نتایح جستجو

  1. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    پرونده‌ی مهم و هشدار دهنده‌ای به آن‌ دو واگذار شده بود و این را خودش خوب می‌دانست که هم‌ اکنون نباید با او بحث و دعوا نماید. نفسی تازه کرد و آب دهانش را بلعید. چشم‌هایش را ریز کرد و نیز به مانیتور خیره شد. محمود غفوری چه گونه توانسته بود که یک ماه را اسلحه قاچاق کند؛ درحالی‌ که در سال ۱۳۹۰ کار...
  2. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    همانا سهیل پوزخندی جایگزین لب‌هایش نمود و با خود گفت که این دختر را جایگزین یک کارآگاه تیزبین معرفی کرده‌اند؟ هم‌ اکنون به جای او باید مردی زبر دست باشد تا با یک‌دیگر کار کنند؛ نه با یک دختر بچه‌ی ۲۷ساله! باری دیگر پوزخندی زد و نگاهش را از طهورا گرفت و رو به سروان مصطفوی کرد و سپس گفت: - بسیار...
  3. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    افسوس که این شغل، این‌گونه وقت‌ها را برای او جایگزین قرار نمی‌داد و مدام با جنایت و قتل روبه‌رو بود. وارد اتاق سیستم شدند، سروان اشاره‌ای به صندلی خالی که کنار سیستم سمت راست قرار داشت کرد. - سرکار بفرمایید اون صندلی خالی هست. الآن جناب سرگرد هم میان! با تعجب نگاهی بر سروان می‌اندازد. جناب...
  4. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    او هم دلش می‌خواست به طهورا هم کمک نماید؛ اما نمی‌دانست چه‌کار کند؟! با سری پایین افکنده، به طهورا گفت: - طهورا، فردا سرهنگ بر می‌گرده! طهورا چشم‌هایش را با استوار می‌بندد، به آن فکر می‌کند که فردا، سرهنگ چگونه آن را مورد بازخواست قرار می‌دهد. از یک‌سال قبل که دخترعمه‌اش « آیلار» ازدواج نمود و...
  5. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    طهورا هیچ چیزی از دهان‌اش خارج نکرد و عصبی با پاهایش شروع به ضربه زدن به زمین کرد. دقایقی بعد، سروان مصطفوی به همراه جوابی که مشکوک بود به طرف طهورا حرکت کرد. طهورا با دیدن سروان مصطفوی، کلافه نفسی تازه کرد و به سمت او مسیرش را برداشت. پلکی زد و با لحن دستوری گفت: - خب سروان، جواب چی شد؟ سروان...
  6. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    هوای شمال گرم و سوزان بود، اما خوبی که داشت باد گذرگاهی می‌آمد و نسیم ملایمی به‌سمت شهاب و مهنا پرتاپ می‌گردید. شیما نگاهی بر هردوی آن‌ها کرد، چه میزان که آن دونفر به یک‌دیگر می‌آمدند و او حسودی می‌نمود که چرا سهیل آن‌طور نبود. زمانی‌که به مشاوره قبل از ازدواج رفته بودند، روانشناسش که شادی...
  7. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    خنده‌ی مصنوعی کرد و نیز به مهنایی که با اخم‌های تنیده و همان‌طور چشم غره به او خیره شده بود، نگاه کرد. شیما: ببخشید، می‌دونین که من چه‌جور آدمی هستم! سهیلاخانم و همین‌طور سیمین‌خانم، خنده‌ای کردند و نیز به مهنا خیره شدند. دختری که چادری بود و سادگی را ترجیح می‌داد. مهنا سری تأسف تکان دادو...
  8. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    شعری که پیدا کرده بود، ناشی از دل خود بود که برای استوری آن‌هم در درون اینستاگرام آن را بگذارد. به اینستاگرام رفت تا بلکه آن شعر را بگذارد که ناگهان صدای مهنا را از پایین شنید. شعف در درون او جولان داد و عشق او را نسب به مهنا پرفروغ کرد. سراسیمه جامه‌ی خود را تعویض کرد و نیز موهای خود را شانه زد...
  9. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    مهنا صدای پرحرص او را شنید و نیز به شیما گفت: - پرفیوز عمته شیما! زود بیا بالا که کلی کار داریم! شیما هم‌چنان غرغرکنان با طعنه گفت: - ماشاءاللّٰه! چه گوش تیزی هم داره! مهنا خندید و نیز چیزی نگفت. شیما دختری با استوار و پرمحبتی بود که پدر و مادرش او را سه‌سال پیش طرد کرده بودند. پوفی کشید و سعی...
  10. Nargess.khatoon

    همگانی [ این ویدیو رو تقدیم میکنم به ... ]

    عید شما هم پیشاپیش با جنگ مبارک1999_/kkIran😂
  11. Nargess.khatoon

    نظارت همراه رمان در ریسمان اقیانوس | ناظر: زهرا سلطانزاده

    سلام گلم، .نوشته در موضوع 'رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه' https://forum.cafewriters.xyz/threads/39726/post-379338 دو پارت نوشتم
  12. Nargess.khatoon

    شاخص رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

    با صدایش به خود می‌آیم. - آرمان، میگم که اگر هیماخانم رو گرفتی، حتماً برای منم آستین بالا بزن داداش! ناگهان پقی زیر خنده زدم. - اونو که نرجس‌بانو باید بکنه، نه من! فرهاد گفت: - چی میگی برای من خودت؟ من از تو خواستم مادر! بین خنده گفتم: - حالا ببینم چی میشه؟! صدایش را نازک نمود و گفت: - خب مادر،...
  13. Nargess.khatoon

    شاخص رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

    تک سرفه‌ای کردم و گفتم: - سلام فرهاد، خواستم بگم که به نرجس‌بانو بگی که شام امشب رو کوفته درست بکنه! دلم خیلی هوس کوفته‌هاش رو کرده! فرهاد، از پشت تلفن خنده‌ای کرد و نیز گفت: - از دست تو آرمان، باشه بهش میگم! چرا خودت بهش نمی‌گی؟ پوفی کشیدم و گفتم: - من کارهای شرکت ریخته روی سرم، اگرچه یه تنبلم،...
  14. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    شیما در مابین خنده می‌گوید: - چی‌کار کنم که شدم سرآشپز و کارکن بقیه خانم دکتر! مهنا نوچ‌نوچی کرد و ظرف غذا را برداشت و به سمت حیاط حرکت نمود. - زودی بیا که من برای تو صبر نمی‌کنم که بخوای بیای! شیما پوفی کشید و با جیغ‌جیغ‌کنان گفت: - لعنتی صبرکن منم بیام! مهنا بی‌اهمیت از حضور شیما، در حیاط را...
  15. Nargess.khatoon

    نظارت همراه رمان در ریسمان اقیانوس | ناظر: زهرا سلطانزاده

    چرا گلم دارم بی زحمت می‌تونین وقت بدین؟
  16. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    مهنا خندید و گفت: - چرا ترسیدی؟ نکنه تو فکر ازدواج کردن بودی شیمایی؟ شیما با دهان گشاد او را نگریست. - واقعاً برات متأسفم مهنا! تو فکر می‌کنی که بعد از سهیل به کس دیگه‌ای فکر می‌کنم؟ هان؟ مهنا یک‌بار دیگر قهقهه‌ای زد و گفت: - تو سهیل رو فراموش کردی عزیز دل من! چرا به فکر یک زندگی کردن اونم درست...
  17. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    مهنا ابروان‌اش از شدت حیرت بالا می‌رود. - چه جالب! شیما بدون اعتناء به حرف مهنا، حرفش را ادامه می‌دهد: - مهنا، فقط این‌که یک‌نفر تلازم تو هست! مهنا به چشم‌های سیاه او خیره شد. - و اون یک‌نفر کیه؟ شیما به شهاب بایستی قول شرف داده بود که چیزی از این وابستگی به مهنا چیزی نگوید. قولی را که به شهاب...
  18. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    سهند که انگار یادش می‌آید سانیا چه کسی را نامیده است، می‌گوید: - آهان! خواهر بزرگ‌ترت رو میگی؟ خب حالا چرا مهنا خانم؟ از آدم‌های فضول خوشش نمی‌آمد. - تو کارت نباشه! کارت رو بکن و منم در آخر تمام پول‌ها رو برات واریز می‌کنم! سهند پوفی کشید. - خیلی‌خوب، نقشه‌ت رو بگو که حسابی کار دارم! نقشه را...
  19. Nargess.khatoon

    دنباله‌دار اسم آقا بزرگ هاتون رو بگید

    من... از طرف پدریم: سید علی هست که آقابزرگ صداش می‌کنم. مادریمم: رمضان که اسم واقعیشون هست و اغلب نمی‌دونم راسته یا نه علی‌اکبر هست که بهش بابابزرگ میگم...UTetz2817_gt-icon12-2-28-{}"
عقب
بالا پایین