نتایح جستجو

  1. S

    اخبار صوتی کافه ژورنال| اخبار صوتی تیرماه

    باحال بود ♡ -53-؟"_} دمتون گرم ♡
  2. S

    نقدانه سری ۴۷|zhina

    به‌به ببین کی نقدانه داره ♡ برادر زاده ♡ دوست خوبم، تو عسلِ خالص زندگی هستی... طلای مایعی که طبیعت در رگ‌هایت جاری کرده؛ شیرینی‌ات بی‌پایان است، مثل عسلی که هرگز فاسد نمی‌شود؛ عشق را در ذات خود غلیظ کرده‌ای. جذابیتت مرگبار است... زنبورها برای ساخت عسل، عمر می‌دهند و خرس‌ها برای دزدیدنش،...
  3. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    سپیده‌دم بر لبه‌ی کوهسار خزیده بود. غار در سکوتی مرموز پناهگاه پیکر نیمه‌جان لوسین شده بود. تیسازن، موجود افسانه‌ای کتاب پس از فرودهای آرام بر شاخه‌های بلند و نظاره‌ی درگاه دخمه مأموریت خود را به انجام رسانده بود. اکنون بر سنگی مرتفع ایستاده، چشم از قامت زنی برنداشت که خمیده بر پیکر دشمن...
  4. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    سپیده زده بود. نخستین پرتوهای روز آرام و خزنده بر شاخه‌های خشک و مرطوب جنگل مارداک می‌لغزیدند، اما تنِ نیمه‌جان لوسین پیش از آن‌که لمس روشنایی شود به درون دخمه کشیده شده بود. «تیسازن»، آن موجود افسانه‌ای در آخرین لحظه فرود آمد. نه جغد بود نه خفاش، بلکه چیزی فراتر؛ پیکی باستانی برخاسته از عهدهای...
  5. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    باد دیگر نمی‌وزید. درختان با شاخه‌هایی خشکیده و رو به پایین گویی سوگوار بودند. نه صدایی نه حرکتی، فقط نفس‌های مقطع لوسین که به‌سختی در سینه‌اش می‌آمد و می‌رفت. دیگر نشانی از رد حیاتی در جنگل نبود. کتاب انگار که فرمان خاموشی داده باشد، تمام جنبنده‌ها را از اطراف زدوده بود. هیچ‌چیز برای تغذیه باقی...
  6. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    باد چنان می‌وزید که گویی مأمور بود لحظه‌به‌لحظه‌ی وقایع را در دفتر تقدیر ثبت کند. از لابه‌لای برجک‌های شکسته‌ی قصر عبور می‌کرد، درون ترک‌های سنگ‌فرش‌های کهنه می‌خزید و زخم‌های خاموش شب‌های خون را با انگشت‌هایی ناپیدا لمس می‌کرد. هر جا می‌رفت نشانی بر جا می‌گذاشت؛ گویی شاهدی بی‌صدا از خروج...
  7. S

    اطلاعیه درخواست نقد حرفه‌ای شورا | رمان

    درود بر شما درخواست نقد شورا، برای رمانِ غبار آینه‌ها تعداد پارت: ۹۱ با تشکر. موضوع 'رمان غبار آینه‌ها | به قلم حمیدرضا نبی‌پور' https://forum.cafewriters.xyz/threads/40219/
  8. S

    اطلاعیه درخواست نقد شعر

    درود درخواست نقد برای مجموعه اشعارم رو دارم. موضوع 'مجموعه اشعار بر مدار اندوه و امید | به قلم حمید‌رضا نبی‌پور' https://forum.cafewriters.xyz/threads/40660/
  9. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    - نه، دادم تا خودش رو بشناسه تا به باور برسه تا بتونه زنده بمونه. مکث کرد. - و اگه نمی‌دادم، اسکارل اون کتاب رو ازم می‌دزدید. هم کتاب رو می‌برد هم پسرم رو. آرتماسین برگشت. لبخندی نازک، اما سراسر زهر، گوشه‌ی لب‌هایش نشست. - و فکر کردی با ترد کردنش نجاتش دادی؟ با طعنه، با زخمی که از چشم‌هایش...
  10. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    و ناگهان پیش از آن‌که لوسین به سمت اسکارل حمله‌ور شود و تلافی سال‌ها طعنه‌های او را با ریختن خونش بدهد صدایی ترکید. صدایی میان ضربه‌ی باد و شکستن استخوان. دراکولا چنان سریع که انگار از جایی دیگر ظاهر شده در یک چشم برهم زدن گلوی لوسین را در مشت داشت و او را همان‌جا، به دیوار پشت سر کوبیده بود...
  11. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    اسکارل که سکوت کرده بود دوباره عصایش را بر زمین کوبید و بی‌آن‌که کسی را نگاه کند از تالار خارج شد. درب برنزی پشت سر او با غرشی آرام بسته شد. مه روی تراس نشسته بود؛ غلیظ و خاموش، مثل پرده‌ای از زمان. لوسین کنار نرده‌ی سیاه‌رنگ ایستاده بود، دست‌ها در پشت، نگاهی گنگ به آسمانی که بی‌ستاره مانده بود...
  12. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    ناقوس سوم که در قلعه پیچید، تالار فرمانروایی در سکوتی مرگبار فرو رفت. شعله‌های روی دیوارها آرام‌تر سوختند، گویی خود را برای حکم آماده می‌کردند. دراکولا، پادشاه تاریکی بر تخت بلند سنگی نشسته بود؛ قامتش صاف، بی‌حرکت، با نگاهی که نه تماشا می‌کرد نه بخشش می‌شناخت. چهار مشاور همیشه‌حاضر در دو سوی...
  13. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    سکوت اتاق شکست؛ نه با صدا که با فشار. چیزی در فضا تغییر کرد، شبیه وقتی هوا پیش از طوفان متراکم می‌شود، وقتی صداها پیش از آن‌که شنیده شوند فرو می‌روند. شعله‌ی بی‌رمق روی دیوار شروع به بالا و پایین رفتن کرد، نه از باد، که از تپش چیزی نامرئی. سایه‌ها تکان نمی‌خوردند، اما گویی چشم داشتند. نگاه‌هایی...
  14. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    مشاوری از گوشه‌ای تاریک قدم جلو گذاشت صدایش تیز بود. - ارباب… مطمئنی؟ اون پسره زیادی فضوله. لوسین سر چرخاند، لبخندی سرد زد. - همیشه می‌خواین خودتون رو وسط بندازین، نه؟ مشاور دوم، قدبلند و استخوانی زیر لب گفت: - این نسل زیادی جسورن. شک نکن یه شب این کتاب و باز می‌کنه. پادشاه هنوز به لوسین نگاه...
  15. S

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    درود درخواست تگ فرعی موضوع 'رمان غبار آینه‌ها | به قلم حمیدرضا نبی‌پور' https://forum.cafewriters.xyz/threads/40219/
  16. S

    اطلاعیه درخواست تگ انحصاری برای رمان | تالار رمان

    درود درخواست تگ فرعی موضوع 'رمان غبار آینه‌ها | به قلم حمیدرضا نبی‌پور' https://forum.cafewriters.xyz/threads/40219/
  17. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    می‌گفتند شب فقط تاریکی‌ است و سکوت، و آن‌چه در آن حرکت می‌کند یا وهم است یا خواب‌گردی ذهن. می‌گفتند خون‌آشام‌ها تنها به خفاش بدل می‌شوند و از نور گریزان‌اند، تصویری در آینه ندارند و قلبی برای تپیدن. آن‌چه گفته شد نسل‌ها دهان به دهان چرخید و چرخید تا روزی رسید که دیگر کسی نپرسید حقیقت چیست، چون...
  18. S

    اتمام یافته رمان پسر پادشاه، دشمن پادشاهی | گروه پنجم مسابقه

    به نام او، که نور را آغاز کرد، و تاریکی را برای پایان برگزید. مقدمه: آیا این تاریکی‌ست که هراس می‌آفریند؟ یا آن‌چه در پسِ آن پنهان مانده و نامش را هنوز نمی‌دانیم. همه‌چیز افسانه نیست. یا شاید برای آن‌که در دل شب آسوده‌تر بخوابند نامش را افسانه نهادند. برگِ نخست ورق خورده است. از این پس،...
  19. S

    اتمام یافته دلنوشته قلم سرخ | کاری از انجمن کافه نویسندگان

    دیگه چیزی نمونده… تاسوعا داره میاد… دلِ خیمه‌ها، بندِ بغضه… چشمِ زینب، پرِ خونِ دله… عباس، علمو رو شونه‌ش گرفته… اما می‌دونه… می‌دونه که این عَلَم، فردا خم می‌شه… بریم… بریم تو سرمون بزنیم… تا اشک تو چشمامونه، باید خودمونو بزنیم… تاسوعا داره میاد، علمدار بی‌دست می‌شه… صدای اسبِ بی‌سوار، رو دشت...
  20. S

    اتمام یافته دلنوشته قلم سرخ | کاری از انجمن کافه نویسندگان

    دلنوشته ششم محرم؛ شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع) سیزده ساله: امروز… ششم محرم… دلِ دشت کربلا، تنگ‌تر از همیشه‌س… آسمون، رنگِ خون گرفته… زمین، بوی داغ می‌ده… باد، آه می‌کشه… خیمه‌ها، سیاه‌تر از شب شده‌ن… امروز، روزِ پرپر شدنِ قاسمِ نوجوانه… پسرِ امام حسن… ماهِ کم‌سن‌وسالِ بنی‌هاشم… همونی که وقتی...
عقب
بالا پایین