چشمهای نابینای نارگل را موشکافانه نگریستم، در انتظار پاسخی بودم که رمزگشای مهر بیپایان او به مادرِ رفتهام باشد. دستان پیرش از شدت اضطراب میلرزید و ردیف اشکها، همچون مرواریدهای گسسته، بر گونههایش فرومیچکید. مرضیه خانم، با قدمی آرام، دست مهربانش را بر شانهی نارگل نهاد:
«نه مامان نارگل...