در خونه رو باز کردم و با دیدن چهره ی مامان گفتم:
- خوب شد؟ چی گیرت میاد منو تو خونه حبس کنی؟!
- تو پیشم باشی آروم میشم دخترکم.
- در عوضش من داغون میشم، مامان ولم کن! آزارم نده! میتونی؟
ساکت شد. منم راهم رو کشیدم به طرف اتاقم. لباسام رو که عوض کردم برای این که از این حال و هوای مزخرف در...
با سیلی بیتا عصبانی شدم و به لرزه افتادم.
- بیتا حرف اضافی نزن، با این کارا نمیتونی من و به اون خرابه برگردونی. مامانه من سگ جونه؛ میفهمی؟ سگ جون! اون حالا حالاها من و راحتم نمیذاره!
بیتا روی زانو هاش نشست و گریه کرد.
- ای کاش اینی که تو میگی باشه. ای کاش واقعا تنهات نمیذاشت. آرامش مامانت...
به نام آرام بخش دلها
داستان: دوست همیشگی
نویسنده: نگین بای
ژانر: تراژدی
ویراستار: @hadis hpf
مقدمه:
برای ماندن با تو
یک دنیا را کنار میگذارم...
با تو همه چیز دگرگون شد
ناگهان و برای من!.
و تو با تمام دوستانم فرق میکنی
روی تو حسابی دیگر باز کردهام...
دوست همیشگیِ من!
فارسی، دینی، ریاضی!
کدوم و بخونم حالا؟! موهام رو کلافه بهم ریختم. باید یک تصمیم درست و حسابی بگیرم وگرنه امسالم میافتم!
ریاضی که خوندنی نیست، این میره کنار.
فارسی که هیچی بلد نیستم و کتابش و که دستم میگیرم خوابم میبره؛ ای بابا، سارینا این چه وضع درس خوندنه؟
اینجوری که درس نمیخونند!
پوفی...
دستهام رو به هم کوبیدم و گفتم:
- چشم، نوکر شما هم هستیم!
سری با تأسف برام تکون داد و گفت:
- حاضری هر کاری کنی غیر درس خوندن.
و از اتاقم بیرون رفت. منم جلدی پیشش رفتم.
تا شب پیش مامان بودم و همراه کار، با هم حرف میزدیم.
حسابی خسته شده بودم و کش و قوسی به بدنم دادم. تو اتاقم رفتم و به سه...
به اجبار بلند شدم و لباس فرم مدرسهام و تنم کردم و هر چی کتاب دم دستم اومد تو کولهام ریختم. کوله پشتیم رو یک بندی روی دوشم انداختم.
مامان یک ساندویچ درست کرد و توی کیفم گذاشتم تا مدرسه ضعف نکنم.
مقنعهام رو عقب کشیدم و موهای قهوهایم رو به نمایش گذاشتم.
آستینهای مانتوم هم تا آرنج بالا...
- نمیکشم طناز، مغز من کوچیکه! از فندوقم کوچیکتره.
چرا الکی حرف میزنی؟ از کجا میدونی آخه؟! تو یک بار، فقط یک بار سعیت رو بکن اگه نشد با من!
بی خیال دیگه، اون از مامانم این هم از تو.
واقعاً متأسفم، برای تو نه ها! برای خودم که نمیتونم آدمت کنم.
گونش و کشیدم و گفتم:
قربونه آدم سارینافهم...
میخواستم بگم آره واسه ننهات!
ولی خب زشت بود و حالا اگه از زشتیش بگذریم یک نمره انضباط ناقابل هم پیشش گیرم. پس دهنم و بستم و مودبتر باز کردم.
خیر قربان، رژلب نزدم.
پس چرا لبهات صورتی هستند؟
خدا دادیه، اگه میخوایید با دستمال پاک کنم ببینید چیزی نیست.
نمیخواد برو تو کلاس، زود!
سرم و تکون...
خانم نجفی کارنامه هامون و به سمتمون گرفت که چشم هام و بستم. رو به طناز گفتم:
- تو اول ببین.
طناز جیغی کشید و با خوشحالی بالا و پایین پرید.
خب، واسه منم ببین دیگه.
وای سارینا...!
-چی شده؟ صفر شدم نه؟!
یکی گونم رو بوسید.
- دختر کارنامهات و ببین.
یکی از چشمهام و باز کردم و به کارنامهام زل...
الهام و مهدیه جیغ خفیفی میکشن. تنها کاری که میتونستم توی اون لحظه بکنم این بود که ساکت بشم و با حرفهاشون سرخ و سفید بشم.
نرگس یک دختر خشگل و ناز به اسم بهار داره که حسابی باهاش جورم. بهار خانم شیطون که هر بار با دیدن من میپره بغلم تا ازم شکلات کش بره.
زندگی خیلی قشنگی با آقا بزرگ و عزیز...
خجالت زده سرم رو پایین میگیرم و میگم:
- میسپارم به بزرگترا.
آقا جابر لبخندی میزنه و سری تکون میده. همهی مهمونها بالای خونه نشسته بودند و به پشتی تکیه داده بودند. خونه آقا بزرگ و عزیز جون یک خونهی کاملا سنتی که به سبک اردبیلی چیده شده بود. بعد از حرفهای اولیه بالاخره نوبت به من و بردیا...
به نام یگانه یزدان پاک
داستانهای کوتاه: عشق منجمد
نویسنده: نگین بای
ویراستار: مهرانه بلوچ
ژانر: عاشقانه، تراژدی
ناظر: @Mahkameh
ویراستاران: @pen lady , @Bluesky
خلاصه:
عشقی ناب، در فراز چشمهای من و تو، در میان دستهای من و تو، در قلبهای جفتمان. با هم کامل میشویم و مکمل همدیگر، بگذار...
(المیرا)
با آزاده از دانشگاه خارج شدیم. نفسم رو سوزناک بیرون فرستادم، خیلی از دست امین ناراحت و صد البته عصبی بودم؛ اما حیف که کاری از دستم بر نمیاد و بهخاطر قیافهی زشتی که دارم زبونم کوتاهه.
آزاده همونطور که روی یک دوشش کوله پشتی خودش و روی اون یکی دوشش کولهی من بود، هلکهلک دنبالم...
در حالی که این حرفها رو میزدم بردیا رو میدیدم که نگاهم میکنه، نگاهی عمیق شاید تا عمق وجودم.
قبلا راجبه حرفهایی که بخوام بزنم فکر نکرده بودم و این چیزا از ذهنم رسید تا به زبون بیارم؛ یا شایدم از قلبم رسید. به هر حال از حرفهایی که زده بودم راضی بودم.
با بردیا یکم دیگه حرف میزنیم و بالاخره...
عزیز جون هم لبخند نرمی میزنه و با مهربونی میگه:
- سلام به روی ماهت مادر، صبح توام بخیر.
میرم تویآشپزخونه و از سماور قدیمی و درعین حال کوک و سرزندهی عزیز جون چایی میریزم. سر سفره میشینم که نرگس هم خودش رو میرسونِ.
بعد از خوردن صبحونهای مفصل، سفره رو با عزیز جمع میکنیم. با اومدن بهار، من...
دایی علی من رو که میبینه لبخندی میزنه و میگه:
- چرا زحمت میکشی عروس خانم؟
گونه هام گل می ندازه که همشون میخندن. زندایی از داخل سینی یه لیوان چایی برمیداره و میگه:
- خجالت نداره خشگل خانم.
نرگس به من اشاره میکنه و میگه:
- جدیدا اینطور شدهها. هربار مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنه.
کنار نرگس...
عزیز جون سریع میگه:
- این کارا چیه میکنید؟!
و با گفتن لا اله الا الله چشم غرهای به من میره. بالاخره راهی امامزاده میشیم. چند دقیقهای رو اونجا میمونیم و بعدش بر میگردیم. خسته به طرف اتاقم میرم و با درآوردن لباسام دوش میگیرم. بهار رو هم میبینم که توی اتاقم خوابش برده بود و حسابی از خجالت...
از خواب که بیدار میشم و با بی میلی از رخت خوابم دل میکنم. دست و صورتم رو میشورم و از اتاق میرم بیرون. همه زودتر از من بیدار شده بودند و سر سفرهی صبحونه نشسته بودند. درحالی که برای خودم چایی میریختم صدای دایی و آقا بزرگ رو میشنوم که راجب مراسم بله برون حرف میزدند. سر سفره میشینم و قلپقلپ...