هوا، چون پتویی زمخت و سرد، تنِ مرا در بر گرفته بود. قدمهایم، سست و بیرمق، بر زمینِ خیس میلغزید؛ هر آنی وسوسهی بازگشت، چون خاری در دلم فرو میرفت، اما نیرویی پنهان، با زوری درونی، مرا به پیش میراند. نگاههای مردمِ ده، که چون تیرهایِ نامرئی بر درونم فرود میآمد، هنوز سنگینی میکرد؛ نگاههایی...