با عجله همینطور که ناراحت بودم، مشغول جمع کردن لوازمم شدم؛ حوصلم حسابی سر رفته بود و خسته بودم. اینکه قراره بعد چهارده سال به روستایی که حتی نمیدونم کجاست و هیچ چیزی از اون یادم نمیاد، برگردیم رو درک نمیکردم. مامانم تعریف میکرد تا دوسالگی من اونجا بودیم ولی بعدش بخاطر شغل بابام به ساوه اومدیم...
با عجله مشغول جمع کردن وسیله هام بودم، خسته شده بودم حوصلم سررفته بود، یکم هم ناراحت بودم، آخه چرا باید بعد چهاردهسال برگردیم به روستایی که حتی نمیدونم کجاست، حتی یادمهم نمیاد، آخه مامانم میگه (تو تا دو سالگیت اونجا بودی بعد بخاطر کار بابات اومدیم ساوه).
بابام شغلش کشاورزی هست.
خلاصه که...