دلربا لبخندش پررنگتر شد و آرام از کنارم گذشت. کوزه را مثل چیزی مقدس بغل کرده بود؛ سنگینیاش روی دست ظریفش کاملاً پیدا بود. تازه میفهمیدم چرا زنهای روستا کوزه بر سر میگذاشتند. راه آب اینهمه دور بود؟ یعنی تایه هم اینطور آب میآورد؟ یا باپیر؟ اینها چطور با این همه سختی زندگی را سر میکردند؟...