نتایح جستجو

  1. سارا مرتضوی

    چالش 💪روتین ورزش جایزه سکه💪

    همین که به چهل رسونده به نظرم خیلیه
  2. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نیم ساعت بعد وقتی از روی صندلی بلند می‌شوم، خودم را نمی‌شناسم. موهای آشفته و نیمه بلندم کوتاه و مرتب شده‌اند و چند تار روی پیشانی‌ام افتاده‌اند. ریش پروفسوری‌ام هم دقیق و تمیز خط گرفته است. به آینه خیره می‌شوم. تا دیروز بیرون از محل کار، معمولاً تیشرت‌های گشاد، شلوار جین لش و موهای نامرتب داشتم؛...
  3. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نگاهی به جولی می‌اندازم و سریع می‌نویسم: «سرم شلوغه، بعداً بهت پیام می‌دم.» پیام را می‌فرستم و جوابی نمی‌آید. برای چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره می‌مانم. کمتر از دو هفته دیگر قرار است برای اولین بار هلیا را از نزدیک ببینم. نمی‌دانم چه شکلی است، قدش چقدر است یا حتی رنگ چشم‌هایش چیست؛ اما عجیب...
  4. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    شانس آوردم فرداش تعطیل بود و می‌شد تا لنگ ظهر خوابید. نزدیک ساعت یازده از خواب بیدار می‌شویم. سرم کمی سنگین است، اما برخلاف همیشه حالم بد نیست. دوش کوتاهی می‌گیرم و از جولی می‌پرسم: «برای نهار وقت داری؟» کش و قوسی به خود می‌دهد. «آره، کجا؟» یک ساعت بعد روبه‌روی هم در رستوران نشسته‌ایم. عجیب است؛...
  5. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    عمرا به ت. اطلاعات بدم که دست بگیری
  6. سارا مرتضوی

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات سارا مرتضوی ]

    از بس داستان ترسناک خوندم فکر کنم رو بچه ام اثر گذاشته یهو موقع گریه و خواب میخنده خیلی ترسناکه
  7. سارا مرتضوی

    همگانی یه جمله واسه مخاطب خاصّت بنویس!

    به درک که از پرچم ... و طرفداراش متنفری اصلا برام مهم نیست به علاوه که آدم بیخودی هستی با هزار نفر میگردی
  8. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    به صورت اتفاقی شنیدم که داشتن میگفتن باید به من یه چیزی بگم و خیلی هم عصبانی بودم ولی درست نفهمیدم چیه فرداش عمدا رفتم نشستم آنجا تا بهم بگن ولی همش تو قیافه بودن دیوانه اند؟ من که نفهمیدم چشون بود، لابد مهم نیست
  9. سارا مرتضوی

    دنباله‌دار "وایب نفر قبلی"

    اسمش منو یاده اون فیلمه می‌ندازه که میگه هیس دخترها فریاد نمیزنند
  10. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    جولی می‌گوید: «میای؟» شانه بالا می‌اندازم، بهتر از این وضعیت کسالت‌بار است. «چرا که نه.» کنار هم وسط جمع می‌رویم. نورهای رنگی روی صورت آدم‌ها می‌افتد و صدای خنده از هر طرف بلند است. سهیل از دور با انگشت به من اشاره می‌کند و با خنده داد می‌زند: «باز مخ زدی؟!» برای جواب فقط دستم را بالا می‌برم...
  11. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    راحت با آدم‌ها گرم می‌گیرم و از معاشرت لذت می‌برم. همسر سابقم همیشه می‌گفت: «یه روز همین اخلاق کار دستت می‌ده.» من فقط می‌خندیدم ولی نمی‌دانستم که این رفتارم سبب آزار اوست و باعث می‌شود روزی بی‌صدا ترکم کند. نگاهم بین جمع می‌چرخد که روی دختری ثابت می‌ماند؛ خیلی قدبلند، آرام و متفاوت، آن‌قدر قدش...
  12. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌ودوم ـ خوزستان مهمانی از همان لحظه‌ای که وارد خانه‌ی سهیل می‌شوم، شروع شده است. موسیقی تمام سالن را پر کرده و بوی کباب، عطر ادکلن و دود قلیان با هم قاطی شده‌اند. سهیل طبق معمول میزبان شلوغ و پرانرژی جمع است و سامیار هم انگار نیمی از مهمان‌ها را از قبل می‌شناسد یا احتمالا زمان‌هایی را با...
عقب
بالا پایین