نتایح جستجو

  1. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    در همین حین صدای زنگ موبایلم بلند شد و از کیف کوچکِ رنگ و رو رفته‌ی کرمی‌ام که وقتی در این زندگی جدید وارد شده‌ام از زندگی قبلی همراهم بود، بیرون می‌کشم و به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کنم. دلوین است. خطاب به مازیار می‌گویم: «باید جواب بدم. ببخشید.» لب می‌زند: «راحت باش عزیزم.» با لبخند تماس را...
  2. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    آرام می‌گویم: «اوه نه اصلاً خسته نشدم، بلکه بیشتر مشتاق شنیدن شدم. یا بهتره بگم بیشتر مشتاق خوندن.» نگاهش گیج نیست، فقط سؤالی‌ست. ادامه می‌دهم: «مازیار تو یه طوری هستی که... نمی‌دونم چطور دقیق توصیف کنم؛ ولی مُدام دلم می‌خواد مثل یه کتاب بخونمت، یه کتاب قطور که تا آخرین لحظه عمرم تموم نشه.»...
  3. سارابهار

    اطلاعیه 📚درخواست تأیید رمان📚

    سلام. درخواست تایید رمان
  4. سارابهار

    اطلاعیه اطلاعیه اعلام و درخواست مشاور -1405

    سلام مجدد. درخواست مشاور برای اون یکی رمانم😶
  5. سارابهار

    تولد تولد وانیلمون 🥺💕 | وانیـلྉ

    تولدت خیلی خیلی خیلی مبارررررک🧡✨🎂
  6. سارابهار

    مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره رمان | malihe

    سلام عزیزدل. این حرفتون باعث میشه خیالم تا حدودی راحت بشه و بدونم دارم راه رو درست میرم✨ وای بر من😭 گزینه دوم رو یه مدت روش کار کردم، دیدم حیفه. دوباره بیخیالش شدم برگشتم سر گزینه اول. حالا بازم شک دارم ولی سعی میکنم روش دقیق‌تر تمرکز کنم. متوجهم گلم من ازت عذر میخوام که زیاد پارت میذارم...
  7. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سرم را تکان دادم و گفتم: «بعضیا هم خوب نقششون رو بازی می‌کنن. ان‌قدر که حتی اگه از درون مُرده باشن بازم نقش زنده‌ها رو در حد اسکار عالی بازی می‌کنن.» اشاره‌ام به خودم و امثال خودم بود و او چه می‌دانست من چه‌ها از سر گذرانده‌ام. «می‌دونی ماهوا، به‌نظرم ما همه آدما بیشتر از این‌که زندگی کنیم، فقط...
  8. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    برای چند لحظه هوای دورم سنگین شد. از کجا فهمیده بود من می‌ترسم؟ با جبر لب زدم: «از قضاوت شدن. از این‌که یه روز کسی که دوستش دارم بفهمه من خیلی چیزا نیستم که باید باشم.» آرام سرش را تکان داد و آرام‌تر گفت: «من اگه کسی رو دوست داشته باشم، به‌خاطر چیزایی که هست دوستش دارم، نه چیزایی که باید باشه.»...
  9. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سپس کتابی برداشت و دستش را راهنمایی‌وار به سمتی گرفت و اشاره کرد که بنشینیم. امروز پیراهن قهوه‌ای‌اش را با چشمانش ست کرده بود و من بی‌خبر از همه جا، لباسم را هم‌رنگ چشمانش انتخاب کرده بودم. نشستیم و چشمم خورد به عنوان کتابی که دستش بود. «همه می‌میرند» اثر سیمون دوبووار. صفحات کتاب را ورق می‌زند...
  10. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    خستگی و سنگینی‌ام بیشتر شده بود و شانه‌هایم به شّدت درد می‌کردند. کلافه از جایم بلند می‌شوم. بهتر است کمی بخوابم تا حالم جا بیایید. ال‌‌سی‌‌دی را خاموش می‌کنم و کنترل را پرت می‌کنم روی کاناپه. فنجان چای‌ام را هم می‌گذارم روی میز و بدونِ نوشیدن رهایش می‌کنم. می‌روم اتاقم، روی تختم ولو می‌شوم و...
  11. سارابهار

    اطلاعیه درخواست نقد اولیه شورا | رمان

    سلام و دروود. درخواست نقد https://forum.cafewriters.xyz/threads/43625/
  12. سارابهار

    تولد تولد مجنون انجمن 💜 | Majnun

    تولدتون مبارک💫
  13. سارابهار

    مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره رمان | malihe

    سلام عزیزدل بله. دوتا مشکل دارم برای غایت وهم ماهوا. اولی درباره ژانرهاشه حس میکنم تراژدی به اندازه کافی اعمال شده ولی ترسناک و عاشقانه اصلاً به اندازه کافی و چشم گیر نیست خصوصا ترسناک. راهنمایی میخوام که چطور و چیکار کنم که بتونم وحشتش رو دوچندان کنم؟ دوم درباره پایان رمانه که دچار مشکل شدم...
  14. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    شبکه ورزش پخش زنده فوتبال دارد. آرام شروع به تماشای بازی می‌کنم. چندسال پیش به شدت فوتبالی بودم؛ ولی دیگر آن ذوق و شوق گذشته را ندارم. دقیقه هفتاد بازی است. لحظات نفس‌گیری است و تیمی که 5_0 جلو است اگر بتواند این نتیجه‌ را در این بیست دقیقه پایانی حفظ کند عالی می‌شود. در همین حین که سرم گرم...
  15. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** حوالی نیمه شب بود که برگشته بودم و اهل خانه خواب بودند. به خانه وارد شدم و یک‌راست سمت آشپزخانه رفتم. دلم یک فنجان چای می‌خواست. به آشپزخانه وارد می‌شوم و چای‌ساز را روشن می‌کنم تا چای آماده شود به اتاقم می‌روم. با این‌که امروز فعالیتی نکرده‌ام؛ ولی خستگیِ بدی بدنم را در برگرفته. باید دوش...
  16. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** با ماشین مازیار که پایین پارک نزدیک سینما و کله پزی پارکش کرده بود به سمت خانه برمی‌گشتیم. خیابان‌ها آرام بودند. چراغ‌های خیابان روی آسفالت خیس افتاده بود و حس می‌کردم این شب شبی‌ست که قرار است چیزی را شروع کند. چیزی که هنوز نمی‌دانم چیست؛ اما می‌دانم وقتی با اویی هستم که نمی‌شناسمش و گویا...
  17. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    منتظر بودیم غذایمان را بیاورند که مازیار پرسید: «تو چی ماهوا؟ تو توی این زمینه نظرت چیه؟» سعی کردم ریلکس باشم و درست پاسخ بدهم. «من عادت دارم چیزی انتخاب کنم که مطمئنم اشتباه نیست.» این‌بار سرش را با تحسین و لبخند تکان داد و گفت: «ولی اشتباه‌ها قشنگ‌ترن. آدم باهاشون تجربه پیدا می‌کنه.» چشمانم...
  18. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    لبخند زدم. فهمیده بودم که با یک فیلم‌باز حرفه‌ای طرف هستم و باز بیشتر خوشم آمد. «همیشه هم نیاز نیست خودمون رو بکُشیم برای فهمیدن، گاهی حس کردن موضوع کافیه.» لبخندم پر حسرت بود و او آرام سرش را کج کرد. «حالت خوبه؟» این‌بار آن برق آشنا در چشمانش نبود، جایش یک جور نگرانی خالص و عمیق بود. خواستم...
عقب
بالا پایین