چشم بین میزهای سالن میچرخوانم. از آنجایی که آخرین نفر وارد شدهام، تقریباً همهی گروهها تشکیل شدهاند. دور هر میز چهار نفر ایستادهاند و بعضیها حتی مشغول آشنا شدن با هم هستند. معلوم است خیلی از شرکتکنندهها از قبل با هم هماهنگ کردهاند. من که آنجا زیاد فعال نبودم، حالا ماندهام بیگروه و...
جلو میروم و همزمان چشمم دور میچرخد تا سالن که فضای خالی زیادی دارد را ببینم و جواب میدهم:
«رسام سهرابی.»
انگشتهایش با سرعت روی صفحهکلید حرکت میکنند.
«با چه عنوانی میخواین شرکت کنین؟»
«نویسنده.»
سرش را تکان میدهد، دستش را داخل جعبهی پلاکاردها میبرد و یکی را بیرون میآورد. روی کارت،...
تقریباً یکسوم آدمهای داخل سالن اجتماعات از جا بلند میشوند و به سمت در خروجی راه میافتند. همراهها همانجا میمانند و با نگاه بدرقهمان میکنند. من عمداً آخرین نفر میشوم. دوست دارم فرصت بیشتری داشته باشم تا شاید بین جمعیت هلیا را پیدا کنم، اما فایدهای ندارد. هر دختری را که میبینم، چند...
موبایلم را از جیبم درمیآورم و گروه روبیکا را باز میکنم. پیام جدیدی آمده است.
«بچههای گروه، هرکی رسیده بیاد انتهای سالن، سمت راست.»
سرم را بالا میآورم. انتهای سالن سمت راست، حدود هشت نه نفر دور هم جمع شدهاند و با صدای بلند حرف میزنند. نفسی میکشم و به طرفشان راه میافتم.
هنوز چند قدم بیشتر...
بیستوهشت ـ اصفهان ـ رسام
چند دقیقه بیشتر تا ساعت هشت نمانده و سالن اجتماعات تقریباً پر شده است. روی بیشتر صندلیها آدم نشسته؛ بیشترشان جواناند، اما از هر سن و سالی بینشان پیدا میشود. خیلیها تنها نیامدهاند. بعضی کنار پدر و مادرشان نشستهاند، چند نفر با خواهر یا برادر آمدهاند و عدهای هم...
دیگر وقتی برای فکر کردن ندارد. از اتاق بیرون میزند و دوباره به سمت سالن مسابقه میرود.
قبلا سه صندلی کنار ورودی شکسته و روی هم افتاده بود، یکی از میزهای گروهی از وسط ترک برداشته و روی زمین تکههای چوب پخش شده بود. پردهی مخمل قرمز پنجرههای سالن از یک طرف پایین کشیده شده بود و روی در ورودی با...
سارا بدون اینکه لحظهای بایستد به سمت اتاق مورد نظر باسرعت حرکت میکند و آرام میگوید:
«میدونم! خودم دیدمش.»
چند ثانیه سکوت بینشان میافتد.
«شما دیدین؟ کی اینکارو کرده؟!»
«آره دیدم. الان وقت پیدا کردن مقصر نیست. هرکسی از بچههای انتشارات دم دستته، بفرست سالن مسابقه. شرکتکنندهها رو هم مستقیم...
بیستوهفت ـ اصفهان، ساختمان انتشارات
ساعت هفتونیم صبح است و خانم مرتضوی با قدمهای آرام وارد سالن مسابقه میشود؛ اما همان لحظه قلبش فرو میریزد. فقط نیم ساعت پیش خودش تکتک میزها را چک کرده، بطریهای آب را روی هر میز گذاشته و از دیدن نظم سالن احساس رضایت کرده بود، اما حالا انگار طوفانی از اینجا...
همه جا بوی تاریخ میداد. ساختمانهای قدیمی کنار مغازههای مدرن ایستاده بودند و هر از گاهی گنبد یا منارهای از دور دیده میشد.
وقتی تاکسی از روی پل رد شد، نگاهم ناخودآگاه به زایندهرود افتاد. بستر خشک رودخانه، بیشتر شبیه زخمی قدیمی بود تا یک رود. خشکی تمام منظره را غمگین کرده بود.
راننده که نگاهم...
بیستوشش ـ رسام
توی گروه روبیکا از چند روز قبل قرار گذاشته بودیم که هر کس زودتر رسید، دم سالن مسابقه منتظر بقیه بماند. تقریباً همه گفته بودند میآیند و همین، هیجانم را چند برابر کرده بود. بیشتر از خود مسابقه، دلم میخواست هلیا را ببینم؛ هرچند هنوز نمیدانستم بین آن همه آدم کدام یکی اوست.
پرواز...