زنی سالخورده، عصا در دست، آرامآرام به سوی ما گام برداشت. نگاهی به مرضیه خانم انداختم؛ او به خوبی دریافته بود که پرسشهای بسیاری در دلم موج میزند. زن نزدیکتر شد، قطرهٔ اشکی از گوشهٔ چشمش لغزید. چرا سکوت کرده بود؟ ده سال پیش، آنگاه که به این ده آمدیم، مادر در ده گام ننهاد و «خانهٔ پیر» را برای...