هوا، چون پتویی زمخت و سرد، تنم را در آغوش کشیده بود. سکوتِ سنگینِ روستا، چون خفگی، نفسهایم را در سینه حبس میکرد. قدمهایم سست و بیرمق، گویی بر لبهیِ پرتگاهی گام برمیداشتم؛ هر لحظه وسوسهیِ بازگشت، چون سمی آهسته در رگهایم میدوید، اما نیرویی ناشناخته، چون زنجیری نامرئی، مرا به پیش میراند...