چشمهام رو باز کردم که نور سفیدی باعث شد چندباری پلک بزنم. من مردم؟ سرم رو کمی بلند کردم با دیدن لباسهای بیمارستان توی تنم آهی کشیدم.
- لعنتی! لعنتی! باید میدونستم که این روش جواب نمیده.
-اوه نه اتفاقاً خیلی هم جواب داده.
از ترس یکدفعه سر جام نشستم با دیدن مردی که ظاهر عجیبی داشت، جا خوردم...