با صدایش به خود میآیم.
- آرمان، میگم که اگر هیماخانم رو گرفتی، حتماً برای منم آستین بالا بزن داداش!
ناگهان پقی زیر خنده زدم.
- اونو که نرجسبانو باید بکنه، نه من!
فرهاد گفت:
- چی میگی برای من خودت؟ من از تو خواستم مادر!
بین خنده گفتم:
- حالا ببینم چی میشه؟!
صدایش را نازک نمود و گفت:
- خب مادر،...
تک سرفهای کردم و گفتم:
- سلام فرهاد، خواستم بگم که به نرجسبانو بگی که شام امشب رو کوفته درست بکنه! دلم خیلی هوس کوفتههاش رو کرده!
فرهاد، از پشت تلفن خندهای کرد و نیز گفت:
- از دست تو آرمان، باشه بهش میگم! چرا خودت بهش نمیگی؟
پوفی کشیدم و گفتم:
- من کارهای شرکت ریخته روی سرم، اگرچه یه تنبلم،...
شیما در مابین خنده میگوید:
- چیکار کنم که شدم سرآشپز و کارکن بقیه خانم دکتر!
مهنا نوچنوچی کرد و ظرف غذا را برداشت و به سمت حیاط حرکت نمود.
- زودی بیا که من برای تو صبر نمیکنم که بخوای بیای!
شیما پوفی کشید و با جیغجیغکنان گفت:
- لعنتی صبرکن منم بیام!
مهنا بیاهمیت از حضور شیما، در حیاط را...
مهنا خندید و گفت:
- چرا ترسیدی؟ نکنه تو فکر ازدواج کردن بودی شیمایی؟
شیما با دهان گشاد او را نگریست.
- واقعاً برات متأسفم مهنا! تو فکر میکنی که بعد از سهیل به کس دیگهای فکر میکنم؟ هان؟
مهنا یکبار دیگر قهقههای زد و گفت:
- تو سهیل رو فراموش کردی عزیز دل من! چرا به فکر یک زندگی کردن اونم درست...
مهنا ابرواناش از شدت حیرت بالا میرود.
- چه جالب!
شیما بدون اعتناء به حرف مهنا، حرفش را ادامه میدهد:
- مهنا، فقط اینکه یکنفر تلازم تو هست!
مهنا به چشمهای سیاه او خیره شد.
- و اون یکنفر کیه؟
شیما به شهاب بایستی قول شرف داده بود که چیزی از این وابستگی به مهنا چیزی نگوید. قولی را که به شهاب...
سهند که انگار یادش میآید سانیا چه کسی را نامیده است، میگوید:
- آهان! خواهر بزرگترت رو میگی؟ خب حالا چرا مهنا خانم؟
از آدمهای فضول خوشش نمیآمد.
- تو کارت نباشه! کارت رو بکن و منم در آخر تمام پولها رو برات واریز میکنم!
سهند پوفی کشید.
- خیلیخوب، نقشهت رو بگو که حسابی کار دارم!
نقشه را...
من... از طرف پدریم: سید علی هست که آقابزرگ صداش میکنم.
مادریمم: رمضان که اسم واقعیشون هست و اغلب نمیدونم راسته یا نه علیاکبر هست که بهش بابابزرگ میگم...UTetz2817_gt-icon12-2-28-{}"
مادر آوینا هراسان به طرف کشو رفت و گوشی به دست گفت:
- لطفاً بنویسید ۰۹۹۸... .
ارغوان با همان خودکار به دست، در دستاش شماره را نوشت.
طهورا جدی آرام گفت:
- آفرین ارغوان!
ارغوان بیتوجه به حرف طهورا، به حرفهای مادر آوینا گوش سپرد.
- جناب سروان، کی قاتل دخترم رو پیدا میکنید؟ کی جنازه دخترم رو از...
سروان باریدیگر به هردو احترام میگذارد.
طهورا هنوز نگاهاش به آن چاقو که در پلاستیک دربسته بود، کنکاش میرفت. فکرش همان فکری که ظهر در ذهناش خطور میکرد، افتاد. کلمهی سرنخ در سرش مدام به پژواک درمیآمد و این برایش حس پوچی به حساب میآمد. دستانش کمکم مُشت گردید و اخمی خوفناکی در پیشانیاش...
ارغوان تمام حرفهای طهورا را در برگهی گزارشش مینوشت و نزدیک بود دستاش از شدت نوشتن، شکسته شود.
- طهورا، میشه اونقدر بهم سخت نگی؟ خسته شدم.
طهورا ابروانش چین خورد و نیز با عصبانیت گفت:
ـ نه! چرا توی هرکاری سست و تنبل شدی ارغوان؟ مثلاً تو اومدی گزارش بنویسی. اگر اینطوریه باید بگم که تو به قتل...
گوشیاش را از روی تخت برداشت و نیز جواب داد:
- جانم طهورا؟ گوش شنوای حرفتون هستم.
طهورا جدی میشود و میگوید:
- پرونده رو یه بازیابی کردم. منتظرم با سرکار خانم به سر صحنهی جرم بریم. میای دیگه انشاءاللّٰه؟
ارغوان خندهاش گرفت. طرز صحبت طهورا او را به خنده وا داشته بود.
- آره میام. داشتم حاضر...
شوهر آیندهی بهتری پیدا خواهم نمود فعلااااااً🤣🤣
من نمیخوام ازدواج کنم فعلا عزیزم به اون سارا بگو هنوز باهاش حالا حالا ها کار دارم صبر کن و ببین
@آسِمان؛