https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_38783651_1776239601.m4a
(النا رستمی_در خواب دیدمت)
البته با شوهرش خوب تا میکرد و زبان چرب و نرمی داشت که همگیاش از سیاستهای خود مریم بود.
نفسی تازه که کردم با خودش روبهرو شدم. لبخند مصنوعی زدم و «سلامی» به او دادم. مریم لبخندی زد...
هراسان نگاهم را از میان جمعیت دریغ نمودم و به سهیلاخانم خیره شدم. منظورش چه بود؟ نکند از پیشین برایم خواستگار پیدا نموده است که خود خبر ندارم؟!
- من که دوست ندارم ازدواج کنم، اگر منظورتون... .
حرفم را قطع نمود:
- منظورم اونی که فکر میکنی نیست مهناجان!
پلکی زدم و اخمی از جنس کنکاش زدم و گفتم:
-...
فرزین از پیشنهاد شهاب خوشحال میگردد.
- ازت ممنونم شهاب، منتظرم تا این خانمی که گفتی رو از نزدیک ببینم!
مهنا از شنیدن صحبتهای شهاب و همانطور فرزین به وجد آمده بود؛ اما خود را به نشنیدن زد و خود را به غذایی که داخل سفره گذاشته شده بود، مشغول نمود. شهاب نگاهاش بر مهنا میافتد که داشت با پابرچین...
شیما خندهای کرد و گفت:
- ای کلک! حالا از خاله خداحافظی کن که خاله حسابی کار داره ها!
صمد با لبخند گفت:
- باشه خاله، من دیگه باید خداحافظی کنم! مامان، بیا این گوشی رو بگیر که میخوام با اسباببازیهام بازی کنم!
سارا به ناچار قبول کرد و قبل از آن به صمد تذکر داد که اسباببازیهایش را بهسمت دیوار...
دستی بر شانهی شیما نهاد.
- تا اینا رو تو به سیخ بکشی، من اومدم عزیزم!
شیما از کار ناگهانی سیمینخانم به شدت حیران ماند. یعنی چه؟! او باید تاکنون معنی حرف الآنش را میفهمید و میگفت؛ اما چرا نگفت؟ چرا؟
جوجهها را به سیخ کشید و نیز بهسمت چادری که آن را احیا کرده بودند، رفت. گوشی خود را برداشت و...
پول اسلحه را که حساب نمود، با چشم به طهورا اشاره کرد که بیرون برود.
طهورا پلکی زد و نیز دو چشمان دریاییاش را به «تأیید» باز و بسته کرد.
- میشه چاقویی که خواستم رو به من بدی؟
محمود «چشمی» گفت و چاقو را در پلاستیک در بسته سیاهگون به او داد.
- بفرمایید.
هنگامی که از در خارج میشد، به سهیل سری از...
محمود سرش را پایین انداخت و نیز گفت:
- فکر کنم سه بار اومده و... .
با صدای سلام سرد و دلنشینی، سر محمود بالا آمد و به مردی که شکل و شمایل خود را خشن نشان میداد، خیره شد.
اخمی در کنج ابروانش کشید و نیز گفت:
- سلام، بفرمایید؟
ابروهای طهورا بالا رفت و برگشت و به فرد پشت سرش نگاه کرد.
چشمهایش به...
محمود اندکی ابرو در هم کشید و نیز گفت:
- داری مثل این پلیسها بازجویی میکنی ها! حواست باشه!
پوزخند طهورا بسیار بهتر و عمیقتر نبود که حتی میخواست هم اکنون محمود را با دستان خود خفه نماید.
آب دهانش را بلعید و نفسی از جنس عصبی و غضبناکی سر داد.
- تو فکر کن که اینجوریه و اصلاً هم به تو مربوط...
محمود با جنمی که در درونش برپا گشته بود، گفت:
- دختر زیبایی هستی؛ ولی چرا میخوای اسلحه به دست بگیری؟ حیف نیست که کولت رو بذاری روی پشتت و الفرار؟
طهورا ما بین حرفهای او خشمگین شد و باری دیگر مشتی بر میز او نهاد و فریاد زد:
- اعصاب منو بهم نریز محمود؛ وگرنه بد با من روبهرو میشی ها!
محمود برای...
پروندهی مهم و هشدار دهندهای به آن دو واگذار شده بود و این را خودش خوب میدانست که هم اکنون نباید با او بحث و دعوا نماید.
نفسی تازه کرد و آب دهانش را بلعید. چشمهایش را ریز کرد و نیز به مانیتور خیره شد.
محمود غفوری چه گونه توانسته بود که یک ماه را اسلحه قاچاق کند؛ درحالی که در سال ۱۳۹۰ کار...
همانا سهیل پوزخندی جایگزین لبهایش نمود و با خود گفت که این دختر را جایگزین یک کارآگاه تیزبین معرفی کردهاند؟ هم اکنون به جای او باید مردی زبر دست باشد تا با یکدیگر کار کنند؛ نه با یک دختر بچهی ۲۷ساله!
باری دیگر پوزخندی زد و نگاهش را از طهورا گرفت و رو به سروان مصطفوی کرد و سپس گفت:
- بسیار...
افسوس که این شغل، اینگونه وقتها را برای او جایگزین قرار نمیداد و مدام با جنایت و قتل روبهرو بود.
وارد اتاق سیستم شدند، سروان اشارهای به صندلی خالی که کنار سیستم سمت راست قرار داشت کرد.
- سرکار بفرمایید اون صندلی خالی هست. الآن جناب سرگرد هم میان!
با تعجب نگاهی بر سروان میاندازد. جناب...
او هم دلش میخواست به طهورا هم کمک نماید؛ اما نمیدانست چهکار کند؟!
با سری پایین افکنده، به طهورا گفت:
- طهورا، فردا سرهنگ بر میگرده!
طهورا چشمهایش را با استوار میبندد، به آن فکر میکند که فردا، سرهنگ چگونه آن را مورد بازخواست قرار میدهد. از یکسال قبل که دخترعمهاش « آیلار» ازدواج نمود و...
طهورا هیچ چیزی از دهاناش خارج نکرد و عصبی با پاهایش شروع به ضربه زدن به زمین کرد.
دقایقی بعد، سروان مصطفوی به همراه جوابی که مشکوک بود به طرف طهورا حرکت کرد.
طهورا با دیدن سروان مصطفوی، کلافه نفسی تازه کرد و به سمت او مسیرش را برداشت.
پلکی زد و با لحن دستوری گفت:
- خب سروان، جواب چی شد؟
سروان...
هوای شمال گرم و سوزان بود، اما خوبی که داشت باد گذرگاهی میآمد و نسیم ملایمی بهسمت شهاب و مهنا پرتاپ میگردید.
شیما نگاهی بر هردوی آنها کرد، چه میزان که آن دونفر به یکدیگر میآمدند و او حسودی مینمود که چرا سهیل آنطور نبود. زمانیکه به مشاوره قبل از ازدواج رفته بودند، روانشناسش که شادی...
خندهی مصنوعی کرد و نیز به مهنایی که با اخمهای تنیده و همانطور چشم غره به او خیره شده بود، نگاه کرد.
شیما: ببخشید، میدونین که من چهجور آدمی هستم! سهیلاخانم و همینطور سیمینخانم، خندهای کردند و نیز به مهنا خیره شدند. دختری که چادری بود و سادگی را ترجیح میداد.
مهنا سری تأسف تکان دادو...
شعری که پیدا کرده بود، ناشی از دل خود بود که برای استوری آنهم در درون اینستاگرام آن را بگذارد.
به اینستاگرام رفت تا بلکه آن شعر را بگذارد که ناگهان صدای مهنا را از پایین شنید. شعف در درون او جولان داد و عشق او را نسب به مهنا پرفروغ کرد.
سراسیمه جامهی خود را تعویض کرد و نیز موهای خود را شانه زد...
مهنا صدای پرحرص او را شنید و نیز به شیما گفت:
- پرفیوز عمته شیما! زود بیا بالا که کلی کار داریم!
شیما همچنان غرغرکنان با طعنه گفت:
- ماشاءاللّٰه! چه گوش تیزی هم داره!
مهنا خندید و نیز چیزی نگفت. شیما دختری با استوار و پرمحبتی بود که پدر و مادرش او را سهسال پیش طرد کرده بودند. پوفی کشید و سعی...