از حرفش حیرت و وحشت باز همزمان به مغزم هجوم میآورند و موهای تنم سیخ میشوند!
یعنی چه؟! چه کسی آنجا منتظرم هست؟! پیرزن از چه سخن میگفت؟! ذهنم با حرفش بهم ریخته است. میخواهم بدانم منظورش چیست؛ اما توان باز کردن سر صحبت را هم ندارم. فقط زودتر میخواهم خودم را برسانم به روستا و روی زانوی مژگان...