گفتم: «باید می‌بودم و این صحنه رو می‌دیدم.» سپس لباس انتخابی دلوین را پوشیدم و باهم پایین رفتیم. طرف که مردی پنجاه ساله بود، با مادر و خواهرش رسماً برای خواستگاری آمده بود. چشمم که به موهای سفیدش افتاد، یاد تارموهای سفید لابه‌لای موهای مازیار افتادم. و دلم برای موهایش پر کشید...
  15. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    خودم مراجعینم زیاد نبودند و وقت کافی داشتم. پاسخ پیام مراجعی به نام الهام را می‌دهم و لحظه‌ای غرق زندگی‌ِ الهام می‌شوم. او دیوانه‌وار عاشق همسرش بود و یک دختر 4 ساله هم داشتند. مشکل این‌جا بود که همسرش از تولد دخترکش تا کنون بنابر دلایلی که خودش هم نمی‌توانست بفهمد، از آن‌ها فاصله گرفته است...
  16. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    بی‌ آنکه چشم از نمایش‌گر سینما بگیرد با لحنی ناخوشایند گفت: «بله خانم محترم مطمئنم. حالا هم اگه میشه بفرمایید و اجازه بدید به ادامه تماشای فیلم برسم.» از لحن کنایه آمیزش هیچ حسی به من دست نداد. من فقط آن «مطمئنم» گفتنش را شنیده بودم. دیگر نمی‌توانستم روی پاهایم بند شوم. ناتوان روی صندلی فرود...
  17. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    اول صدای ساحل که داشت از او می‌خواست آیپدش را لحظاتی به او قرض بدهد و سپس صدای خودش پیچید: «ماه! من خونه‌ی ساحلم... زنگ زدم بگم دیرتر میام و اگه تنها خونه راحت نیستی بیا پیش ما.» قفل کرده بودم هم جسماً هم روحاً! سعی کردم نفس عمیق بکشم. یکی کارساز نبود و چند نفس عمیق پی‌درپی کشیدم تا توانستم به...
  18. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    در همین حین صدای در خانه مرا از جا پراند. با خستگی به طرف در خانه رفتم و از چشمی نگاه کردم که چه کسی است. عادت همیشگی‌ام بود که اول نگاه می‌کردم ببینم پشت در چه کسی است و سپس در را باز می‌کردم. پشت در دلوین بود. بی‌درنگ در را باز کردم و گفتم: «وای دلی، چه خوب که ان‌قدر زود اومدی خونه.» چشمانش...
  19. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    آرام با بغض و اشک لب می‌زنم: «من کلی آرزو دارم مازیار؛ ولی حس نمی‌کنم بتونم بهشون برسم.» عمیق نگاهم می‌کند و می‌پرسد: «دوست نداری بری دنبال آرزوهات؟» با اطمینان می‌گویم: «نه من حس میکنم از زندگی جا موندم، دیگه بهش نمی‌رسم.» این‌بار برعکس دیگر مواقع، چیزی نمی‌گوید و او به جای من سکوت می‌کند...
  20. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سؤالی نگاهم کرد و پرسید: «می‌دونی چرا این حس بد بهت دست داد؟» سرم را به نشانه منفی تکان دادم که گفت: «چون تو زیبایی... و این زیبایی رو باور داری. من نمی‌گم اشخاصی که مُدام در حد این‌که با آرایش روی صورتشون ماسک طراحی می‌کنن زشتن نه، اصلاً همچین دیدگاهی ندارم؛ ولی فقط همین رو می‌دونم که هرکسی که...
عقب
بالا پایین