نتایح جستجو

  1. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** دیگر جانی برایش نمانده بود، دیگر تظاهر به خوب بودن نمی‌کرد، دیگر، دیگران برایش مهم نبودند، دیگر به اجبار لبخند نمی‌زد، او دیگر مرده بود! نفس می‌کشید ولی در ثانیه به ثانیه زندگی‌اش او چندین بار مرده بود!
  2. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** اشک نمی‌ریخت، تنها نگاه می‌کرد. سکوت کرده بود، هیچ نمی‌گفت و باز نگاه می‌کرد. به پچ‌پچ‌های خانم‌های مسن کوچه‌های شهرشان نگاه می‌کرد، به حرف‌های پشت سرش گوش می‌داد، به اشاره‌های با چشم خانم و آقا‌های کوچه‌ی خود عادت کرده بود، دیگر نایی برای بحث و دعوا نداشت. به آن‌ها گوش می‌داد، نگاه می‌کرد...
  3. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** نقابی خندان به سیمای خود کشیده بود. از درون همانند کودک خردسال ضربت خورده بود. اشک‌هایش را پشت نقاب خود پنهان کرده بود، وقتی اشک می‌ریخت کسی از او نمی‌پرسید چرا؟ کسی نمی‌پرسید چه به حال روز او آمده! کسی نمی‌پرسید چه شده که این‌گونه به هم ریخته. آن‌ها تنها حرف‌های خود برایشان مهم بود، این‌که...
  4. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** موهای او در جوانی سپید شد، در آینه‌ی مشت خورده از حرف‌های مردم به خود نگاه انداخت. او قاتل بود، نه قاتل جان دیگری، نه! تنها قاتل حرف‌هایش بود. او کلماتش را به دار آویخته بود. مبادا چیزی بگوید که کسی ناراحت شود. همه به فکر حال خود بودند و او به فکر حال دیگران! او تنها می‌خواست با کسی کمی حرف...
  5. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** او آرام‌ آرام مرد! او را کشتند جسمش زنده بود، اما قلبی دیگر برایش نمانده بود. نفس می‌کشید ولی دیگر شاد نبود. او را کشتند، با حرف‌هایشان، با ندیدن‌هایشان، با گوش‌ نکردن‌هایشان! او را کشتن ولی برایشان مهم نبود، دیدن که چگونه جان می‌دهد. دیدن که دست‌هایش یخ می‌کند! آن‌ها دیدند ولی برای...
  6. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** او خسته بود! آری او خسته بود! از مردمان زنده‌کش مرده پرست از دورویان، از پچ‌پچ یواشکی، از هیس‌های تکراری، از چشم‌های اجباری، از امید‌های تو خالی، از آرزوهای پوشالی، از خواستن و نرسیدن‌های طولانی، از همه! او تنها خسته بود!
  7. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** همیشه خسته بود! خسته بود نه خسته از کار، نه خسته از تلاش، نه خسته از دویدن و نرسیدن! او، خسته بود. از تمامی آدم‌هایی که او را قضاوت کردند، از تمامی آدم‌هایی که به او خندیدن، از پچ‌پچ‌های یواشکی راجب خود، از هیس‌های فراوان، از سکوت‌های همیشه پابرجا، خسته بود. از همه!
  8. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** او هیچ گناهی نداشت، تنها گناه او دختر بودن بود! چشم‌هایی که ندانسته او را قضاوت کردند، لسان‌هایی که ناسزا گفتند. کدامشان را بی‌خیال شود؟ برای کدام یک اشک بریزد؟ مگر می‌شود، باشی ولی از وجود خود سیر شوی؟ چطور می‌شود باشی ولی خسته شوی؟
  9. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** رژلبی قرمز بر ل*ب می‌زند، نگران قضاوت‌هایی می‌شود! نگران فحل‌هایی می‌شود که می‌گویند آن‌ها گناهی ندارند. اشکش‌ جاری می‌شود، می‌ترسد از آدم‌هایی که از خدا نمی‌ترسند! می‌ترسد از همه!
  10. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** به دار آویخت کلماتش را، قاتل لبخندش شد زیرا که او یک دختر بود! موهای مشکی‌‌اش در جوانی سپید شد. بیشتر از سن خود می‌فهمید، جان و عقلش دهه‌ها با هم فرق داشتند. شادی‌اش مرد و گورستان آن نیز پیدا نشد.
  11. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** صدایش را خفه کرد که مبادا فحل دیگری آن را بشنود. لبخندش را دار زد که مبادا بشری او را قضاوت کند. در آخر غمگین شد، گریست، پیر شد، موهایش سفید شد. گفتند: هیچ نیست شاید عاشق کس دیگریست! فحل: مرد
  12. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    بسم خالق حق عنوان: سلیله‌های ایرانم ژانر: تراژدی، اجتماعی تگ: شاخص دلنگار: توکا راد دیباچه: برای اولین بار فریاد کشید برای دل کوچک شکسته‌اش برای چشم‌های پر از اشکش برای لبخند زورکی‌اش برای همه‌ی آن چیز‌هایی که ندارد؛ و در آخر برای لبخندش! سلیله به معنای دختر هست. سلیله‌های ایرانم یعنی...
  13. TWCA

    متوسط رمان نخ سرخ عشق | TWCA

    زن جوان مستقیم در چشم‌هایم نگاه می‌کرد. آن نگاهِ کنجکاو، طولانی و بی‌فاصله… ازش خوشم نمی‌آمد. دلربا مثل فنر بالا و پایین می‌پرید: «بگید دیگه.» زن جوان گیاه‌ها را روی سنگ کنار در گذاشت و رو به دلربا گفت: «خوب کیه؟ اهل ده نیست.» بعد برگشت سمت من؛ نگاهش آرام اما تیز بود: «تو کی هستی عزیزم؟ اهل...
  14. TWCA

    متوسط رمان نخ سرخ عشق | TWCA

    دیگر جانی در پاهایم نمانده بود. آن‌قدر مرا کشان‌کشان با خودش برده بود که انگار عضله‌ای در بدنم سالم نمانده باشد. یک‌باره ایستاد. خودش هم نفس‌نفس می‌زد؛ معلوم بود هیجانش به جان خودش هم رحم نکرده؛ اما چرا؟ مرا قرار بود به چه کسی نشان بدهد؟ به خانه‌ای کوچک رسیدیم. همه‌ی خانه‌ها حیاط داشتند اما در...
  15. TWCA

    متوسط رمان نخ سرخ عشق | TWCA

    دلربا لبخندش پررنگ‌تر شد و آرام از کنارم گذشت. کوزه را مثل چیزی مقدس بغل کرده بود؛ سنگینی‌اش روی دست ظریفش کاملاً پیدا بود. تازه می‌فهمیدم چرا زن‌های روستا کوزه بر سر می‌گذاشتند. راه آب این‌همه دور بود؟ یعنی تایه هم این‌طور آب می‌آورد؟ یا باپیر؟ این‌ها چطور با این همه سختی زندگی را سر می‌کردند؟...
  16. TWCA

    اطلاعیه انتقال و بازگردانی آثار ادبی | تالار ادبیات

    سلام درخواست انتقال به متروکه...
  17. TWCA

    متوسط رمان نخ سرخ عشق | TWCA

    بلندتر از قبل فریاد زد: «تو وقتی وارد ده شدی یعنی شدی برده من، یعنی… .» دیگر چیزی نمی‌شنیدم. از شدت عصبانیت رگ‌های گردنم می‌پرید. مردم چطور سال‌ها این مرد را تحمل می‌کردند؟ من هم بلندتر از او، با خشمی که از استخوان‌هایم بیرون می‌زد، داد زدم: «وقتی داری با من صحبت می‌کنی صدات رو بیار پایین خان،...
  18. TWCA

    متوسط رمان نخ سرخ عشق | TWCA

    بی‌خیال، به داخل قدم گذاشتم. درست فکر می‌کردم؛ این‌جا هیچ شباهتی به خانه نداشت، بیشتر شبیه روستایی کوچک در دلِ عمارت بود؛ پله‌هایی از سنگِ مرمر، اتاق‌های کوچک و بزرگ، خدمه‌های جوان و پیر که در رفت‌ و آمد بودند. با وارد شدنم، همه‌ی نگاه‌ها سمت من برگشت. به این نگاه‌های سنگین و آلوده‌ی قضاوت عادت...
  19. TWCA

    اطلاعیه انتقال و بازگردانی آثار ادبی | تالار ادبیات

    سلام درخواست انتقال به متروکه https://forum.cafewriters.xyz/threads/34853/
عقب
بالا پایین