لبخندی زدم.
- شما با من بیاید تا من رو هم بیشتر بشناسید سرکار خانم!
مجبور میشود که سرش را به علامت «تأیید» تکان بدهد.
- باشه میام!
از سخنی که ورد زبانش چرخیده بود، خوشحال گردیدم؛ اما چیزی را به روز ندادم، برای آنکه میترسیدم اکنون که او را دارم و داشتم را نیز هماکنون از دست بدهم.
- پس بیزحمت...
از آنکه فرهاد مراقب هیما است، از او باید تشکر نمود. لبخندی بر لبهایم شکل گرفت.
- ازت ممنونم که هنوز پیش منی فرهاد
فرهاد جدی میشود:
- کاری نکردم که!
اخمی از کنجکاوی نهادم. چرا فرهاد آنقدر جدی شده بود؟
- قربون دستت!
گوشی را به رویش قطع نمودم و سپس راه خود را امتداد یافتم به خادمی که خانم بود،...
بهسمتم بازگشت و نگاهی بر من کرد. پلکی زد و نیز گفت:
- بله، بفرمایید؟
آب دهانم را بلعیدم.
- من... من چادرتون رو میخواستم!
لبخند تبسمی بر لبهایش جاری نمود و گفت:
- البته، بفرمایید!
سپس در همین حین، چادر خود را از سرش فکند و به دستم داد.
- اینم از چادر من! خانم لطفاً نمازتون که تموم شد، سریع بهم...
دستم را بالا گرفتم و با اشکهایم، با او حرف میزدم. از دردهایم، از قلبی که پر از گناه و تیرهروان بود و از عشقی که یکطرفه و الکی بود، نالیدم و حرف زدم. میخواستم سبحان را از زندگیام همانند آشغال به بیرون پرت کنم!
همانطور که داشتم گریه میکردم، خادمی به سویم آمد و گفت:
- دخترم، همه منتظرن که...
یکلحظه هاجو واج ماندم. نادر چه میگفت؟ هیما از خانهشان گریز نموده بود؟
نگاهی بر فرهاد و نیز به نرجسبانو انداختم تا بلکه بفهمم که آیا نادر راست میگوید یا نزاح میکند؟
با همان گیجی و سرگشته، بر روی زمین سرد و خاکی نشستم و سرم را پایین فکندم.
- آقا آرمان، این بیپدر نمیدونم چهطوری فرار کرده...
یه نفره که همیشه بهم میگه گیسو یا گیسو کمند که دلم میخواد با تبر سرشو بزنم. اونم توی خانوادهمونه و ...
یا خیلی وقتا چون اسمم نرگسه بهممیگفت نرگسو یا نرگسی اینو البته مامانم بهم میگفت کس دیگه ای بهم نمیگفت. الان از سر زبونش افتاده خدا رو شکر😅😂 -2-28-{}" -2-31-
«پارت ۲۰ ویرایش شد دوستان»
لطفاً نظراتتون هم در شخصی بگین»
به سمت آیلار جوش و خروش مینماید و بانگ میزند:
- وقتی که هفتساله بودم را نیومد این کارو بکنه؟ هان؟
آیلار شانهاش را بالا انداخت.
- شاید!
طهورا، انگشت سبابهاش را بهسوی آیلار پرتاب مینماید و میگوید:
- و تو! اومدی خونهی من که همین...
از او پرسید:
- تو اینجا چیکار میکنی؟
روبهروی مبل طهورا، مبل دیگری نیز قرار داشت که بر روی آن نشست و گفت:
- اومدم بهت بگم که اولاً سلام، دوماً به من احترام بذار، تو مثلاً از من یک سال بزرگتری!
طهورا کلافه میگردد و میگوید:
- بسه آیلار! بگو چی میخوای و چرا بعد از بیست سال پیدات شده؟ هان؟...
دفترچهاش را از درون کیفاش را به همراه خودکار برداشت و نیز درون آن دفتر، یادداشت و گزارشهایی نوشت. به سمت دیگر تالار رجوع کرد که با یک عدد مهرهی مروارید مواجه گشت. اخمی از تَتَبُع بر ابرواناش تازیانه نمود. دستمالکاغذی خود را از داخل کیف خود برداشت و نیز مروارید را با همان دستمال برداشت...
مادر آوینا لبهای خود را میگزد و نیز میگوید:
- تو که مادر نیستی که اینا رو تجربه کنی جناب سرگرد!
طهورا کلافه بر چهرهی عکس آوینا خیره میماند.
- اگر دوست دارین دخترتون هم توی این دنیا و اون دنیا آرامش بگیره، خواهش میکنم یک بار هم شده کاری واسهش بکنید که الآن توی سردخونهی کلانتری ما هست؛...
طهورا کنار رفت تا بلکه سهیل از کنار او رد شود، سهیل با اقتدار و مغرور قدمهایش را برمیداشت.
به استایل سهیل خیره شد. شانهای چهارشانه و کتی چرم و سیاهگون و شلوار مشکی داشت. پوزخندی زد و شانهی خود را بالا فکند. به او چه ربطی داشت که استایل و ظواهر سهیل را از نظرش مشاهده مینماید.
رویش را از...
طهورا لیوان آبی را جلوی او نهاد و گفت:
- فکر نمیکردی اینجا قرار بگیری، نه؟
محمود پوزخندی زد و با کنایه گفت:
- من هم حدس میزدم که تو یک مأمور مخفی باشی کوچولو!
طهورا عصبی، چشمهای دریاییاش را فرو میبندد و با حرص میگوید:
- دهنتو ببند احمق! کوچولو گفتن برای دیگران، برات شده سرگرمی و خنده،...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_c2c09b93_1777362660.mp3 «عرفان طهماسبی_تو»
من رانندگی میکردم و فرهاد از دوران دانشگاهش صحبت میکرد. آنکه شاگرد اول بوده است و از آن حرفها که خودمان آن را تجربه نموده بودیم. چشم و گوشم را بر تمام حرفهای فرهاد بستم و دل بستم به...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_9d515582_1777362425.mp3 «عرفان ابرا_خیالت رفتنی»
واقعاً باورنکردنی است که قرار است در این سرمای جانفرسا و مهنت، جان بستانم. حالا دگر تنها بودم و کسی را نداشتم. تنها کسیکه داشتم، خدا بود تمام! نمیدانستم که کجا روم، کجا غذا پیدا کنم...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_93228273_1777362188.mp3
«علی منتظری_دریا»
بغض در گلویم جولان میدهد. خدایا یاریام نما تا بلکه نجات یابم! التماست را مینمایم!
زمانیکه میخ بر دیوار اثابت کرد، نخستین کاری را که کردم، از کشوی لباسهایم و شالهایم را برداشتم و بر...