ظهر در امتداد دیوارها نه با هیاهو بلکه با خستگی خاموش نور کش آمد. مایکل هنوز پشت پنجره نشسته بود؛ نه بیقرار و نه آسوده، فقط با نگاهی که عمق گرفته و دستی که بهجای نوشتن، سکوت را لمس میکرد.
برگهها هنوز جا داشتند؛ نه فقط روی شیشه بلکه در لابهلای نفسهایی که از قاب عبور میکردند. نهگفتهها...