تو ترمینال یه سرباز کنارم نشست. گوشیشو که ازین دکمه ای قدیمیا بود در آورد بم نشون داد گفت داداش میشه یه آهنگ برام بذاری با صدای بلند من با گوشیم نمیتونم.
منم گفتم باشه تو ترمینال این آهنگو براش با صدای بلند پلی کردم.
اولش با یه صدای قوی ازم خواست. جوری که احساس میکردی که انگار فک می کنه یه...
نام دلنوشته: هر برگ دفترچه اکنون
دلنویس: شاهنشاه
ژانر: اجتماعی
دیباچه:
از وقتی فهمیدم باید ارزو کنم زندگیم خیلی بیشتر رنگ گرفته. فکر کنم همه باید اینو بدونن، شبیه رسالت اجتماعی میمونه گفتن این ارزو کردن.
شهری رو تصور میکنم که ارزوهاش ستارههای سقفشو میسازن.
جالب اینجاست انقدر اسمون بزرگه که...